قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ
پارت بیست یکم
بوی عطرش رو حس کردم. بوی بارون و چوب و یه چیز گرم.
همون لحظه یه صدا از راهرو اومد. قدم. بعد ایستاد جلوی درِ ما. نفسامون رو حبس کردیم. یکی داشت پشت در وایساده بود.
بعد یه کاغذ از لای در انداختن پایین. و قدمها دور شدن.
جونگکوک بلند شد و کاغذ رو برداشت. با نور مهتاب خوند.
جونگکوک: (آهسته) "صبح ۵ راهی میشیم. آماده باشین. -جیمین"
نفس راحتی کشیدیم.
برگشت نشست کنارم.
جونگکوک: فردا روز بزرگیه. باید بخوابیم.
لی لی: آره... ولی...
جونگکوک: ولی چی؟
لی لی: (کمی مکث) میشه همینجا بمونی؟ کنارم؟
جونگکوک لبخند زد. رفت روی تخت خودش رو آورد کنار تخت من. دو تا تخت رو کنار هم چید. دراز کشیدیم، کنار هم، دستامون به هم چسبیده بود.
جونگکوک: شب بخیر لی لی.
لی لی: شب بخیر جونگکوک.
چشمام بسته شد. برای اولین بار بعد از مدتها، خواب آرومی داشتم.
---------
پارت بیست یکم
بوی عطرش رو حس کردم. بوی بارون و چوب و یه چیز گرم.
همون لحظه یه صدا از راهرو اومد. قدم. بعد ایستاد جلوی درِ ما. نفسامون رو حبس کردیم. یکی داشت پشت در وایساده بود.
بعد یه کاغذ از لای در انداختن پایین. و قدمها دور شدن.
جونگکوک بلند شد و کاغذ رو برداشت. با نور مهتاب خوند.
جونگکوک: (آهسته) "صبح ۵ راهی میشیم. آماده باشین. -جیمین"
نفس راحتی کشیدیم.
برگشت نشست کنارم.
جونگکوک: فردا روز بزرگیه. باید بخوابیم.
لی لی: آره... ولی...
جونگکوک: ولی چی؟
لی لی: (کمی مکث) میشه همینجا بمونی؟ کنارم؟
جونگکوک لبخند زد. رفت روی تخت خودش رو آورد کنار تخت من. دو تا تخت رو کنار هم چید. دراز کشیدیم، کنار هم، دستامون به هم چسبیده بود.
جونگکوک: شب بخیر لی لی.
لی لی: شب بخیر جونگکوک.
چشمام بسته شد. برای اولین بار بعد از مدتها، خواب آرومی داشتم.
---------
- ۵.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط