#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_36
یونا بیحرکت مانده بود.
ههجون مقابلش ایستاده بود؛ با همان لبخند سرد، همان نگاه آرامی که بیشتر از فریاد ترس داشت.
«دنبال جههون میگردی؟» ههجون آهسته گفت. «اون یکم گرفتار شده.»
یونا سعی کرد صدایش نلرزد. «تو اینجا چهکار میکنی؟»
ههجون شانه بالا انداخت. «این عمارت هنوزم برای بعضیها خونهست.»
یونا یک قدم عقب رفت. دستش هنوز روی دستگیرهی در بود.
ههجون ادامه داد: «اگه دنبال جواب میگردی، بهتره با من صحبت کنی. نه با آدمهایی که فقط نصف حقیقت رو میگن.»
«مثل تو؟»
لبخندش کمی محوتر شد. «من هیچوقت نگفتم آدم خوبیام.»
یونا بهسختی نفس کشید. «تو دربارهی پدرم چه میدونی؟»
ههجون چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «بیشتر از چیزی که تو دوست داری بدونی.»
یونا حس کرد قلبش محکمتر میزند. «اون چه چیزی رو فهمیده بود؟»
«این رو باید از کسی بپرسی که هنوزم تو این خونه، همهچیز رو کنترل میکنه.» نگاه ههجون به سمت راهرو چرخید. «اما قبلش… باید بفهمی چرا مادرت رفت.»
یونا خشکش زد.
«تو از مادرم خبر داری؟»
«من فقط میدونم که اون نرفته بود چون خواسته. اون رو بردند، یونا.»
این جمله مثل ضربهای مستقیم به سینهاش نشست.
«دروغ میگی…»
«دوست داری دروغ باشه، چون حقیقت از دروغ هم تلختره.»
یونا چیزی نگفت. در همان لحظه، صدای قدمهایی از راهرو آمد. ههجون سرش را کمی برگرداند.
«الان وقتشه که تصمیم بگیری.» گفت. «میخوای همچنان وانمود کنی هیچچیز نمیدونی، یا میخوای یهبار برای همیشه بدونی چه کسی پشت همهچیزه؟»
# part_36
یونا بیحرکت مانده بود.
ههجون مقابلش ایستاده بود؛ با همان لبخند سرد، همان نگاه آرامی که بیشتر از فریاد ترس داشت.
«دنبال جههون میگردی؟» ههجون آهسته گفت. «اون یکم گرفتار شده.»
یونا سعی کرد صدایش نلرزد. «تو اینجا چهکار میکنی؟»
ههجون شانه بالا انداخت. «این عمارت هنوزم برای بعضیها خونهست.»
یونا یک قدم عقب رفت. دستش هنوز روی دستگیرهی در بود.
ههجون ادامه داد: «اگه دنبال جواب میگردی، بهتره با من صحبت کنی. نه با آدمهایی که فقط نصف حقیقت رو میگن.»
«مثل تو؟»
لبخندش کمی محوتر شد. «من هیچوقت نگفتم آدم خوبیام.»
یونا بهسختی نفس کشید. «تو دربارهی پدرم چه میدونی؟»
ههجون چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «بیشتر از چیزی که تو دوست داری بدونی.»
یونا حس کرد قلبش محکمتر میزند. «اون چه چیزی رو فهمیده بود؟»
«این رو باید از کسی بپرسی که هنوزم تو این خونه، همهچیز رو کنترل میکنه.» نگاه ههجون به سمت راهرو چرخید. «اما قبلش… باید بفهمی چرا مادرت رفت.»
یونا خشکش زد.
«تو از مادرم خبر داری؟»
«من فقط میدونم که اون نرفته بود چون خواسته. اون رو بردند، یونا.»
این جمله مثل ضربهای مستقیم به سینهاش نشست.
«دروغ میگی…»
«دوست داری دروغ باشه، چون حقیقت از دروغ هم تلختره.»
یونا چیزی نگفت. در همان لحظه، صدای قدمهایی از راهرو آمد. ههجون سرش را کمی برگرداند.
«الان وقتشه که تصمیم بگیری.» گفت. «میخوای همچنان وانمود کنی هیچچیز نمیدونی، یا میخوای یهبار برای همیشه بدونی چه کسی پشت همهچیزه؟»
- ۱۸۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط