پارت
پارت ۳۳:
با تمام سرعت
چیفویو با عجله بقیه یاگی سوبا رو مرتب کرد و روی قبر باجی گذاشت شمع ها رو خاموش کرد و به سمت سوزومه رفت
چیفویو: سوزومه چان میگم میخواید بیاید خونه من ؟ شاید بهتر باشه یکم حرف بزنیم منم حالم چندان خوب نیست
بی رو دروایستی میترسید او را تنها بگذارد
میترسید فردا صبح در اخبار خبر مرگش را پخش کنند
سوزومه به سمت چیفویو برگشت : هی بچه نگران نباش من تو موقعیت های بد تر از این هم بودم این که چیزی نیست اما...
چیفویو توی سرش تکرار کرد : چیزی نیست ؟ همین چند روز پیش یک نفر جلوی چشم های او خودکشی کرده و بود و او با راحتی میگفت چیزی نیست ؟!
سوزومه لبخند کمرنگی زد : اما نمیتونم دعوت یکی رو رد کنم مگه نه ؟
چند ثانیه طول کشید تا چیفویو بفهمد درخواست حرف زدن و رفتن به خانه را قبول کرده
چیفویو: سوزومه چان خونه من همین نزد...
ولی سوزومه ادم کم صبری است و کم پیش ویاید وسط حرف کسی نپرد
سوزومه انگشتش را بالا گرفت انگار در مورد چیز بسیار مهمی حرف میزد: فقط سوزومه اینجوری راحت ترم بدون پسوند چان
بعد لبخند چشم بسته ای زد و ادامه داد
سوزومه : تازه میدونستی ما هم سنیم ؟
چیفویو: وایستا...چی
سوزومه : اره هم سنینم
چیفویو با دست پشت گردنش رو گرفت وبا حالتی نامید گفت : همیشه فکر میکردم ازم بزرگ تری
سوزومه خندید : همیشه اشتباه فکر میکردی
=∆=∆=∆=
چند دقیقه بعد:
چیفویو روی موتور خودش و سوزومه روی موتور خودش نشسته بود بعد هر دو موتور استارت خورد ولی هم زمان حرکت نمیکرد موتور سوزومه سرعت و تیر بود و به صورت خطرناکی دیونه وار
چیفویو انتظار داشت موتور با این سرعت یکم از کنترل خارج بشه ولی نشد کامل تهد کنترل سوزومه بود انگار این موتور عضوی از بدنشه که میتونه به راحتی حرکتش بده
موتور چیفویو پشت سر سوزومه راه افتاد وتمام تلاشش رو میکرد پا به پای اون جلو بره
∆|∆|∆|∆|∆
دو موتور در خاغلی که به خاطر اومدن این مسافت طولانی اونم تو سرعت زیاد داغ کرده بودن کنار خونه پارک شدن چیفویو اروم زنگ در خونه رو زد و با صدای که افراد یا فرد داخل خونه بشنود گفت : من یکی رو همراه خودم آوردم
زن قد کوتاه با موهای طلایی و چشم های سبز درست شبیه چیفویو در را باز کرد از همان اول میشد فهمید مادرش است حتی نیاز به توجه زیاد هم نبود
زن اول به چیفویو و بعد به سوزومه نگاه کرد و بعد لبخند مهربانی زد : پسرم نمیخوای خانم رو معرفی کنی
چیفویو: ام...ایشون همکلاسیم و یکی از ارشد های منن تو همون گروهی که هستم
خانم ماتسونو ابرو بالا انداخت : تومان رو میگی ؟
چیفویو با خجالت سر تکون داد: اره اره همون
خانم ماتسونو دوباره به سوزومه نگاه کرد : تا به حال ندیدم دختری تو این گروه ها باشه
سوزومه جوری که نگار بار صدم است این سوال را از او میپرسد گفت : بله عجیبه ولی مورد استثنا هم وجود داره
خانم ماتسونو زیر لبی خندید: اره اره درسته
چیفویو: مامان ..میزاری بریم داخل چون داریم یخ میزنیم
خانم ماتسونو تازه به خودش اومد : اوه...بله بله حتما بفرماید داخل
بعد لبخند زد ،لبخندش جوری بود نگار با آن میتوانست دنیا را زیر و رو کند
چیفویو و سوزومه وارد شدن و روی مبل نشستن
خانم ماتسونو همیشه مهربان بود حتی وقتی داشت میپرسید قهوه میخورد یا چای حتی وقتی سوزومه پرسید نسکافه دارید و وقتی خانم ماتسونو تایید کرد و برایش نسکافه اورد
چیفویو رو به روی سوزومه نشسته بود و به برگ شناور روی چایش خیره شده بود خانم ماتسونو هم در آشپزخانه داشت کاری میکرد مثل ظرف شستن اگر هم سوالی در مورد سوزومه داشت از روی ادب چیزی نپرسید
سوزومه خیلی ناگهانی گفت : میدونستید رنگ چشم های خاصی دارید !؟
چیفویو تازه فهمید دارند با او صحبت میکنند بعد با همان لبخند مهربانی که درست شبیه لبخند مادرش بود گفت : ممنون ولی...چشم های تو که خاص ترن
سوزومه به اینه ان طرف خانه نگاه کرد و زمزمه وار گفت : خواص ولی عجیب
بعد خندید و گفت : معمولا کسی باور نمیکنه رنگ چشم خودمه
چیفویو لبخند زد: خوب معمولا رنگ چشم های زرشکی کم دیده میشه
خانم ماتسونو تصحیح کرد : خیلی کم
بقیه مدت در خانه ماتسونو ها به حرف ها و کار های گذشته تا هواس هم چیفویو و هم سوزومه را از تراژدی که افتاده بود پرت کند...
∆=∆=∆=∆
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
با تمام سرعت
چیفویو با عجله بقیه یاگی سوبا رو مرتب کرد و روی قبر باجی گذاشت شمع ها رو خاموش کرد و به سمت سوزومه رفت
چیفویو: سوزومه چان میگم میخواید بیاید خونه من ؟ شاید بهتر باشه یکم حرف بزنیم منم حالم چندان خوب نیست
بی رو دروایستی میترسید او را تنها بگذارد
میترسید فردا صبح در اخبار خبر مرگش را پخش کنند
سوزومه به سمت چیفویو برگشت : هی بچه نگران نباش من تو موقعیت های بد تر از این هم بودم این که چیزی نیست اما...
چیفویو توی سرش تکرار کرد : چیزی نیست ؟ همین چند روز پیش یک نفر جلوی چشم های او خودکشی کرده و بود و او با راحتی میگفت چیزی نیست ؟!
سوزومه لبخند کمرنگی زد : اما نمیتونم دعوت یکی رو رد کنم مگه نه ؟
چند ثانیه طول کشید تا چیفویو بفهمد درخواست حرف زدن و رفتن به خانه را قبول کرده
چیفویو: سوزومه چان خونه من همین نزد...
ولی سوزومه ادم کم صبری است و کم پیش ویاید وسط حرف کسی نپرد
سوزومه انگشتش را بالا گرفت انگار در مورد چیز بسیار مهمی حرف میزد: فقط سوزومه اینجوری راحت ترم بدون پسوند چان
بعد لبخند چشم بسته ای زد و ادامه داد
سوزومه : تازه میدونستی ما هم سنیم ؟
چیفویو: وایستا...چی
سوزومه : اره هم سنینم
چیفویو با دست پشت گردنش رو گرفت وبا حالتی نامید گفت : همیشه فکر میکردم ازم بزرگ تری
سوزومه خندید : همیشه اشتباه فکر میکردی
=∆=∆=∆=
چند دقیقه بعد:
چیفویو روی موتور خودش و سوزومه روی موتور خودش نشسته بود بعد هر دو موتور استارت خورد ولی هم زمان حرکت نمیکرد موتور سوزومه سرعت و تیر بود و به صورت خطرناکی دیونه وار
چیفویو انتظار داشت موتور با این سرعت یکم از کنترل خارج بشه ولی نشد کامل تهد کنترل سوزومه بود انگار این موتور عضوی از بدنشه که میتونه به راحتی حرکتش بده
موتور چیفویو پشت سر سوزومه راه افتاد وتمام تلاشش رو میکرد پا به پای اون جلو بره
∆|∆|∆|∆|∆
دو موتور در خاغلی که به خاطر اومدن این مسافت طولانی اونم تو سرعت زیاد داغ کرده بودن کنار خونه پارک شدن چیفویو اروم زنگ در خونه رو زد و با صدای که افراد یا فرد داخل خونه بشنود گفت : من یکی رو همراه خودم آوردم
زن قد کوتاه با موهای طلایی و چشم های سبز درست شبیه چیفویو در را باز کرد از همان اول میشد فهمید مادرش است حتی نیاز به توجه زیاد هم نبود
زن اول به چیفویو و بعد به سوزومه نگاه کرد و بعد لبخند مهربانی زد : پسرم نمیخوای خانم رو معرفی کنی
چیفویو: ام...ایشون همکلاسیم و یکی از ارشد های منن تو همون گروهی که هستم
خانم ماتسونو ابرو بالا انداخت : تومان رو میگی ؟
چیفویو با خجالت سر تکون داد: اره اره همون
خانم ماتسونو دوباره به سوزومه نگاه کرد : تا به حال ندیدم دختری تو این گروه ها باشه
سوزومه جوری که نگار بار صدم است این سوال را از او میپرسد گفت : بله عجیبه ولی مورد استثنا هم وجود داره
خانم ماتسونو زیر لبی خندید: اره اره درسته
چیفویو: مامان ..میزاری بریم داخل چون داریم یخ میزنیم
خانم ماتسونو تازه به خودش اومد : اوه...بله بله حتما بفرماید داخل
بعد لبخند زد ،لبخندش جوری بود نگار با آن میتوانست دنیا را زیر و رو کند
چیفویو و سوزومه وارد شدن و روی مبل نشستن
خانم ماتسونو همیشه مهربان بود حتی وقتی داشت میپرسید قهوه میخورد یا چای حتی وقتی سوزومه پرسید نسکافه دارید و وقتی خانم ماتسونو تایید کرد و برایش نسکافه اورد
چیفویو رو به روی سوزومه نشسته بود و به برگ شناور روی چایش خیره شده بود خانم ماتسونو هم در آشپزخانه داشت کاری میکرد مثل ظرف شستن اگر هم سوالی در مورد سوزومه داشت از روی ادب چیزی نپرسید
سوزومه خیلی ناگهانی گفت : میدونستید رنگ چشم های خاصی دارید !؟
چیفویو تازه فهمید دارند با او صحبت میکنند بعد با همان لبخند مهربانی که درست شبیه لبخند مادرش بود گفت : ممنون ولی...چشم های تو که خاص ترن
سوزومه به اینه ان طرف خانه نگاه کرد و زمزمه وار گفت : خواص ولی عجیب
بعد خندید و گفت : معمولا کسی باور نمیکنه رنگ چشم خودمه
چیفویو لبخند زد: خوب معمولا رنگ چشم های زرشکی کم دیده میشه
خانم ماتسونو تصحیح کرد : خیلی کم
بقیه مدت در خانه ماتسونو ها به حرف ها و کار های گذشته تا هواس هم چیفویو و هم سوزومه را از تراژدی که افتاده بود پرت کند...
∆=∆=∆=∆
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
- ۱.۲k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط