"بدترین اشتباه من"

"بدترین اشتباه من"
part:1

بعضی عشق‌ها برای موندن نیستن.
بعضی‌ها فقط می‌آن تا آدم رو از درون بشکنن.
و این، بدترین اشتباه زندگی من بود.

آن روز، هوای زمستان آن‌قدر سرد بود که نفس کشیدن هم سخت به نظر می‌رسید. من و کلارا، بهترین دوستم، تصمیم گرفتیم برای گرم شدن به یک کافه برویم. روز خوبی بود؛ آرام، معمولی... و من هنوز نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد.

کلارا با لبخند به اطراف نگاه کرد و گفت:
ـ اینجا خیلی جای خوبیه، مگه نه؟
ـ آره، خیلی خوبه. بعدش چیکار کنیم؟ برنامه‌ای داری؟
ـ نمی‌دونم... بریم خرید؟
ـ ایده‌ی خوبیه، حتماً!

هنوز حرفمان تمام نشده بود که صدای یک نفر از پشت سرمان آمد:

ـ سلام.

کلارا با خوش‌رویی جواب داد:
ـ سلام.

من هم آرام گفتم:
ـ سلام.

نگاهم را به کلارا دوختم و پرسیدم:
ـ تو ایشونو می‌شناسی؟

کلارا لبخند زد و گفت:
ـ آره، این دوستِ برادرمه. یهویی اینجا پیداش شد. می‌خوای باهاش آشنا بشی؟

ـ باشه، حتماً.

کلارا به سمتش برگشت و گفت:
ـ خب، ایشون لوکاست... دوست برادرم.
بعد رو به من کرد:
ـ و اینم بهترین دوست منه، میرا.

لوکا با احترام گفت:
ـ خوشبختم، میرا.

ـ منم همین‌طور.

ـ من دیگه می‌رم اون‌طرف، مزاحمتون نمی‌شم.

کلارا گفت:
ـ باشه، راحت باش.

لوکا سری تکان داد و رفت.
اما قبل از دور شدن، یک لحظه برگشت و به من نگاه کرد.

کلارا با لبخند ریزی که روی لبش مانده بود، نگاهم کرد.
من زیر لب گفتم:
ـ حس خوبی بهش ندارم.

کلارا خندید:
ـ چرا؟ فقط یه نگاه بود.

ـ نه، این‌طور نیست... خیلی داره به من نگاه می‌کنه. منحرفه یا چیزیه؟

کلارا با خنده گفت:
ـ نه بابا، اینطور نیست. شاید فقط ازت خوشش اومده. آخه خیلی خوشگلی.

ـ نه، بابا... اینطور نیست.

ـ می‌بینم که.

من آهی کشیدم و گفتم:
ـ بیا برگردیم. حالم خوب نیست. هوا خیلی سرده، فکر کنم دارم سرما می‌خورم.

کلارا با اخمِ ملایمی گفت:
ـ بهت گفتم لباس گرم بپوش. بریم.

ـ باشه بابا.

**دو هفته بعد**

ویژ ویژ ویژ...
صدای زنگ گوشی از کنار تختم بلند شد.

با چشم‌های خواب‌آلود گوشی را برداشتم.
ـ ای بابا... کی این وقت صبح زنگ می‌زنه؟ الو؟

صدای کلارا آمد:
ـ میرااا!

ـ چیه؟ چیشده؟ این وقت صبح زنگ زدی؟

ـ هیچی، فقط خواستم حالت رو بپرسم... یه سوال هم داشتم ازت.

ـ این ساعت کی به بقیه زنگ می‌زنه که سوال بپرسه؟ خب بگو.

کلارا مکث کرد و بعد پرسید:
ـ نظرت درباره‌ی لوکا چیه؟

چشم‌هایم بازتر شد.
ـ چیشده یهو این سوالو می‌پرسی؟


#رمان
#ایران
#کیپاپ
#کیدراما
دیدگاه ها (۱)

"بدترین اشتباه من"part:2کلارا: هیچی، همین‌طوری. فقط خواستم ن...

سلاممممم اینم از اولین ری اکتتتتتتتتتتتتتت#ری.اکت.« اگر یهو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط