رد شدی از کوچه و از لای در دیدم تو را

رد شدی از کوچه و از لای در دیدم تو را
می برد دل از من شوریده چشمت دلبرا

عطر تو پر کرده شهرم را منم مدهوش تو
عاشقم کردی شدم مجنون بی چون و چرا

از تب عشقت ندارم‌ تاب تنهایی دگر
کرده ای بیمار بی تیمار تبدارت مرا

آیه ی اقراء باسم عشقک نازل شد و
کرده ای‌‌ پیغمبرم آغوش گرمت چون حرا

با قدم هایت تن یک شهر را لرزانده ای
کرده ای ویرانه ام از هیبت این ماجرا

چون کبوتر در مسیر بام عشقت می پرم
زائرت گشتم شدم‌ مفتون آن صحن و سرا

گشته ام مجنون و می بالم جنون خویش را
گر شوی لیلای من تاریخ گردد قهقرا ...!!
دیدگاه ها (۳)

رد شدی از کوچه و از لای در دیدم تو رامی برد دل از من شوریده ...

رد شدی از کوچه واز لای در دیدم تو رامی برد دل از من شوریده چ...

گیسوان پر خمت بر روی دستم دلبراگر تو ساقی منی من می پرستم دل...

گیسوان پر خمت بر روی دستم دلبراگر تو ساقی منی من می پرستم دل...

...به چشمان تو مشتاقم چه‌کاری‌کرده‌ای با ماچو ناوک‌مانده‌درق...

Ⓜ️شدم مجنون و از من برده دل ؛لیلای چشمانتنگاهم کردی و آخر شد...

شدم مجنون و از من برده دل ؛لیلای چشمانتنگاهم کردی و آخر شدم ...

لیلی از عشق تو شد واله و مدهوش حسین از تماشای تو یوسف شده بی...

#شعر_طنز/ شعری تقدیم به پسران ترشیده 😜 پسری با پدرش در رختخو...

پسری با پدرش در رختخوابدرد ودل میکرد با چشمی پر آبگفت: بابا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط