تیزر خیلی کوتاه از مافیا من
{تیزر خیلی کوتاه از مافیا من}
داستان درباره بزرگترین مافیای جهان هست
که عاشق دختری به نام ات می شود.
شخصیت ها : ات ، میا ، کیم تهیونگ ، چان جینو ....
پارت 1 =
هوا اون روز سرد بود باران می بارید نزدیک 1 سال بود که توی امریکا بودم.
دیدم تلفن زنگ خورد
میا که بهترین دوستم بود بهم زنگ زد که برم پیشش
میا : سلام ات
ات : سلام خوبی؟
میا : ممنون
ات : چیزی شده که زنگ زدی ؟
میا : امم اگر میشه بیا پیشم امشب اینجا بمون
ات : باشه الان اماده میشم میام
میا : پس منتظرت میمونم
اماده شدم که برم سوار ماشین شدم که دیدم ماشین روشن نمیشه باران خیلی شدید بود
تصمیم گرفتم پیاده برم و قدم بزنم بارون خیلی دوست داشتم
خانه میا زیاد دور نبود
از ماشین پیاده شدم و چتر باز کردم و رفتم
داشتم قدم میزدم که دوتا ماشین با سرعت به سمتم اومدن چندتا مرد بود که از ماشین پیاده شدن و منو گرفتن و با خودشون میخواستن ببرن
ات : ولممم کنید
محکم منو گرفتن و بردن توی ماشین منو محکم بستن
نمیدونستم اینا کی بودن انقدر ترسیده بودم که قلبم محکم داشت میتپید
منو بردن توی یه امارت خیلی بزرگ (عکسش میزارم)
منو بردن تو
دستم رو محکم بستن دور دهنم هم بستن
منو انداختن روی زمین نزدیک 12 یا 13 نفر مرد هایی با کت و شلوار مشکی بودن
یکی از اون مرد هایی که کت و شلوار پوشیده بود گفت ارباب اومد
ترسیده بودم هزارتا سوال تو سرم بود نمیدونستم چیکار کنم راه فراری نبود
ناگهان دیدم همه خم شدن و سلام کردن اربابشون اومد
و نشست روی صندلی ازشون پرسید همون دختره؟
گفتن : بله ارباب همون دختر هست
ارباب : ببرش توی زیر زمین و زندانیش کنین
مردها : چشم
منو بردن توی زیر زمین انداختن اشک پر شد توی چشمام انقدر گریه کردم که چشمام خون شده بود نمیدونستم کجام؟ برای چی منو دزدیدن؟ چیکار باهام دارن؟
انقدر گریه کردم که نمیدونستم کی خوابم برد
وقتی چشمانم را باز کردم دیدم صبح شده همه جا تاریک بود نوری از پنجره میومد دیدم رفتم نزدیک ولی پنجره قفل بود
چندتا خدمتکار وارد زیر زمین شدن لباس های خیلی زیبایی در دستانشون بود اومدن و گفتن یکی از این لباس هارو بپوش و بیا بالا (عکسش میزارم)
میخواستن برن
ات : یه لحظه صبر کنید
خدمتکار : کاری داشتین؟
ادامه ....
داستان درباره بزرگترین مافیای جهان هست
که عاشق دختری به نام ات می شود.
شخصیت ها : ات ، میا ، کیم تهیونگ ، چان جینو ....
پارت 1 =
هوا اون روز سرد بود باران می بارید نزدیک 1 سال بود که توی امریکا بودم.
دیدم تلفن زنگ خورد
میا که بهترین دوستم بود بهم زنگ زد که برم پیشش
میا : سلام ات
ات : سلام خوبی؟
میا : ممنون
ات : چیزی شده که زنگ زدی ؟
میا : امم اگر میشه بیا پیشم امشب اینجا بمون
ات : باشه الان اماده میشم میام
میا : پس منتظرت میمونم
اماده شدم که برم سوار ماشین شدم که دیدم ماشین روشن نمیشه باران خیلی شدید بود
تصمیم گرفتم پیاده برم و قدم بزنم بارون خیلی دوست داشتم
خانه میا زیاد دور نبود
از ماشین پیاده شدم و چتر باز کردم و رفتم
داشتم قدم میزدم که دوتا ماشین با سرعت به سمتم اومدن چندتا مرد بود که از ماشین پیاده شدن و منو گرفتن و با خودشون میخواستن ببرن
ات : ولممم کنید
محکم منو گرفتن و بردن توی ماشین منو محکم بستن
نمیدونستم اینا کی بودن انقدر ترسیده بودم که قلبم محکم داشت میتپید
منو بردن توی یه امارت خیلی بزرگ (عکسش میزارم)
منو بردن تو
دستم رو محکم بستن دور دهنم هم بستن
منو انداختن روی زمین نزدیک 12 یا 13 نفر مرد هایی با کت و شلوار مشکی بودن
یکی از اون مرد هایی که کت و شلوار پوشیده بود گفت ارباب اومد
ترسیده بودم هزارتا سوال تو سرم بود نمیدونستم چیکار کنم راه فراری نبود
ناگهان دیدم همه خم شدن و سلام کردن اربابشون اومد
و نشست روی صندلی ازشون پرسید همون دختره؟
گفتن : بله ارباب همون دختر هست
ارباب : ببرش توی زیر زمین و زندانیش کنین
مردها : چشم
منو بردن توی زیر زمین انداختن اشک پر شد توی چشمام انقدر گریه کردم که چشمام خون شده بود نمیدونستم کجام؟ برای چی منو دزدیدن؟ چیکار باهام دارن؟
انقدر گریه کردم که نمیدونستم کی خوابم برد
وقتی چشمانم را باز کردم دیدم صبح شده همه جا تاریک بود نوری از پنجره میومد دیدم رفتم نزدیک ولی پنجره قفل بود
چندتا خدمتکار وارد زیر زمین شدن لباس های خیلی زیبایی در دستانشون بود اومدن و گفتن یکی از این لباس هارو بپوش و بیا بالا (عکسش میزارم)
میخواستن برن
ات : یه لحظه صبر کنید
خدمتکار : کاری داشتین؟
ادامه ....
- ۵۶
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط