「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 182
✦.................................
لولهی اسلحهی کای دیگر رو به تهیونگ نبود؛ مستقیم روی پیشانی رافائل ایستاده بود چند ثانیه... هیچکس نفس نکشید
بعد رافائل آرام پلک زد، دوباره پلک زد ناگهان... چشم هایش برق زد با ذوقی شبیه یک بچه شروع کرد به دست زدن
رافائل: وای وای.. بالاخره.. بالاخره یکی جرئت کرد!
بلندبلند خندید؛ آنقدر خندید که مجبور شد زانویش را بگیرد، اشک از گوشهی چشمش پایین آمد
رافائل: کای من عاشق این لحظهم آفرین.. آفرین...
بعد یکباره خندهاش قطع شد، آرام جلو رفت نوک پیشانی اش را به لولهی اسلحه چسبان:
رافائل: خب بزن.
کای انگشتش روی ماشه لرزید، رافائل لبخند زد.
رافائل: چرا وایسادی؟ مگه همیشه نمیگفتی ازم متنفری؟ همیشه نمیگفتی یه روز خودم میکشمت؟ پس بزن...
تق...
صدای ضعیفی آمد، اما گلولهای شلیک نشد رافائل با تعجب به اسلحه نگاه کرد بعد زد زیر خنده آنقدر خندید که تعادلش را از دست داد و روی زمین نشست
رافائل: ههههه... حتی خشابشم عوض نکردی؟
کای با ناباوری اسلحه را نگاه کرد؛ خشاب... خالی بود، رافائل با شیطنت انگشت اشارهاش را تکان داد:
رافائل: من عوضش کردم، صبح وقتی خواب بودی
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: روانی لعنتی...
رافائل با افتخار سینهاش را جلو داد.
رافائل: ممنون...
بعد ناگهان قیافهاش غمگین شد؛ آه بلندی کشید
رافائل: ولی یه چیزی ناراحتم کرد.
همه ساکت ماندند، رافائل با اخم به افراد خودش نگاه کرد.
رافائل: هیچکدومتون برای نجاتم نیومدین
دهها مرد مسلح، سرشان را پایین انداختند، یکی از آنها با ترس گفت:
مرد: رئیس.. ما...
رافائل دستش را بالا آورد، مرد ساکت شد رافائل چند ثانیه فقط نگاهشان کرد بعد لبخند زد
رافائل: اشکالی نداره همه تونو بخشیدم.
افرادش نفس راحتی کشیدند اما ثانیهی بعد.. رافائل از داخل کتش یک نارنجک بیرون آورد؛ ضامنش را کشید، همه خشک شان زد رافائل با خنده گفت:
رافائل: چون دیگه لازم نیست ببخشمتون.
و نارنجک را نه سمت تهیونگ نه سمت جیمین بلکه وسط افراد خودش انداخت، همه با وحشت فریاد کشیدند:
مرد: رئیس...!
مرد: نه...!
مرد: فرار کنید...!
تمام سوله به هم ریخت، افراد رافائل هم دیگر را هل میدادند تا فرار کنند رافائل همان وسط ایستاده بود و از ته دل می خندید
رافائل: بدویید بدویید توله سگا... خیلی بامزهاین
سه...
دو...
یک...
همه خودشان را روی زمین انداختند
هیچ انفجاری نشد
سوله در سکوت فرو رفت، یکی از افراد با ترس سرش را بالا آورد، رافائل خم شد نارنجک را برداشت ضامنش را دوباره جا زد بعد آن را تکان داد؛ صدای جغجغه آمد
رافائل: پلاستیکیه حروم,زاده ها
صورتش کاملاً جدی بود:
رافائل: فقط خواستم بدونم کیا واقعاً دوستم دارن
جونگکوک دستش را روی صورتش کشید
جونگکوک: این آدم احتیاج به تیمارستان نداره.. تیمارستان احتیاج به این داره
حتی جیمین هم نتوانست جلوی خندهی کوتاهش را بگیرد، اما تهیونگ هنوز نخندیده بود چشم هایش فقط رافائل را دنبال میکرد
رافائل ناگهان ساکت شد، خیلی آرام به جنازهی یکی از افرادش که چند دقیقه قبل خودش کشته بود، نزدیک شد، کنارش زانو زد کتش را درآورد آرام روی بدن بیجان او انداخت موهایش را مرتب کرد بعد زیر لب گفت:
رافائل: سردت میشه...
اشک در چشم هایش جمع شد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با صدایی که میلرزید، زمزمه کرد:
رافائل: ببخشید.. من دوباره عصبانی شدم... کاش این دفعه نمیمردی...
سکوت؛ حتی باد هم انگار از حرکت ایستاده بود، کای آرام زیر لب گفت:
کای: هر بار بعد از اینکه یکیو میکشه پشیمون میشه
تهیونگ نگاهش را از رافائل برنداشت برای اولین بار در آن مرد نه فقط یک هیولا بلکه انسانی را دید سالها پیش جایی در تاریکی عقلش را گم کرده بود
اما همان لحظه، رافائل سرش را بالا آورد اشک هایش را با آستین پاک کرد لبخند زد و با همان لبخند دیوانهوار گفت:
رافائل: خب استراحت کافیه حالا.. واقعاً میخوام بکُشمتون.
همزمان، انگشتش دکمهی واقعی انفجار را فشار داد، از اعماق انبار.. صدای فعال شدن دهها بمب، یکی پس از دیگری بلند شد.
بیپ...
بیپ...
بیپ...
صدای شمارش بمبها از چهار طرف انبار بلند شده بود، ویلیام با وحشت به صفحهی لپ تاپ خیره شد
ویلیام: لعنتی اینا نمایشی نیستن.. همه شون واقعی ان.
جیمین فریاد زد:
جیمین: چند دقیقه؟!
ویلیام انگشت هایش را روی کیبورد میدواند
ویلیام: هفت دقیقه بیشتر وقت نداریم.
رافائل با شنیدن عدد هفت ذوقزده شد دستش را بالا برد
رافائل: آخ جون، هفت عدد مورد علاقمه.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 182
✦.................................
لولهی اسلحهی کای دیگر رو به تهیونگ نبود؛ مستقیم روی پیشانی رافائل ایستاده بود چند ثانیه... هیچکس نفس نکشید
بعد رافائل آرام پلک زد، دوباره پلک زد ناگهان... چشم هایش برق زد با ذوقی شبیه یک بچه شروع کرد به دست زدن
رافائل: وای وای.. بالاخره.. بالاخره یکی جرئت کرد!
بلندبلند خندید؛ آنقدر خندید که مجبور شد زانویش را بگیرد، اشک از گوشهی چشمش پایین آمد
رافائل: کای من عاشق این لحظهم آفرین.. آفرین...
بعد یکباره خندهاش قطع شد، آرام جلو رفت نوک پیشانی اش را به لولهی اسلحه چسبان:
رافائل: خب بزن.
کای انگشتش روی ماشه لرزید، رافائل لبخند زد.
رافائل: چرا وایسادی؟ مگه همیشه نمیگفتی ازم متنفری؟ همیشه نمیگفتی یه روز خودم میکشمت؟ پس بزن...
تق...
صدای ضعیفی آمد، اما گلولهای شلیک نشد رافائل با تعجب به اسلحه نگاه کرد بعد زد زیر خنده آنقدر خندید که تعادلش را از دست داد و روی زمین نشست
رافائل: ههههه... حتی خشابشم عوض نکردی؟
کای با ناباوری اسلحه را نگاه کرد؛ خشاب... خالی بود، رافائل با شیطنت انگشت اشارهاش را تکان داد:
رافائل: من عوضش کردم، صبح وقتی خواب بودی
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: روانی لعنتی...
رافائل با افتخار سینهاش را جلو داد.
رافائل: ممنون...
بعد ناگهان قیافهاش غمگین شد؛ آه بلندی کشید
رافائل: ولی یه چیزی ناراحتم کرد.
همه ساکت ماندند، رافائل با اخم به افراد خودش نگاه کرد.
رافائل: هیچکدومتون برای نجاتم نیومدین
دهها مرد مسلح، سرشان را پایین انداختند، یکی از آنها با ترس گفت:
مرد: رئیس.. ما...
رافائل دستش را بالا آورد، مرد ساکت شد رافائل چند ثانیه فقط نگاهشان کرد بعد لبخند زد
رافائل: اشکالی نداره همه تونو بخشیدم.
افرادش نفس راحتی کشیدند اما ثانیهی بعد.. رافائل از داخل کتش یک نارنجک بیرون آورد؛ ضامنش را کشید، همه خشک شان زد رافائل با خنده گفت:
رافائل: چون دیگه لازم نیست ببخشمتون.
و نارنجک را نه سمت تهیونگ نه سمت جیمین بلکه وسط افراد خودش انداخت، همه با وحشت فریاد کشیدند:
مرد: رئیس...!
مرد: نه...!
مرد: فرار کنید...!
تمام سوله به هم ریخت، افراد رافائل هم دیگر را هل میدادند تا فرار کنند رافائل همان وسط ایستاده بود و از ته دل می خندید
رافائل: بدویید بدویید توله سگا... خیلی بامزهاین
سه...
دو...
یک...
همه خودشان را روی زمین انداختند
هیچ انفجاری نشد
سوله در سکوت فرو رفت، یکی از افراد با ترس سرش را بالا آورد، رافائل خم شد نارنجک را برداشت ضامنش را دوباره جا زد بعد آن را تکان داد؛ صدای جغجغه آمد
رافائل: پلاستیکیه حروم,زاده ها
صورتش کاملاً جدی بود:
رافائل: فقط خواستم بدونم کیا واقعاً دوستم دارن
جونگکوک دستش را روی صورتش کشید
جونگکوک: این آدم احتیاج به تیمارستان نداره.. تیمارستان احتیاج به این داره
حتی جیمین هم نتوانست جلوی خندهی کوتاهش را بگیرد، اما تهیونگ هنوز نخندیده بود چشم هایش فقط رافائل را دنبال میکرد
رافائل ناگهان ساکت شد، خیلی آرام به جنازهی یکی از افرادش که چند دقیقه قبل خودش کشته بود، نزدیک شد، کنارش زانو زد کتش را درآورد آرام روی بدن بیجان او انداخت موهایش را مرتب کرد بعد زیر لب گفت:
رافائل: سردت میشه...
اشک در چشم هایش جمع شد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با صدایی که میلرزید، زمزمه کرد:
رافائل: ببخشید.. من دوباره عصبانی شدم... کاش این دفعه نمیمردی...
سکوت؛ حتی باد هم انگار از حرکت ایستاده بود، کای آرام زیر لب گفت:
کای: هر بار بعد از اینکه یکیو میکشه پشیمون میشه
تهیونگ نگاهش را از رافائل برنداشت برای اولین بار در آن مرد نه فقط یک هیولا بلکه انسانی را دید سالها پیش جایی در تاریکی عقلش را گم کرده بود
اما همان لحظه، رافائل سرش را بالا آورد اشک هایش را با آستین پاک کرد لبخند زد و با همان لبخند دیوانهوار گفت:
رافائل: خب استراحت کافیه حالا.. واقعاً میخوام بکُشمتون.
همزمان، انگشتش دکمهی واقعی انفجار را فشار داد، از اعماق انبار.. صدای فعال شدن دهها بمب، یکی پس از دیگری بلند شد.
بیپ...
بیپ...
بیپ...
صدای شمارش بمبها از چهار طرف انبار بلند شده بود، ویلیام با وحشت به صفحهی لپ تاپ خیره شد
ویلیام: لعنتی اینا نمایشی نیستن.. همه شون واقعی ان.
جیمین فریاد زد:
جیمین: چند دقیقه؟!
ویلیام انگشت هایش را روی کیبورد میدواند
ویلیام: هفت دقیقه بیشتر وقت نداریم.
رافائل با شنیدن عدد هفت ذوقزده شد دستش را بالا برد
رافائل: آخ جون، هفت عدد مورد علاقمه.
- ۱.۱k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط