Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 32
وقتی داشتن قهوه میخوردن ایزابلا اونقدر ذوق زده شده بود که به کل یادش رفت که توی عمارت مرد سایه است یا دوتا بادیگارد تو اون اتاق هستن یا اینکه مارکو مرده، یا خواب دیده و یهو تبدیل به کابوس شده یا حتی اون تصاویر گنگ و عجیب یا سردردش
کلا همه چی به کل یادش رفت
ایزابلا«این مدت کجا بودی؟»
آنا با لبخند«همینجا بودم»
ایزابلا«یعنی چی، منظورت چیه؟»
آنا«هیچی ولش کن، خودت چه طوری؟»
ایزابلا بغض کرد و جواب داد«خیلی بد!.... زندگیم این مدت یه کابوس زنده بود»
آنا، ایزابلا رو تو بغلش کشید و گفت«چرا؟ مگه چی شده؟ »
ایزابلا با گریه گف«یه یارو روانی که حتی نمیدونم چه خری هست گیر داد من باید زنش بشم، گفتم نمیخوام و در رفتم، تو راه با یه یارویی به اسم مارکو آشنا شدم، مارکو منو از اون یارو خل و چل فراری داد، بعدش اون عو꙳ضی زد مامانمو کشت، گفت یا باهاش ازدواج میکنم یا میزنه هر کی رو میشناسم میکشه منم پاشدم امد پیشش گفتم باشه من زنت میشم ولی بقیه رو نکش اونم گفت باشه، ولی زد تورو کشت، بعدش مارکو امد اینجا منو ببره بیرون، زدن مارکو کشتن منو کردن یه جا که صدا پشه هم نمیومد، بعدش ورداشتن منو اوردن اینجا دیدم تو زنده ای..........صبر کن، تو زنده ای ول ی تورو تیر بارون کردن، جلو چشم خودم........اصا تو اینجا تو عمارت اون مرت꙳یکه چی کار میکنی آنا؟ چرا لباس به این گرونی پوشیدی؟»
آنا با لحن مشکوک ایزابلا قهوه تو گلوش فرستاد و به سرفه افتاد و ایزابلا با عجله و بلند شد و زد به کمر آنا تا خفه نشه
ایزابلا«چی شد؟ خوبی؟ میتونی نفس بکش»
آنا که یکم سرخ شده بود از سرفه سرشو تکون داد و گغت«آره خوبم... چیزی نیست... یکم قهوه پرید تو گلوم، خوبم»
ایزابلا نفس راحتی کشید و گفت«خوبه....ببخشید »
آنا«نه بابا این حرفا چیه،چیزی نیست، خوبم»
ایزابلا«به هر حال....تقصیر من بود»
آنا لبخندی زد و جواب داد«هی ، آروم باش تقصیر تو نبود»
تو همین حین که ایزابلا و آنا داشتن حرف میزدن یهو در اتاق باز شد و یه یارویی که انگار جزو بادیگارد های همین عمارت بود با عجله امد تو رو به آنا با لحنی رسمی و محترمانه گفت«خانوم، یه یه مشکلی پیش امده»
با این حرف ایزابلا با گیجی و شوک به آنا خیره شد «خانوم!؟.....»..........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 32
وقتی داشتن قهوه میخوردن ایزابلا اونقدر ذوق زده شده بود که به کل یادش رفت که توی عمارت مرد سایه است یا دوتا بادیگارد تو اون اتاق هستن یا اینکه مارکو مرده، یا خواب دیده و یهو تبدیل به کابوس شده یا حتی اون تصاویر گنگ و عجیب یا سردردش
کلا همه چی به کل یادش رفت
ایزابلا«این مدت کجا بودی؟»
آنا با لبخند«همینجا بودم»
ایزابلا«یعنی چی، منظورت چیه؟»
آنا«هیچی ولش کن، خودت چه طوری؟»
ایزابلا بغض کرد و جواب داد«خیلی بد!.... زندگیم این مدت یه کابوس زنده بود»
آنا، ایزابلا رو تو بغلش کشید و گفت«چرا؟ مگه چی شده؟ »
ایزابلا با گریه گف«یه یارو روانی که حتی نمیدونم چه خری هست گیر داد من باید زنش بشم، گفتم نمیخوام و در رفتم، تو راه با یه یارویی به اسم مارکو آشنا شدم، مارکو منو از اون یارو خل و چل فراری داد، بعدش اون عو꙳ضی زد مامانمو کشت، گفت یا باهاش ازدواج میکنم یا میزنه هر کی رو میشناسم میکشه منم پاشدم امد پیشش گفتم باشه من زنت میشم ولی بقیه رو نکش اونم گفت باشه، ولی زد تورو کشت، بعدش مارکو امد اینجا منو ببره بیرون، زدن مارکو کشتن منو کردن یه جا که صدا پشه هم نمیومد، بعدش ورداشتن منو اوردن اینجا دیدم تو زنده ای..........صبر کن، تو زنده ای ول ی تورو تیر بارون کردن، جلو چشم خودم........اصا تو اینجا تو عمارت اون مرت꙳یکه چی کار میکنی آنا؟ چرا لباس به این گرونی پوشیدی؟»
آنا با لحن مشکوک ایزابلا قهوه تو گلوش فرستاد و به سرفه افتاد و ایزابلا با عجله و بلند شد و زد به کمر آنا تا خفه نشه
ایزابلا«چی شد؟ خوبی؟ میتونی نفس بکش»
آنا که یکم سرخ شده بود از سرفه سرشو تکون داد و گغت«آره خوبم... چیزی نیست... یکم قهوه پرید تو گلوم، خوبم»
ایزابلا نفس راحتی کشید و گفت«خوبه....ببخشید »
آنا«نه بابا این حرفا چیه،چیزی نیست، خوبم»
ایزابلا«به هر حال....تقصیر من بود»
آنا لبخندی زد و جواب داد«هی ، آروم باش تقصیر تو نبود»
تو همین حین که ایزابلا و آنا داشتن حرف میزدن یهو در اتاق باز شد و یه یارویی که انگار جزو بادیگارد های همین عمارت بود با عجله امد تو رو به آنا با لحنی رسمی و محترمانه گفت«خانوم، یه یه مشکلی پیش امده»
با این حرف ایزابلا با گیجی و شوک به آنا خیره شد «خانوم!؟.....»..........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط