تو با این هوش و ذکاوت و این نبوغ
تو با این هوش و ذکاوت و این نبوغ
با این استعداد خارق العاده که فردای مردم را هم می بینی لعبتک شده ای؟ در دست دختری که هنوز او را ندیده ای ؟
دکتر گفت
خانوم اروریان تراژدی درد ناکیست و داستانی که اگر نوشته شود بر پوچی عشق و انسانیت گواهی میدهد . آن هم در ایران در قم در میان افرادی که ادعای نویسنده بودن دارند و فرهنگ سازان نسل آینده ایران هستند کاش فرصت بود تمام داستان را از زبان خود مرتضی بشنوی . فقط اینقدر بگویم یک سال میشود هر زمان که پای صحبت های مرتضی می نشینم دو گیلاس مشروب و دو پاکت بیشتر سیگار میکشم ....
استعداد بی نظیری و نبوغ نایابی که در این زیر زمین تمام دنیایش شده موسیقی و سیگار و انتظار پیام یا تماس مستی ....رقت انگیز است
باور کنید خانوم اروریان تمام موفقیتم در تجارت را از مشورت با مرتضا دارم . از دور شرکتم را کنترل می کرد و در مشاوره هایش بیشترین سود را کسب میکردم . ولی حالا درگیری اکرم و اختلاف و دادگاه و زندان و .... کم بود ... داستان مستی هم اضافه شده است یا حوصله ندارد یا تمام تمرکزش بر روی مستی است
اگر می توانی چوب جادویت را تکان بده و این حقارت را تمام کن.
مادمازل رو به دکتر کرد و گفت :
ان صدایی که پشت گوشی شنیدیم چه بود ؟
صدای مستی سر شار از عشق بود ..
انچه میگویی حقیقت است ؟
دکتر گفت :مستی و راستی
من در حال مستی نمیتوانم برای دروغ ذهنم را متمرکز کنم انچه می دانیتم را گفتم . میدانم مرتضی ناراحت میشود ولی باید این دانکی را نجات داد
بعد بلند شد و گفت
میخواهم نیم ساعت در اتاق خواب بر روی تخت استراحت کنم
منتظرتان باشم
مادمازل گفت نه
تمام وقتم در اختیار صاحبخانه است
دکتر رفت و درب اناق را بست
با رفتن دکتر
مادمازل بلند شد و بر روی کاناپه سه نفره کنسوولی زیر دستش گذاشت و نیم لم پاهایش را دراز کرد و گفت . میخواهم شنونده این تراژدی دردناک باشم که دکتر میگوید . هر چند باور نمیکنم حرفهای دکتر تمام حقیقت باشد و شما اینگونه بر شرایط مسلط نباشید
(باور کن
احساس کردم در حال باخت هستم و کلاس و هیمنه و ابهتم در چشم مادمازل رفته رفته خورد و خوردتر میشود ...
نمیدانم چرا نمیخواستم نگاه تحسین آمیز مادمازل را از دست بدهم
این چه حسی بود یعنی به این راحتی خیانت به مستی را در قلبم کلید زده بود ؟ چه ناروا و چه بی وجود شده بود
یک لحظه از خودم ار مستی خجالت کشیدم ولی مگر اندام اثیری و لوند و سیال و سیمین مادمازل مرا رها میکرد
میدانستم گریزی ندارم
و میفهمیدم چرا خداوند داستان مقاومت یوسف را زیباترین داستان قران نام نهاده است
!@
با چشمانم میدیدم و با وجودم حس میکردم که نبوغ و استعداد
ضامن شخصیت و احترام نیست و انچه باعث ....
پایان قسمت شانزدهم
با این استعداد خارق العاده که فردای مردم را هم می بینی لعبتک شده ای؟ در دست دختری که هنوز او را ندیده ای ؟
دکتر گفت
خانوم اروریان تراژدی درد ناکیست و داستانی که اگر نوشته شود بر پوچی عشق و انسانیت گواهی میدهد . آن هم در ایران در قم در میان افرادی که ادعای نویسنده بودن دارند و فرهنگ سازان نسل آینده ایران هستند کاش فرصت بود تمام داستان را از زبان خود مرتضی بشنوی . فقط اینقدر بگویم یک سال میشود هر زمان که پای صحبت های مرتضی می نشینم دو گیلاس مشروب و دو پاکت بیشتر سیگار میکشم ....
استعداد بی نظیری و نبوغ نایابی که در این زیر زمین تمام دنیایش شده موسیقی و سیگار و انتظار پیام یا تماس مستی ....رقت انگیز است
باور کنید خانوم اروریان تمام موفقیتم در تجارت را از مشورت با مرتضا دارم . از دور شرکتم را کنترل می کرد و در مشاوره هایش بیشترین سود را کسب میکردم . ولی حالا درگیری اکرم و اختلاف و دادگاه و زندان و .... کم بود ... داستان مستی هم اضافه شده است یا حوصله ندارد یا تمام تمرکزش بر روی مستی است
اگر می توانی چوب جادویت را تکان بده و این حقارت را تمام کن.
مادمازل رو به دکتر کرد و گفت :
ان صدایی که پشت گوشی شنیدیم چه بود ؟
صدای مستی سر شار از عشق بود ..
انچه میگویی حقیقت است ؟
دکتر گفت :مستی و راستی
من در حال مستی نمیتوانم برای دروغ ذهنم را متمرکز کنم انچه می دانیتم را گفتم . میدانم مرتضی ناراحت میشود ولی باید این دانکی را نجات داد
بعد بلند شد و گفت
میخواهم نیم ساعت در اتاق خواب بر روی تخت استراحت کنم
منتظرتان باشم
مادمازل گفت نه
تمام وقتم در اختیار صاحبخانه است
دکتر رفت و درب اناق را بست
با رفتن دکتر
مادمازل بلند شد و بر روی کاناپه سه نفره کنسوولی زیر دستش گذاشت و نیم لم پاهایش را دراز کرد و گفت . میخواهم شنونده این تراژدی دردناک باشم که دکتر میگوید . هر چند باور نمیکنم حرفهای دکتر تمام حقیقت باشد و شما اینگونه بر شرایط مسلط نباشید
(باور کن
احساس کردم در حال باخت هستم و کلاس و هیمنه و ابهتم در چشم مادمازل رفته رفته خورد و خوردتر میشود ...
نمیدانم چرا نمیخواستم نگاه تحسین آمیز مادمازل را از دست بدهم
این چه حسی بود یعنی به این راحتی خیانت به مستی را در قلبم کلید زده بود ؟ چه ناروا و چه بی وجود شده بود
یک لحظه از خودم ار مستی خجالت کشیدم ولی مگر اندام اثیری و لوند و سیال و سیمین مادمازل مرا رها میکرد
میدانستم گریزی ندارم
و میفهمیدم چرا خداوند داستان مقاومت یوسف را زیباترین داستان قران نام نهاده است
!@
با چشمانم میدیدم و با وجودم حس میکردم که نبوغ و استعداد
ضامن شخصیت و احترام نیست و انچه باعث ....
پایان قسمت شانزدهم
- ۸.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط