A KISS MADE OF BLOOD
PART:23
°°°°°°°°°°°°
همانطور که لبهای جونگکوک چند میلیمتر با لبهای میکا فاصله داشت، هیچکدامشان نفس نمیکشیدند. آنقدر سنگین که میشد ضربان قلب میکا را شنید. جونگکوک هنوز چانهٔ او را در بین دو انگشتش نگه داشته بود. میکا زمزمه کرد: «جونگکوک…»
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند گفت: «هیس.»
دستش از زیر چانهٔ میکا پایین آمد…اما دور نمیشد. برعکس، او آهسته، خیلی آهسته، پشت گوش میکا را لمس کرد
و رشتهای از موهایش را عقب زد. انگار میخواست ببیند
اگر حتی یک لحظه اجازه لمس واقعی بدهد چه اتفاقی میافتد. نفس میکا گیر کرد. جونگکوک گفت: «تکون بخوری… میری»
میکا تقریباً نخندید. «کجا؟»
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد. بدنش حالا دقیقاً روبهروی بدن میکا بود. «از تمرکز.»
صدایش آهسته و سنگین بود. «از کنترل از خودت.»
میکا گفت: «تو باعث میشی کنترل از دست بره.»
جونگکوک به طرز خطرناکی آرام لبخند زد. «میدونم.»
او انگشتش را روی خط فک میکا کشید؛ حرکتی کوتاه. اندازهٔ نیم ثانیه. اما بدن میکا خشک شد. جونگکوک زیر لب گفت: «برای همین داری تمرین میکنی.»
میکا خیلی آرام گفت: «اگه دارم تمرین میکنم… پس چرا انقدر نزدیک میای؟»
جونگکوک بدون لحظهای مکث پاسخ داد: «چون باید ببینم تا کجا میتونی تحمل کنی.»
او چند سانتیمتر سرش را پایین آورد. لبهایشان دقیقاً روبهرو هم بود. گرمای نفسها کاملاً یکی شده بود. میکا گفت: «این تمرینه؟»
جونگکوک در گوشش زمزمه کرد: «این… کنترل توئه.»
فاصله همان چند میلیمتر. هیچ حرکتی نمیکرد. انگار خودش هم روی مرزی ایستاده بود که نمیخواست رد کند نه هنوز. «چشمهاتو ببند.»
میکا با تعجب نگاهش کرد. «باز هم؟»
جونگکوک اینبار لبخند نزد. «گفتم چشمهاتو ببند، میکا.»
او پلکهایش را بست. نفس میکا آرامتر شد. اما قلبش نه. جونگکوک آهسته گفت: «حالا فقط گوش بده…»
او انگشتش را بدون تماس، با فاصلهای کمتر از یک سانتیمتر در امتداد خط گردن میکا حرکت داد. «این…آزمایشه اینکه ببینم…چقدر میتونی بخوای بدون اینکه ازم اجازه بگیری.»
میکا پلکهای بستهاش لرزید. «و… نتیجه؟»
جونگکوک آرام خیلی آرام کنار فکش گفت:«نتیجه اینه که تو… داری بدجور میبازی، کوچولو.»
میکا نفسش برید.
°°°°°°°°°°°°
همانطور که لبهای جونگکوک چند میلیمتر با لبهای میکا فاصله داشت، هیچکدامشان نفس نمیکشیدند. آنقدر سنگین که میشد ضربان قلب میکا را شنید. جونگکوک هنوز چانهٔ او را در بین دو انگشتش نگه داشته بود. میکا زمزمه کرد: «جونگکوک…»
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند گفت: «هیس.»
دستش از زیر چانهٔ میکا پایین آمد…اما دور نمیشد. برعکس، او آهسته، خیلی آهسته، پشت گوش میکا را لمس کرد
و رشتهای از موهایش را عقب زد. انگار میخواست ببیند
اگر حتی یک لحظه اجازه لمس واقعی بدهد چه اتفاقی میافتد. نفس میکا گیر کرد. جونگکوک گفت: «تکون بخوری… میری»
میکا تقریباً نخندید. «کجا؟»
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد. بدنش حالا دقیقاً روبهروی بدن میکا بود. «از تمرکز.»
صدایش آهسته و سنگین بود. «از کنترل از خودت.»
میکا گفت: «تو باعث میشی کنترل از دست بره.»
جونگکوک به طرز خطرناکی آرام لبخند زد. «میدونم.»
او انگشتش را روی خط فک میکا کشید؛ حرکتی کوتاه. اندازهٔ نیم ثانیه. اما بدن میکا خشک شد. جونگکوک زیر لب گفت: «برای همین داری تمرین میکنی.»
میکا خیلی آرام گفت: «اگه دارم تمرین میکنم… پس چرا انقدر نزدیک میای؟»
جونگکوک بدون لحظهای مکث پاسخ داد: «چون باید ببینم تا کجا میتونی تحمل کنی.»
او چند سانتیمتر سرش را پایین آورد. لبهایشان دقیقاً روبهرو هم بود. گرمای نفسها کاملاً یکی شده بود. میکا گفت: «این تمرینه؟»
جونگکوک در گوشش زمزمه کرد: «این… کنترل توئه.»
فاصله همان چند میلیمتر. هیچ حرکتی نمیکرد. انگار خودش هم روی مرزی ایستاده بود که نمیخواست رد کند نه هنوز. «چشمهاتو ببند.»
میکا با تعجب نگاهش کرد. «باز هم؟»
جونگکوک اینبار لبخند نزد. «گفتم چشمهاتو ببند، میکا.»
او پلکهایش را بست. نفس میکا آرامتر شد. اما قلبش نه. جونگکوک آهسته گفت: «حالا فقط گوش بده…»
او انگشتش را بدون تماس، با فاصلهای کمتر از یک سانتیمتر در امتداد خط گردن میکا حرکت داد. «این…آزمایشه اینکه ببینم…چقدر میتونی بخوای بدون اینکه ازم اجازه بگیری.»
میکا پلکهای بستهاش لرزید. «و… نتیجه؟»
جونگکوک آرام خیلی آرام کنار فکش گفت:«نتیجه اینه که تو… داری بدجور میبازی، کوچولو.»
میکا نفسش برید.
- ۱۹.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط