همچو طوفان آمد و در کنج دل سکنا گرفت

همچو طوفان آمد و در کُنجِ دل سُکنا گرفت
آتشم زد بی هوا او هر چه بود از ما گرفت
خونِ دلها خوردم و عشقش نصیب دیگری
بی محابا سینه ام را رنگِ استغنا گرفت
رهگذر شد گوییا در باغِ حسرت آرزو
شورِ چشمم شد وفا را بیوفا مبنا گرفت
زندگی شاید همین باشد غروبی پُر فریب
قطره ای بارانِ سنگی در نگاهم جا گرفت
آشنا شد با دلم نا مهربانی پیشه کرد
ای دریغا حال و روزم را چه نا زیبا گرفت
تا که در دنیا نباشد عاشقان را اختیار
ماهیان را بی قراری از دلِ دریا گرفت
دیدگاه ها (۵)

کرده ای عزمِ سفر ، دانم پشیمان می شویکوله بارِ خاطراتم را دو...

تبی شاعرانه شبی بین ما بودطنینِ صدایتبرام آشنا بودنوشتی و خو...

ای ماه دلم شِکوه ز هر قافله کردممعشوق نیامد به وصال حوصله کر...

رفت از دلِ من تاب و دگر یار نیامد شیرین سخنی بود و به گفتار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط