صبح می خندد...

صبح می خندد...
آخرین مسافر پاییز هم از راه رسید
و مهمان دل های گرم شد.
در همان سکوت اول صبح خودآرایی
می کند و در لباس حریری خود به ناز
می نشیند...
این بانوی پاییز ،هر لحظه زیبا و زیباتر
روی ایوان ذهن می نشیند و دست به
قلم می برد...
از صبح آمدن می نگارد تا شب یلدای عاشقی.....!
پاییز هوای دلدادگی ست! هوایی که باید خرامان بود و در توصیف رنگ ها
غوطه ور شد...
برگ ریزانی ست که هر لحظه اش بوی شعر می دهد و بایدکه شاعری کنی...
از هوای به یکباره سنگین بنگاری تا لطافت پس از باران...
ومرور خاطراتی که جانی تازه پیدا کنی
از شب پر غصه تا صبح دل انگیزی که انگار خبری از غم نبوده است...
آری! بانوی زیبایی ها از راه رسیده است
آن آخرین ماه رویی از فصل خزان
تا در حواس پرتی های شب یلدایی
اناری را به سوی دل های عاشقی
قل بدهد...
لحظه هایتان توأم از آرامش و زیبایی
🌼🍂🌼🍂
دیدگاه ها (۱)

لــحظه های ســــکوت یک متولد آذر،پـــــر هیاهــو ترین دقــــ...

خدا امشب بهت میگه : راحت بخواب ، اون موقعیت استرس زایی که تو...

💫خــــــداے من🍂میان این همه چشم💫نگاه تو تنها نگاهے ست🍂ڪہ مرا...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

عشق!

خاطرات یک کوهنورد تنها ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط