نمیدانم چند بهار دیگر را خواهم دید و عطر شکوفه های گیلاس
نمیدانم چند بهار دیگر را خواهم دید و عطر شکوفه های گیلاس را با ولع سر خواهم کشید...
نمیدانم وقتی مثل پدربزرگ آنقدر پیر و حواس پرت شدم که ندانم در چه ساعتی از شبانه روز هستم ؛
فرزندم مرا به خانه ی سالمندان خواهد برد یا نه...
نمیدانم صبح فردا را به چشم خواهم دید یا نه ...
نه از گذشته مطمئنم نه از آینده
از گذشته مطمئن نیستم چون اگر گذشته، بود در زمانِ حالِ من نفوذ نمیکرد
و از آینده مطمئن نیستم چون نمیدانم اصلا خواهد آمد یا نه
و اگر بیاید با کدام اتفاق هایش مرا غافل گیر خواهد کرد...
به قول دولت آبادی "مغزم درد میکند! "
فکر های زیادی هستند که دارند روح مرا میبلعند
حرف های زیادی هستند که به خیلی ها نگفته ام و توقع داشتم بنشینند رو به رویم و با جدیت شانه هایم را تکان دهند و بگویند " حرف بزن"
اما خب ترجیح دادند فکر کنند سکوتم نشانه ی حال خوب و زندگی بی درد من است...
من نمیدانم کجای زمانگیر افتاده ام و به جرات میتوانم بگویم نه آینده است و نه حال و نه گذشته
این زمان های لعنتی آن چنان در هم آمیخته اند که قادر به تفکیکشان نیستم
و تنها چیزی که میدانم و به آن مطمئنم
"دلتنگی " است
تنها واژه ای که در فرهنگ لغتِ این مغز پر دغدغه ی من تعریف واضح و مبرهنی از آن دارم
و این دلتنگی دقیقا همانی است که مانند سم های قهوه ی قجری آرام آرام شروع به کشتنت میکند و تو وقتی میفهمی که چه به روزت آمده است که مرده ای ...
و اگر روزی بخواهم تعریف کوتاه تری از دلتنگی ارائه بدهم خواهم گفت:
همه ی ما با رنجی به اسم دلتنگی به دنیا آمده ایم ؛ دلتنگ جایی که از ابتدا بودیم و در آخر هم دلتنگ خواهیم رفت
دلتنگِ جایی که هستیم و این شاید تمام زندگی باشد!
نمیدانم وقتی مثل پدربزرگ آنقدر پیر و حواس پرت شدم که ندانم در چه ساعتی از شبانه روز هستم ؛
فرزندم مرا به خانه ی سالمندان خواهد برد یا نه...
نمیدانم صبح فردا را به چشم خواهم دید یا نه ...
نه از گذشته مطمئنم نه از آینده
از گذشته مطمئن نیستم چون اگر گذشته، بود در زمانِ حالِ من نفوذ نمیکرد
و از آینده مطمئن نیستم چون نمیدانم اصلا خواهد آمد یا نه
و اگر بیاید با کدام اتفاق هایش مرا غافل گیر خواهد کرد...
به قول دولت آبادی "مغزم درد میکند! "
فکر های زیادی هستند که دارند روح مرا میبلعند
حرف های زیادی هستند که به خیلی ها نگفته ام و توقع داشتم بنشینند رو به رویم و با جدیت شانه هایم را تکان دهند و بگویند " حرف بزن"
اما خب ترجیح دادند فکر کنند سکوتم نشانه ی حال خوب و زندگی بی درد من است...
من نمیدانم کجای زمانگیر افتاده ام و به جرات میتوانم بگویم نه آینده است و نه حال و نه گذشته
این زمان های لعنتی آن چنان در هم آمیخته اند که قادر به تفکیکشان نیستم
و تنها چیزی که میدانم و به آن مطمئنم
"دلتنگی " است
تنها واژه ای که در فرهنگ لغتِ این مغز پر دغدغه ی من تعریف واضح و مبرهنی از آن دارم
و این دلتنگی دقیقا همانی است که مانند سم های قهوه ی قجری آرام آرام شروع به کشتنت میکند و تو وقتی میفهمی که چه به روزت آمده است که مرده ای ...
و اگر روزی بخواهم تعریف کوتاه تری از دلتنگی ارائه بدهم خواهم گفت:
همه ی ما با رنجی به اسم دلتنگی به دنیا آمده ایم ؛ دلتنگ جایی که از ابتدا بودیم و در آخر هم دلتنگ خواهیم رفت
دلتنگِ جایی که هستیم و این شاید تمام زندگی باشد!
- ۴.۰k
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط