🦋گیسوی شب 🦋
🦋گیسوی شب 🦋
# پارت صد وهفتادسه....
آریا :
بهتر شد آماده اش کردن که عمه با گریه گفت : بچه ام چش شده ...آریا
عمه رو بغل کردم وگفتم : آروم باش عمه باید ببرنش بیمارستان
یاشار رو آماده کردن وبردن منم همراهش رفتم عمه وآقا محمودم با ماشین خودشون اومدن یاشار چشاش رو بسته بود وانگار اروم تر شده بود
- یاشار بهتری
مامور اورژانس گفت : بهتره نگران نباشید چرا زودتر اقدام نکردید
- فکر نمی کردم انقد حالش بد باشه
تا رسیدن به بیمارستان همراه یاشار بودم وقتی ازش نوار قلب گرفتن وبعدم بردنش تو یه اتاق که ازش اکو بگیرن پشت در وایساده بودم عمه وآقا محمود اومدن
عمه : چی شد عمه
- هنوز چیزی نگفتن
با صدای در برگشتیم یاشار رو بردن وعمه گریه زاری می کرد از دکترش پرسیدم : حالش چطوره دکتر ؟
دکتر یه نگاه به ما انداخت وگفت : خوبه حمله قلبی بوده
عمه با وحشت گفت : چی ؟ .
دکتر نگاهی به عمه کرد وگفت : ناراحت شده یا عصبی
عمه منو نگاه کرد وگفت : ناراحت بود
دکتر : چیزی نیست تا فردا بستری اش می کنیم بعدم مرخصش می کنیم فقط مراقب حالش باشید این یه هشداربوده
ازشون فاصله گرفتم ورو نیمکت نشستم حال بد یاشار بخاطر من بود که راحت عشقش رو ازش گرفته بودم
عمه واقا محمود رو راهی کردم رفتن وخودم کنار یاشار موندم که آروم خواب بود نگاهی به گوشی ام انداختم چند بار بهم زنگ زده بودن شماره ای بابا وعمو بود
شماره ای بابا رو گرفتم بعد دو بوق بداشت
- کجایی اریا نصف شب کجا رفتی ؟
- راستش حال یاشار بد شده آوردمش دکتر
بابا نگران گفت : یاشار ؟! چش شده ؟
- چیزی نیست یکم حالش بد بود
صدای اقاجون تو گوشی پیچید که گفت : اریا یاشار چش شده
نفسمو فوت کردم وگفتم : یکم حالش بد شده تا صبح بیمارستانیم بعد برمی گردیم خونه
اقا جون : خب بگو کجاش درد می کنه چش شده مگه
آروم گفتم : قلبش بوده آقا جون عصبی و ناراحت شده اینجوری شده
آقا جون از پشت گوشی عصبی گفت : بخاطر تصمیم های بچگانه ای توه
شوکه شدم از حرفش وخیره شدم به گوشی
آقا جون : عاقلانه تصمیم بگیر اریا عاقلانه
نمی تونستم چیزی بگم مقصر حال بد یاشار من بودم ؟!
من بخوام یا نخوام مهم نظر گیسو بود
آروم گفتم : منو مقصر می دونید ؟!
آقا جون : ببینم چیکار می کنی انقدر مرد هستی بخاطر اون قیدشو بزنی
چرا همه حرف از نامرد بودن من می زدن
- خداحافظ
گوشی رو گذاشتم تو جیبم ویاشار رو نگاه کردم اگه منم نخوام اتفاقی بیفته بازم نظر گیسو عوض میشه
از رو صندلی بلند شدم ورفتم کنار پنجره سردرد بدی داشتم وفکرمم آروم نمی شد عصبی بودم از دست خودم وآدمای دور ورم
# پارت صد وهفتادسه....
آریا :
بهتر شد آماده اش کردن که عمه با گریه گفت : بچه ام چش شده ...آریا
عمه رو بغل کردم وگفتم : آروم باش عمه باید ببرنش بیمارستان
یاشار رو آماده کردن وبردن منم همراهش رفتم عمه وآقا محمودم با ماشین خودشون اومدن یاشار چشاش رو بسته بود وانگار اروم تر شده بود
- یاشار بهتری
مامور اورژانس گفت : بهتره نگران نباشید چرا زودتر اقدام نکردید
- فکر نمی کردم انقد حالش بد باشه
تا رسیدن به بیمارستان همراه یاشار بودم وقتی ازش نوار قلب گرفتن وبعدم بردنش تو یه اتاق که ازش اکو بگیرن پشت در وایساده بودم عمه وآقا محمود اومدن
عمه : چی شد عمه
- هنوز چیزی نگفتن
با صدای در برگشتیم یاشار رو بردن وعمه گریه زاری می کرد از دکترش پرسیدم : حالش چطوره دکتر ؟
دکتر یه نگاه به ما انداخت وگفت : خوبه حمله قلبی بوده
عمه با وحشت گفت : چی ؟ .
دکتر نگاهی به عمه کرد وگفت : ناراحت شده یا عصبی
عمه منو نگاه کرد وگفت : ناراحت بود
دکتر : چیزی نیست تا فردا بستری اش می کنیم بعدم مرخصش می کنیم فقط مراقب حالش باشید این یه هشداربوده
ازشون فاصله گرفتم ورو نیمکت نشستم حال بد یاشار بخاطر من بود که راحت عشقش رو ازش گرفته بودم
عمه واقا محمود رو راهی کردم رفتن وخودم کنار یاشار موندم که آروم خواب بود نگاهی به گوشی ام انداختم چند بار بهم زنگ زده بودن شماره ای بابا وعمو بود
شماره ای بابا رو گرفتم بعد دو بوق بداشت
- کجایی اریا نصف شب کجا رفتی ؟
- راستش حال یاشار بد شده آوردمش دکتر
بابا نگران گفت : یاشار ؟! چش شده ؟
- چیزی نیست یکم حالش بد بود
صدای اقاجون تو گوشی پیچید که گفت : اریا یاشار چش شده
نفسمو فوت کردم وگفتم : یکم حالش بد شده تا صبح بیمارستانیم بعد برمی گردیم خونه
اقا جون : خب بگو کجاش درد می کنه چش شده مگه
آروم گفتم : قلبش بوده آقا جون عصبی و ناراحت شده اینجوری شده
آقا جون از پشت گوشی عصبی گفت : بخاطر تصمیم های بچگانه ای توه
شوکه شدم از حرفش وخیره شدم به گوشی
آقا جون : عاقلانه تصمیم بگیر اریا عاقلانه
نمی تونستم چیزی بگم مقصر حال بد یاشار من بودم ؟!
من بخوام یا نخوام مهم نظر گیسو بود
آروم گفتم : منو مقصر می دونید ؟!
آقا جون : ببینم چیکار می کنی انقدر مرد هستی بخاطر اون قیدشو بزنی
چرا همه حرف از نامرد بودن من می زدن
- خداحافظ
گوشی رو گذاشتم تو جیبم ویاشار رو نگاه کردم اگه منم نخوام اتفاقی بیفته بازم نظر گیسو عوض میشه
از رو صندلی بلند شدم ورفتم کنار پنجره سردرد بدی داشتم وفکرمم آروم نمی شد عصبی بودم از دست خودم وآدمای دور ورم
- ۱۸.۹k
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط