ات والا منم نمی خوام دور شم اون لیلی بیب نمی ذاره کنار تو ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³


ات: والا منم نمی خوام دور شم اون لیلی بیب نمی ذاره کنار تو باشم اگه شما حواست بود منو نمی فرستادن سالن اونوری

یونگی : ببخشید عزیزم تقصیر خودته بزار به همه بگم تو مال منی اینجوری یه لحضه هم نمی تونن تو رو ازم دور کنن

ات  : خوب بلدی در بری ها .... بریم تا جرمون ندادن البته تو رو که جر نمی دن منو جر می دن

یونگی جدی شد : کسی چیزی بهت گفته ات ؟ کی گفته ؟ چی گفته ؟

ات با لحن شوخی : اوه اوه برا من غیرتی نشو اینا طبیعه همه که مثل شما عزیز دردونه نیستن و لبخند بریم (لبخندی برای پنهون کردن درد ها چند بار این لبخند رو زدین ؟💔🥀)

یونگی لبخند : اهوم

اول یونگی رفت ات هم چند دقیقه بعد رفت داخل
که مادربزرگ

مادربزرگ جدی : ات یونگی چی کارت داشت ؟

ات ناراحت : ایشون برای کار توی شرکتشون به من پیشناهاد دادن

مادربزرگ : دیگه وقت ارزشمندش رو نگیر تو باعث شدی از شامش بیافته

ات با لب و لوچه اویزون و ناراحت قلبش شکسته : چشم ببخشید (کاشکی فقط یه بار حس شیرین مادربزرگ داشتن رو می چشیدم ) دیگه چیزی نگفت رفت یونگی توی سالن مخصوص غذا خوردن بود و همه توی سالن پذیرایی جمع شده بودن صحبت می کردن منم رفتم توی سالنی که یونگی بود تا مثلا گشتی بزنم

ات زیر لب : من برم تو پذیرایی ؟

یونگی فقط لب زد: اره

ات دید خدمتکارا نیستن سلام نظامی کیوت نا منظمی کرد : چشم قربان

که باعث شد یونگی لبخند بزنه و خودش سریع دوید سمت پذیرایی وقتی رسید یخ زد فضا مثل همیشه خشک بود روی یکی از مبل های دونفره نشست بعد چند دقیقه یونگی اومد لبخند کیوت و نازی زد که عمه

عمه : ات برو به مادربزرگ کمک کن

ات از این لحنش و حرفش متنفر بودم نه خواهش نه درخواست فقط یه دستور دلم می خواست بگم من نمیرم چرا من برم دخترت بره ولی خب
نمی تونم بدون هیچ حرفی سمت اشپزخونه رفتم اما مادربزرگ اجازه نداد کمکش کنم و گفت برو یونگی رو صدا کن تو بلد نیستی منم مثل همیشه اعطاعت کردم.. فقط گیچ شده بودم جلو همه باید یونگی رو چی صدا کنم اگه می گفتم یونگی خوب نبود چون اون خیلی ازم بزرگتره و اگه بگم اوپا بازم خوب نیست اگه بگم اقای مین خب همه اقای مینن چی بگم خدایا وای کلافه رفتم تو حال و دیدم یونگی نشسته روی یه مبل و همون لحضه لیلی هم اومد و انگار که براش رزو شده نشست کنار یونگی رو همون مبل من حرصم گرفت برای اینکه حرص یونگی رو در بیارم :

ات با خنسردی : عمو یونگی مادربزرگ کارتون دارن

یونگی : وقتی ات بهم گفت عمو شکه شدم خودش می دونه خوشم نمیاد منو اینجوری صدا بزنه عصبی پاشدم ات هم وایساده بود دستشو محکم کشیدم و مثلا می خوایم بریم اشپزخونه اما تو راه کشیدمش بردم اتاق قدیمی خودم و درم قفل کردم ات خشکش زده بود دستمو گذاشتم روی در کنار سر ات و اون بین دستم و در زندانی کردم و تو چشاش زل زدم

یونگی حرصی و عصبی : پس که عمو یونگی ؟

ات لبخند و خنسرد : بله عمو جان مشکلی دارین

یونگی عصبی : چیشده که تصمیم گرفتی رو اعصاب من راه بری ؟

ات لبخند مسخره: من نه فقط دارم احترام بزرگترم رو نگه می دارم

یونگی حرسی : تو احترام ؟ تو همیشه منو با لقب های عجیب غریب صدا می زنی حالا برا من احترام نگه دار شدی ؟

ات حسود و حرصی و بدون اینکه به یونکی نگاه کنه: باشه حق با شماست اقای برج زهر مار که با یه من عسلم نمیشه خوردش 

یونگی بلاخره لبخند زد ات رو توی اغوشش گرفت و گوشش رو مک ریزی زد که اعتراض کرد

ات : ا نکن خوشم نمیاد

یونگی نیشخند: ولی من خوشم میاد 

ات  : اه از دست تو  ... بریم ؟ وگرنه الان مادربزرگ خشتکمو می کشه رو سرم

یونگی خنده : تو که شلوار نداری عزیزم

ات : نگران نباش بدتر از اون سرم میاره بدو

ات درو باز کرد اروم داشت نگاه می کرد که یونگی گفت

یونگی کنجکاو  : داری چی کار می کنی ؟

ات : هیس دارم نگاه می کنم کسی هست یا نیست

یونگی : اینجا طبقه مخصوص من و مادربزرگ پدربزرگه فقط خدمتکار های خاص و زمان خاص می تونن بیان

ات یهو برگشت که باز سرش خورد به سینه یونگی

ات : اخخخخخخخخ چرا زودتر نگفتی ؟بعد با دستش سرشو ماساژ داد

یونگی با خنده : چون نپرسیدی چرا تو اصلا نگاه نمی کنی

ات با اخم ساختگی: اه هی منو مسخره کن بعدا به حسابت می رسم

یونگی ابرویی بالا انداخت

و و رفتن پیش مادربزرگ

مادربزرگ با اخم : چرا این همه دیر کردی ات

ات : ام.... که یونگی جواب داد

یونگی  : من یه کاری برام پیش اومد جانم مادربزرگ

مادربزرگ : قربونت برم پسرم گفتم بیای بگی چی درست کنم برات ؟ چی می خوای ؟

یونگی : مرسی مادربزرگ من یه قهوه می خورم ات

ات : جانم باشه الان درست می کنم

مادربزرگ یه دقیقه گیچ شد : امم پسرم من برات درست می کنم و....
دیدگاه ها (۱)

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ مادربزرگ یه دقیقه گیچ...

سلام به عسل های من😊🖐🏻💕 امیدوارم حالتون به زیبایی خودتون باشه...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ²                                 خودش می گه فقط سه نفر...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ مهمونی توی خونه که چه عر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط