ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
وز یار شکایت سوی اغیار نبردیم

معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا این سر سودازده بر دار نبردیم

ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تو را برسر بازار نبردیم

با حسن فروشان بهل این گرمی بازار
ما یوسف خود را به خریدار نبردیم

ای دوست که آن صبح دل افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم

سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم

بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم

تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
از آینه ای منت دیدار نبردیم

#شعر_دلبر💙
#هوشنگ_ابتهاج📘
دیدگاه ها (۱)

بر سر کوی تو عمری به تماشا ماندیمدر کویر دل سودازده تنها مان...

با خارها راهش را میبندم: شباهت فرقه سبائیه و بهائیت

عاشقانه

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیمو ز یار شکایت سوی اغیار نبردی...

ما قصه‌ی دل جز به برِ یار نبردیموز یار شکایت سوی اغیار نبردی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط