من می دانم

من می دانم
که جرا
اسب حیوان نجیبیست
و چرا
در قفس هیچکسی کرکس نیست
از همان اول من
جوری غریب میدیدم
خارج از قاعده ی شستن چشم
من که از باز ترین زوایه می تابیدم
و به این تنهایی
بر سکوت باریدم
حرفی از قصه ی عشق
نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به کسی
خیره نبود
هرکه منظوری داشت
دل آدم از عشق
دیده ی کوری داشت
قصه ی عاشق و معشوق
در عشق
وصف رنجوری داشت
عشق یک بازی بود
قصه پردازی بود
#شهزاد
دیدگاه ها (۲)

همه خوابند از آن خوابهای تکراری که از رویای بیرحمانه اش هر ...

شبی مهتاب بود و کوچه ای باریک دل ِ وامانده از هر قصه ای تار...

آزادیصدای شیعه ی اسبی استبر بلندای گستاخ ترینچهره ی عصیانازغ...

قصه ی عشقبه دوری وبه نزدیکی نیستحس گرمی که بر جان دارملمس بغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط