پارت سوم
پارت سوم
بعد از اون روز، زندگی توی خونه کمی تغییر کرد.
جیمین دیگه اون حالت خشمگین و عصبی رو نداشت.
برعکس، سعی میکرد بیشتر کنارت باشه؛ برات غذا بیاره، کنارت بشینه و حتی با شوخیهای بیمزهش تو رو بخندونه.
اما هنوز یه دیوار نازک بینتون بود؛ زخمی که از اون شب توی دل هر دوتاتون مونده بود.
اعضا هم دیگه چیزی نگفتن، فقط نگاههای پر از نگرانیشون گهگاهی بهت یادآوری میکرد همهچی عادی نیست.
اما یونگی...
یونگی فرق داشت.
اون معمولاً آدم ساکتی بود، کسی که ترجیح میداد توی جمع فقط لبخند کوچیکی بزنه و کمتر دخالت کنه.
اما حالا مدام کنارت پیدا میشد.
وقتی همه دور هم میخندیدن، یونگی میومد کنارت مینشست و آروم میپرسید:
– «امروز حالت بهتره؟ هنوز درد میکنه؟»
شاید سؤالهاش ساده بودن، اما تو حس میکردی هر بار که نگاهت میکنه، چیزی عمیقتر پشت چشماش پنهونه.
یه شب، وقتی همه توی خونهی شما بودن و سر و صدا از خندهی بقیه هال رو پر کرده بود، تو به بهونهی خستگی رفتی توی بالکن.
آسمون پر از ستاره بود.
هنوز صورتت جای کبودی خفیف داشت.
دستهات رو روی نرده گذاشتی و ن*فس ع*میقی کشیدی.
صدای آروم و بم یونگی پشت سرت اومد:
– «هی... میدونم هنوز درد داره.»
برگشتی.
یونگی یه لیوان چای داغ توی دست داشت.
گذاشت روی نرده کنارت و خودش تکیه داد. سکوت کرد.
فقط صدای باد بود.
بعد از چند لحظه گفت:
– «من همیشه فکر میکردم قویای... کسی که هیچوقت اشتباه نمیکنه. اما اون شب فهمیدم تو هم انسان عادیای. میتونی بلغزی، میتونی زمین بخوری.»
سر پایین انداختی.
خواستی چیزی بگی، اما صداش ادامه داد:
– «و همین باعث میشه بیشتر بخوام کنارت باشم. بیشتر از قبل.»
قلبت محکمتر زد. کلمات ساده بودن، اما لحنش پر از معنای پنهان بود.
از اون شب به بعد، یونگی بیشتر مراقبتشو نشون داد.
وقتی میخندیدی، نگاهش طولانیتر رویت میموند.
وقتی ساکت میشدی، بیبهونه سر صحبت رو باز میکرد و وقتی کسی متوجه نبود، دستشو خیلی آروم روی دستت میذاشت، طوری که انگار میخواست بگه:
«اینجا هستم.»
ادامه دارد....
بعد از اون روز، زندگی توی خونه کمی تغییر کرد.
جیمین دیگه اون حالت خشمگین و عصبی رو نداشت.
برعکس، سعی میکرد بیشتر کنارت باشه؛ برات غذا بیاره، کنارت بشینه و حتی با شوخیهای بیمزهش تو رو بخندونه.
اما هنوز یه دیوار نازک بینتون بود؛ زخمی که از اون شب توی دل هر دوتاتون مونده بود.
اعضا هم دیگه چیزی نگفتن، فقط نگاههای پر از نگرانیشون گهگاهی بهت یادآوری میکرد همهچی عادی نیست.
اما یونگی...
یونگی فرق داشت.
اون معمولاً آدم ساکتی بود، کسی که ترجیح میداد توی جمع فقط لبخند کوچیکی بزنه و کمتر دخالت کنه.
اما حالا مدام کنارت پیدا میشد.
وقتی همه دور هم میخندیدن، یونگی میومد کنارت مینشست و آروم میپرسید:
– «امروز حالت بهتره؟ هنوز درد میکنه؟»
شاید سؤالهاش ساده بودن، اما تو حس میکردی هر بار که نگاهت میکنه، چیزی عمیقتر پشت چشماش پنهونه.
یه شب، وقتی همه توی خونهی شما بودن و سر و صدا از خندهی بقیه هال رو پر کرده بود، تو به بهونهی خستگی رفتی توی بالکن.
آسمون پر از ستاره بود.
هنوز صورتت جای کبودی خفیف داشت.
دستهات رو روی نرده گذاشتی و ن*فس ع*میقی کشیدی.
صدای آروم و بم یونگی پشت سرت اومد:
– «هی... میدونم هنوز درد داره.»
برگشتی.
یونگی یه لیوان چای داغ توی دست داشت.
گذاشت روی نرده کنارت و خودش تکیه داد. سکوت کرد.
فقط صدای باد بود.
بعد از چند لحظه گفت:
– «من همیشه فکر میکردم قویای... کسی که هیچوقت اشتباه نمیکنه. اما اون شب فهمیدم تو هم انسان عادیای. میتونی بلغزی، میتونی زمین بخوری.»
سر پایین انداختی.
خواستی چیزی بگی، اما صداش ادامه داد:
– «و همین باعث میشه بیشتر بخوام کنارت باشم. بیشتر از قبل.»
قلبت محکمتر زد. کلمات ساده بودن، اما لحنش پر از معنای پنهان بود.
از اون شب به بعد، یونگی بیشتر مراقبتشو نشون داد.
وقتی میخندیدی، نگاهش طولانیتر رویت میموند.
وقتی ساکت میشدی، بیبهونه سر صحبت رو باز میکرد و وقتی کسی متوجه نبود، دستشو خیلی آروم روی دستت میذاشت، طوری که انگار میخواست بگه:
«اینجا هستم.»
ادامه دارد....
- ۱۰.۹k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط