پارت ۱۰
پارت ۱۰
برای دو ثانیه کامل مغزم خاموش شد.
بعد چشمامو ریز کردم.
+:
— واو. اعتماد به نفست آدمو میترسونه.
جونگکوک همونطور که نگام میکرد، خیلی آروم گفت:
-:
— اشتباه گفتم؟
لعنتی.
مشکل این مرد این بود که حرفای عادیشم زیادی اثر داشت.
سریع لیوان قهوه رو گذاشتم جلوش.
+:
— اینم قهوه جناب خودشیفته.
جونگکوک لیوانو برداشت، ولی هنوز نگاهش از صورتم جدا نشده بود.
اونقدر که قلبم کمکم داشت عصبی میشد.
*:
— من اگه اینجا نبودم، الان شما دوتا حتماً موزیک عاشقانه پسزمینه داشتین.
+:
— جیوو قسم میخورم میکشمت.
جیوو خندید و رفت سمت مشتریای دیگه.
ولی لبخند من خیلی زود جمع شد.
چون هنوز اون دختر توی ذهنم بود.
و هرچقدر سعی میکردم بیخیال باشم، نمیشد.
بالاخره طاقت نیاوردم.
+:
— دوست دخترت بود؟
همون لحظه سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
جونگکوک خیلی آروم لیوانشو پایین گذاشت.
و بعد…
-:
— حسودی کردی؟
نزدیک بود خفه شم.
+:
— چی؟! نه!
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
-:
— پس چرا برات مهمه؟
لعنتی.
لعنت به این مرد و سوالاش.
دست به سینه شدم.
+:
— صرفاً کنجکاو بودم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— نه. کسی نبود.
نمیدونستم چرا…
ولی همون یه جمله باعث شد یه فشار کوچیک از روی قلبم برداشته شه.
و این اصلاً خوب نبود.
چون یعنی داشتم زیادی درگیرش میشدم.
یکی از مشتریا صدام زد و مجبور شدم برگردم سمت کار.
ولی حتی وقتی مشغول سفارش گرفتن بودم، باز هم سنگینی نگاه جونگکوکو حس میکردم.
انگار از جاش تکون نمیخورد.
انگار فقط… داشت منو نگاه میکرد.
حدود نیم ساعت بعد، کافه خلوتتر شد.
داشتم لیوانارو جمع میکردم که یهویی صدای بحث از بیرون اومد.
اخم کردم.
دو مرد جلوی کافه ایستاده بودن.
و از قیافهشون معلوم بود دنبال دردسرن.
یکیشون با عصبانیت گفت:
— گفتم پولمو میخوام.
اون یکی هلش داد.
قبل اینکه بفهمم چی شده، دعواشون شدید شد.
جیوو ترسیده گفت:
*:
— ا/ت درو قفل کن.
رفتم سمت در، ولی همون موقع یکی از مردا محکم خورد به شیشه کافه.
و لعنتی…
شیشه ترک برداشت.
جیغ کوتاهی کشیدم و ناخودآگاه عقب رفتم.
همون لحظه یه دست آروم دور مچمو گرفت و کشید عقبتر.
قلبم پرید.
جونگکوک بود.
بدنش جلوی من قرار گرفت، طوری که کامل بین من و در ایستاد.
و اون لحظه برای اولین بار فهمیدم چرا بقیه ازش میترسن.
چون نگاهش…
واقعاً ترسناک شد.
سرد.
کشنده.
خطرناک.
اون دو مرد تا چشمشون به جونگکوک افتاد، رنگشون پرید.
یکیشون فوراً عقب رفت.
— ب… ببخشید.
جونگکوک فقط نگاهشون کرد.
و همون کافی بود.
هر دوشون تقریباً فرار کردن.
چند ثانیه سکوت شد.
من هنوز پشت جونگکوک ایستاده بودم و قلبم دیوونهوار میزد.
اون خیلی آروم برگشت سمتم.
-:
— خوبی؟
و بدترین قسمت؟
این بود که صدای آرومش بعد اون نگاه ترسناک…
بیشتر قلبمو لرزوند.
لبمو خیس کردم.
+:
— ت… تو دقیقاً کی هستی؟
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
و برای اولین بار…
یه غم عجیب توی نگاهش نشست.
-:
— کسی که باید ازش فاصله بگیری.
برای دو ثانیه کامل مغزم خاموش شد.
بعد چشمامو ریز کردم.
+:
— واو. اعتماد به نفست آدمو میترسونه.
جونگکوک همونطور که نگام میکرد، خیلی آروم گفت:
-:
— اشتباه گفتم؟
لعنتی.
مشکل این مرد این بود که حرفای عادیشم زیادی اثر داشت.
سریع لیوان قهوه رو گذاشتم جلوش.
+:
— اینم قهوه جناب خودشیفته.
جونگکوک لیوانو برداشت، ولی هنوز نگاهش از صورتم جدا نشده بود.
اونقدر که قلبم کمکم داشت عصبی میشد.
*:
— من اگه اینجا نبودم، الان شما دوتا حتماً موزیک عاشقانه پسزمینه داشتین.
+:
— جیوو قسم میخورم میکشمت.
جیوو خندید و رفت سمت مشتریای دیگه.
ولی لبخند من خیلی زود جمع شد.
چون هنوز اون دختر توی ذهنم بود.
و هرچقدر سعی میکردم بیخیال باشم، نمیشد.
بالاخره طاقت نیاوردم.
+:
— دوست دخترت بود؟
همون لحظه سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
جونگکوک خیلی آروم لیوانشو پایین گذاشت.
و بعد…
-:
— حسودی کردی؟
نزدیک بود خفه شم.
+:
— چی؟! نه!
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
-:
— پس چرا برات مهمه؟
لعنتی.
لعنت به این مرد و سوالاش.
دست به سینه شدم.
+:
— صرفاً کنجکاو بودم.
جونگکوک چند ثانیه ساکت نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— نه. کسی نبود.
نمیدونستم چرا…
ولی همون یه جمله باعث شد یه فشار کوچیک از روی قلبم برداشته شه.
و این اصلاً خوب نبود.
چون یعنی داشتم زیادی درگیرش میشدم.
یکی از مشتریا صدام زد و مجبور شدم برگردم سمت کار.
ولی حتی وقتی مشغول سفارش گرفتن بودم، باز هم سنگینی نگاه جونگکوکو حس میکردم.
انگار از جاش تکون نمیخورد.
انگار فقط… داشت منو نگاه میکرد.
حدود نیم ساعت بعد، کافه خلوتتر شد.
داشتم لیوانارو جمع میکردم که یهویی صدای بحث از بیرون اومد.
اخم کردم.
دو مرد جلوی کافه ایستاده بودن.
و از قیافهشون معلوم بود دنبال دردسرن.
یکیشون با عصبانیت گفت:
— گفتم پولمو میخوام.
اون یکی هلش داد.
قبل اینکه بفهمم چی شده، دعواشون شدید شد.
جیوو ترسیده گفت:
*:
— ا/ت درو قفل کن.
رفتم سمت در، ولی همون موقع یکی از مردا محکم خورد به شیشه کافه.
و لعنتی…
شیشه ترک برداشت.
جیغ کوتاهی کشیدم و ناخودآگاه عقب رفتم.
همون لحظه یه دست آروم دور مچمو گرفت و کشید عقبتر.
قلبم پرید.
جونگکوک بود.
بدنش جلوی من قرار گرفت، طوری که کامل بین من و در ایستاد.
و اون لحظه برای اولین بار فهمیدم چرا بقیه ازش میترسن.
چون نگاهش…
واقعاً ترسناک شد.
سرد.
کشنده.
خطرناک.
اون دو مرد تا چشمشون به جونگکوک افتاد، رنگشون پرید.
یکیشون فوراً عقب رفت.
— ب… ببخشید.
جونگکوک فقط نگاهشون کرد.
و همون کافی بود.
هر دوشون تقریباً فرار کردن.
چند ثانیه سکوت شد.
من هنوز پشت جونگکوک ایستاده بودم و قلبم دیوونهوار میزد.
اون خیلی آروم برگشت سمتم.
-:
— خوبی؟
و بدترین قسمت؟
این بود که صدای آرومش بعد اون نگاه ترسناک…
بیشتر قلبمو لرزوند.
لبمو خیس کردم.
+:
— ت… تو دقیقاً کی هستی؟
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
و برای اولین بار…
یه غم عجیب توی نگاهش نشست.
-:
— کسی که باید ازش فاصله بگیری.
- ۱۱۷
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط