هوسوک یکم سکوت کرد. نگاهش از روی دستت سرخورد روی چشمهات.

هوسوک یکم سکوت کرد. نگاهش از روی دستت سرخورد روی چشمهات. لحن صداش ناخواسته یکم جدی‌تر و نرم‌تر شد، جوری که خودشم انتظارشو نداشت: «آخه... وقتی یه چیزی رو خیلی دوست داری، دست خودت نیست... دلت میخواد هر روز بهش سر بزنی، بهش رسیدگی کنی... حتی اگه ندونی داری بهش آسیب می‌زنی یا نه.»

یک لحظه نگاهت قفل شد توی نگاهش. جمله‌اش یه جوری بود... انگار فقط درباره‌ی کاکتوس حرف نمی‌زد. توی چشم‌های قهوه‌ای و درخشانش یه عمقی بود که تا حالا ندیده بودی. یکم جا خوردی، اما سریع خودتو جمع و جور کردی وسته گل رو پیچیدی توی کاغذ کاهی قهوه‌ای.

«بفرمایید. اینم سفارش امروز. تازه‌تازه!»

هوسوک انگار از یه خواب شیرین بیدار شده باشه، لبخند زد و کارت بانکی‌شو کشید. کارت رو که پس می‌گرفت، دستش کمی معطل کرد. دسته گل رو گرفت توی بغلش. بوی گل‌ها با عطر خودش قاطی شد.

دم در که رسید، ایستاد. دستش روی دستگیره در بود. با خودش کلنجار رفت: «همین الان بگو... بگو فردا شب وقت داری بریم یه قهوه بخوریم؟ نه نه دیوونه شدی؟ دم کمپانی پر از خبرنگاره. بگو... بگو حداقل اسم کوچیکمو صدا کن. نه، زشته...»

برگشت سمتت. ماسکشو کشید بالا.
«فردا... فردا هستی دیگه؟»

با تعجب خندیدی: «مغازه‌مه دیگه هوسوک-شی! کجا برم؟»

«هیچی... همینجوری پرسیدم. آخه گفتم شاید بار جدید بیاری، باز سر بزنم.»
یه دست تکون داد، زنگوله در صدا داد و رفت بیرون.

توی پیاده‌رو، هوسوک نفس حبس‌شده‌اش رو با فشار داد بیرون. نگاهی به دسته گل توی دستش کرد، خنده‌اش گرفت و زیر لب گفت: «ای بابا... فردا باز چه بهانه‌ای بیارم؟ گلدون کاکتوسم که خراب شد... باید بگم برام کاکتوس جدید بیاره!»
دستشو کرد توی جیبش و با قدم‌های بلند و حال خوش، به سمت در پشتی کمپانی رفت، در حالی که تمام فکرش پیش بوی خاک خیس و لبخند تو جا مونده بود.
ادامه دارد.....
نظرتون قشنگام ؟❤️❤️💫
دیدگاه ها (۱)

قلبش داشت مثل ریتم‌های سنگینِ تراک‌های جدیدش می‌کوبید. توی ذ...

چند پارتی جدید داریمممم صدای زنگوله بالای در که چرخید، حتی ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط