تولد یک سالگی آرا بود تهیونگ عمارت رو پر از بادکنک های صورتی و ...
𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝐴𝑓𝑡𝑒𝑟 𝑠𝑡𝑜𝑟𝑦
تولد یک سالگی آرا بود... تهیونگ عمارت رو پر از بادکنک های صورتی و چیز میز های تولد کرده بود.
جین، نامجون، مینجی، جیمین و یونگی هم بودن.
مینجی داشت میدوید و با بادکنک ها بازی میکرد بقیه هم مشغول پذیرایی از خودشون بودن ولی جونگکوک و آرا هنوز نیومده بودن...
تهیونگ دید حتی صدایی هم از بالا نمیاد پس کمی نگران شد. پله هارو چهارتا یکی بالا رفت و وقتی در اتاقشون رو باز کرد جونگکوک و آرا که قبلا اونجا بودن رو ندید.
سمت اتاق آرا رفت و وقتی درش رو باز کرد با جونگکوک و آرا که بی جان روی زمین افتاده بودن مواجه شد و همون لحظه از خواب پرید.
درسته... همش خواب بود... آرا حالا سه سالش بود و امشب هم به اصرار خودش رفته بود پیش مینجی و جین و نامجون بمونه.
-د-ددی..؟
جونگکوک که خواب و بیدار بود با حس کردن ضربان قلب بالای تهیونگ بیدار شده بود.
-جون دلم؟
-ح-حالت کوبه؟( حالت خوبه؟ )
-اره عزیزم... خوبم...
-مطمئن؟
-اهوم...
تهیونگ به چهره خواب الود جونگکوک که داشت با چشم های ریز شده نگاهش میکرد تا مطمعن بشه خوبه خندید.
-چرا انقدر تو شیرینی اخه زیبای من... هر شب زیباتر میشی...
جونگکوک نخودی خندید و سرش رو تو گردن تهیونگ فرو برد و جایی که دقیقا سه سال پیش مارک کرده بود رو لیسید...
-میدونی چیه؟
-هوم؟
-حالا ددی هم میتونه مارکت کنه...
سرش رو با چشم های براق بیرون اورد.
-و-واگعنی؟؟!!!
-اهوم
جونگکوک با ذوق زیاد دست هاش رو بهم کوبید.
تهیونگ مثل پر جاش رو با جونگکوک عوض کرد و روی تخت خوابوندش و روش خیمه زد.
-میخوام اینو بدونی که ددی همیشه همیشه تو رو دوست داره و هیچوقت هیچوقت قرار نیست تنهات بزاره...
گردنش رو بویید... وانیل... حالا انگار شیرین تر از همیشه بود... بوسه ای رو غده رایحه اش گذاشت و سرش رو پایین تر اورد و درست زیر غده رایحه اش رو لیسید...
-خیلی دوست دارم جونگکوک...
و گردنش رو گاز گرفت و دندون های نیشش رو تو گردنش فرو برد ولی با ملایم ترین حالت ممکن اینکار رو کرد و رایحه ارام بخش و تسکین دهنده دردش رو ازاد کرد ولی با این حال جونگ کوک بی وقفه اشک میریخت.
-د-ددی... ک-کوکی هم خیلی دوشت داله!
تهیونگ سرش رو بیرون اورد... حالا امگاش واقعا تا اخر عمر برای خودش بود...
-فرشته من...
𝑇ℎ𝑒 𝐸𝑛𝑑...
~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
امیدوارم از این فیک لذت برده باشین✨
نظراتتون رو برام بنویسین🌱
منتظر فیک بعدی باشینننن...
تولد یک سالگی آرا بود... تهیونگ عمارت رو پر از بادکنک های صورتی و چیز میز های تولد کرده بود.
جین، نامجون، مینجی، جیمین و یونگی هم بودن.
مینجی داشت میدوید و با بادکنک ها بازی میکرد بقیه هم مشغول پذیرایی از خودشون بودن ولی جونگکوک و آرا هنوز نیومده بودن...
تهیونگ دید حتی صدایی هم از بالا نمیاد پس کمی نگران شد. پله هارو چهارتا یکی بالا رفت و وقتی در اتاقشون رو باز کرد جونگکوک و آرا که قبلا اونجا بودن رو ندید.
سمت اتاق آرا رفت و وقتی درش رو باز کرد با جونگکوک و آرا که بی جان روی زمین افتاده بودن مواجه شد و همون لحظه از خواب پرید.
درسته... همش خواب بود... آرا حالا سه سالش بود و امشب هم به اصرار خودش رفته بود پیش مینجی و جین و نامجون بمونه.
-د-ددی..؟
جونگکوک که خواب و بیدار بود با حس کردن ضربان قلب بالای تهیونگ بیدار شده بود.
-جون دلم؟
-ح-حالت کوبه؟( حالت خوبه؟ )
-اره عزیزم... خوبم...
-مطمئن؟
-اهوم...
تهیونگ به چهره خواب الود جونگکوک که داشت با چشم های ریز شده نگاهش میکرد تا مطمعن بشه خوبه خندید.
-چرا انقدر تو شیرینی اخه زیبای من... هر شب زیباتر میشی...
جونگکوک نخودی خندید و سرش رو تو گردن تهیونگ فرو برد و جایی که دقیقا سه سال پیش مارک کرده بود رو لیسید...
-میدونی چیه؟
-هوم؟
-حالا ددی هم میتونه مارکت کنه...
سرش رو با چشم های براق بیرون اورد.
-و-واگعنی؟؟!!!
-اهوم
جونگکوک با ذوق زیاد دست هاش رو بهم کوبید.
تهیونگ مثل پر جاش رو با جونگکوک عوض کرد و روی تخت خوابوندش و روش خیمه زد.
-میخوام اینو بدونی که ددی همیشه همیشه تو رو دوست داره و هیچوقت هیچوقت قرار نیست تنهات بزاره...
گردنش رو بویید... وانیل... حالا انگار شیرین تر از همیشه بود... بوسه ای رو غده رایحه اش گذاشت و سرش رو پایین تر اورد و درست زیر غده رایحه اش رو لیسید...
-خیلی دوست دارم جونگکوک...
و گردنش رو گاز گرفت و دندون های نیشش رو تو گردنش فرو برد ولی با ملایم ترین حالت ممکن اینکار رو کرد و رایحه ارام بخش و تسکین دهنده دردش رو ازاد کرد ولی با این حال جونگ کوک بی وقفه اشک میریخت.
-د-ددی... ک-کوکی هم خیلی دوشت داله!
تهیونگ سرش رو بیرون اورد... حالا امگاش واقعا تا اخر عمر برای خودش بود...
-فرشته من...
𝑇ℎ𝑒 𝐸𝑛𝑑...
~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
امیدوارم از این فیک لذت برده باشین✨
نظراتتون رو برام بنویسین🌱
منتظر فیک بعدی باشینننن...
- ۱۳.۸k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط