🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۴
درو باز کردم که یهو جیهای پرید جلوم: ا. تتتتتتت صبحتتت بخییررررر!!!
با اخم ساختگی غر زدم: الان ظهره جیهای!
جیهای بغلم کرد و گفت: هی کیفمو ببین چقدررر سنگینه!!
یه کیف بزرگ و سنگین دستش بود...! پشت سرش لیا وارد خونه شد: سلام ا. ت!
اونم توی دستش یه چیز مثل چمدون بود... هی اینا چه خبرشونههه!؟؟؟؟
با تعجب پرسیدم: هیی اینا چیانن!؟؟؟
جیهای خندید:مگه غروب نمیخوای بری دیت!؟
با تعجب گفتم: هییی نههه دیت کجا بود این... این فقط یه دیداره...!
جیهای پوزخند زد: برو بابا! خودمون همه چیو میدونیم! تو میخوای اون پسره عاشقت بشه! پس ما نمیتونستیم بزاریم استایل عادی بزنی! من برات یه عامله اوازم آرایش و اکسسوری اوردم. لیا هم برات چند دست لباس و عطر اورده!
چشمام گرد شده بود!!
_وای بچه های ازتون ممنونم واقعا نمیدونم چی بهتون بگممم😭❤
و خب بعدش... جیهای اول برام کلی ماسک صورت و هزار تا کرم و فلان زد و لیا هم مجبورم کرد برم حموم و به موهام یکم کرم کراتینه زد و بعد هم صافشون کرد.
به موهام دست کشیدم: وااووو چقدر خوشگل شددد!!!
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت ۵:۳٠ بعدازظهر بوددد!!!!
جیهای با خوشحالی پرسید: خب بگو ببینم اون از چجور دخترا خوشش میاد؟؟
_چجور دخترا!؟؟ من نمیدونمم!! تا اونجایی که یادمه اون با هیچ دختری حرف نمیزد... اون از یه خدمتکار بدش میومد... اون دختره زیاد ارایش میکرد فقط همینو یادمه!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۴
درو باز کردم که یهو جیهای پرید جلوم: ا. تتتتتتت صبحتتت بخییررررر!!!
با اخم ساختگی غر زدم: الان ظهره جیهای!
جیهای بغلم کرد و گفت: هی کیفمو ببین چقدررر سنگینه!!
یه کیف بزرگ و سنگین دستش بود...! پشت سرش لیا وارد خونه شد: سلام ا. ت!
اونم توی دستش یه چیز مثل چمدون بود... هی اینا چه خبرشونههه!؟؟؟؟
با تعجب پرسیدم: هیی اینا چیانن!؟؟؟
جیهای خندید:مگه غروب نمیخوای بری دیت!؟
با تعجب گفتم: هییی نههه دیت کجا بود این... این فقط یه دیداره...!
جیهای پوزخند زد: برو بابا! خودمون همه چیو میدونیم! تو میخوای اون پسره عاشقت بشه! پس ما نمیتونستیم بزاریم استایل عادی بزنی! من برات یه عامله اوازم آرایش و اکسسوری اوردم. لیا هم برات چند دست لباس و عطر اورده!
چشمام گرد شده بود!!
_وای بچه های ازتون ممنونم واقعا نمیدونم چی بهتون بگممم😭❤
و خب بعدش... جیهای اول برام کلی ماسک صورت و هزار تا کرم و فلان زد و لیا هم مجبورم کرد برم حموم و به موهام یکم کرم کراتینه زد و بعد هم صافشون کرد.
به موهام دست کشیدم: وااووو چقدر خوشگل شددد!!!
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت ۵:۳٠ بعدازظهر بوددد!!!!
جیهای با خوشحالی پرسید: خب بگو ببینم اون از چجور دخترا خوشش میاد؟؟
_چجور دخترا!؟؟ من نمیدونمم!! تا اونجایی که یادمه اون با هیچ دختری حرف نمیزد... اون از یه خدمتکار بدش میومد... اون دختره زیاد ارایش میکرد فقط همینو یادمه!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱.۹k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط