کارینا پاهایش را روی هم انداخت و با اخم به امیلی گفتبالاخره که یه ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁷
................................................
کارینا پاهایش را روی هم انداخت و با اخم به امیلی گفت"بالاخره که یه روز از اینجا میری، کوچولو..." امیلی با شنیدن لقب ' کوچولو ' منقبض شد. مثل اینکه عادت کرده بود این کلمه را فقط از زبان نیکولاس بشنود. امیلی پرسید"مشکلت چیه؟... چرا میخوای اونو مجبور کنی؟" کارینا با همان اخم جواب داد"این به تو ربطی نداره... چون دوستش دارم!" امیلی گفت"ولی اون تورو دوست نداره..." کارینا ابرویی بالا انداخت و گفت"اهمیت نمیدم... بالاخره کاری میکنم که چشمش فقط منو ببینه" امیلی لب زد"چرا فقط ولش نمیکنی؟... میتونی منتظر جفتت باشی!... به علاوه آلفا میتونست به راحتی تورو بکشه" کارینا پوزخندی زد"جفت؟... هه... فکر نکنم کسی جذاب تر از نیک گیرم بیاد!..." امیلی با تاسف سرش را تکان داد. کارینا هم به خوردن غذایش ادامه داد. مدتی بدون هیچ صحبتی گذشت. تا اینکه صدای در آمد و نیکولاس وارد شد. پلاستیک بزرگی در دست داشت که انواع مختلفی از غذا درون آن بود. نیکولاس وارد آشپزخانه شد. کارینا سریع ایستاد و با عشوه گفت"وای نیک!... برای منم غذا گرفتی!..." فک نیکولاس منقبض شد اما سعی کرد کارینا را نادیده بگیرد. به طرف امیلی رفت و گفت"نمیدونستم چی میخوری... پس همه چی گرفتم..." امیلی با دیدن انواع غذا، چشمانش برق زد و گفت"ممنون!... نیاز به این همه غذا نبود... میتونستی فقط یه تماس بگیری و بپرسی..." و پلاستیک را از نیکولاس گرفت. نیکولاس لبخندی به این رفتار امیلی زد. امیلی غذا ها را از پلاستیک بیرون می آورد که کارینا پلاستیک را از دست امیلی کشید و گفت"بده ببینم نیک چی خریده...." نیکولاس سریع مچ دست کارینا را گرفت و با تهدید گفت"تو میتونی از غذای خودت بخوری!... اینا برای تو نیست پس جرئت نکن بهشون دست بزنی!" کارینا اخمی کرد و لبانش را آویزان کرد و با ناراحتی ساختگی ای گفت"نیک!... واقعا که!..." و دستش را از دست نیکولاس بیرون کشید از آشپزخانه خارج شد؛ انتظار داشت که نیکولاس دنبالش برود ولی نیکولاس فقط روبروی امیلی روی یکی از صندلی های میز نشست. امیلی لبش را گاز گرفته بود و سعی می‌کرد خنده اش را از این رفتار های کارینا پنهان کند. نیکولاس نگاهی به امیلی انداخت و گفت"انقد لبتو گاز نگیر، کوچولو... راحت باش و بخند..." امیلی به آرامی خندید و زیرلب گفت"تو چطور میتونی عصبانی بشی... من فقط خنده‌م میگیره..." نیکولاس پوزخندی زد و گفت"شاید چون تو از زاویه من بهش نگاه نمیکنی... حالا غذاتو بخور..." و ظرفی را جلوی امیلی هل داد و خودش هم ظرفی را برداشت و شروع به خوردن کرد. بعد از خوردن غذا، نیکولاس سر میز نشسته بود و امیلی را تماشا میکرد که ظرف های یکبار مصرف را درون کیسه زباله میریزد. امیلی نگاه های خیره نیکولاس را روی خودش حس میکرد.......
...........................................................
اولین پارت امروز 🎀
دیدگاه ها (۹)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁹............................................

صدای پسره🫠🛐

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴²............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط