[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁹
بعد از اون شوخیها و خندههای زیرزمین، نینا و آلیس برگشتن طبقه بالا توی سالنِ اصلی عمارت. آلیس رو کاناپهی چرمیِ بزرگ لم داده بود و نینا هم کنارش داشت با گوشیش ور میرفت. با اینکه آلیس ظاهراً خودش رو بیتفاوت نشون میداد و یه لیوان آبمیوه دستش بود، اما تهِ دلش مثل سیر و سرکه میجوشید.
چشمهای خاکستریش مدام میرفت سمت ساعتِ دیواریِ بزرگِ سالن. عقربهها تقتقکنان جلو میرفتن و هر دقیقهاش برای آلیس مثل یک ساعت میگذشت.
«الو؟ آلیس؟ کجایی دختر؟» نینا دستش رو جلو صورتِ آلیس تکون داد و با پوزخندِ خبیثانهاش ادامه داد: «سه ساعته داری به اون ساعتِ بدبخت زل میزنی! نکنه دلت برای صدای بم و رو اعصابِ داداشم تنگ شده؟»
آلیس سریع لیوانش رو گذاشت روی میز، موهای مشکی و بسیار بلندش رو داد پشت شانهاش و با پوزخند لجبازانهاش گفت:
«عمراً! من فقط منتظرم اون پسرهی مغرور برگرده تا جوابِ اون حرفِ پررویانهاش رو بدم! نگرانِ هیچی نیستم!»
همون لحظه، صدای ترمزِ شدید و محکمِ چند تا ماشینِ لوکس و شاسیبلند از محوطهی بیرونیِ عمارت پیچید. نینا سریع از جاش بلند شد: «اومدن!»
آلیس قلبش یه دور معلق زد، اما به خودش مسلط شد. چونهاش رو داد بالا، تکیه داد به کاناپه و جوری رفتار کرد که انگار اصلاً برام مهم نیست کی آمده.
درِ بزرگِ سالن باز شد. تهیونگ اول از همه وارد شد، در حالی که داشت با بیسیم صحبت میکرد. پشت سرش، جونکوک با قدمهای سنگین، محکم و باوقارش آمد داخل.
پیراهن مشکیِ جونکوک یکم خاکی شده بود، آستینهاش هنوز تا آرنج بالا بود و روی بندِ انگشتهای دستِ راستش ردِ خونِ خشکشده و کوفتگی دیده میشد. خطِ فکش مثل همیشه جدی و بیرحم بود، اما چهرهاش نشون میداد که عملیات با موفقیت تموم شده.
جونکوک تا وارد سالن شد ایستاد، نگاهِ مشکی، تیره و عمیقش رو انداخت روی آلیس. چند ثانیه بیحرکت زل زد بهش—یه نگاهِ سنگین که انگار داشت تمام جزئیاتِ صورت و موهای مشکی و بسیار بلندِ آلیس رو توی ذهنش ثبت میکرد.
آلیس از این بیتفاوتی و نگاهِ از دورِ جونکوک بدجور به غرورش برخورد! حس کرد اگه همونجا روی کاناپه بشینه، انگار منتظرش بوده. سریع لیوانِ آبمیوهاش رو کوبید روی میز، از جاش بلند شد و با قدمهای شمرده، مستقیم راه افتاد سمتِ جونکوک.
آلیس اومد دقیقاً روبهروی جونکوک ایستاد. موهای بسیار بلندش رو با غرور داد پشت شانهاش، چونهاش رو برد بالا و زل زد توی چشمان مشکی و خطرناکِ جونکوک. نگاهش یه دور روی ردِ خونِ روی بندِ انگشتهاش چرخید، پوزخندِ پرجرات و حرصدرآرش رو زد و با لحنِ کاملاً خونسردش گفت:
«اووه... ببین کی برگشته! آقای کوه یخ بالاخره از جنگِ تنبهتن فارغ شد؟ اون همه ادعات همین بود؟ انگار دستت بدجور داغون شده... اصلاً ارزشِ اون همه خطونشان کشیدن رو داشت؟»
جونکوک هیچ بازخوردی نشون نداد؛ نه اخم کرد و نه جواب داد. فقط گوشهی لبش خیلی نامحسوس و با یه غرورِ خاص بالا رفت و با اون چشمانِ سیاهش خیره ماند به آلیس.
آلیس که دید جونکوک فقط داره نگاش میکنه و جوابش رو نمیده، برای اینکه نشون بده اصلاً این نگاهها و برگشتنش برام مهم نیست، یه چشمکِ پر از شیطنت زد، چرخید و مثل تیر مستقیم راه افتاد سمتِ پلهها تا بره توی اتاقش!
توی همین حین، موقع رد شدن از کنارِ نینا، نینا زیر لب با خنده و شیطنت گفت: «کجا با این عجله آلیس؟!»
آلیس حتی سرش رو هم برنگردوند، فقط دستش رو توی هوا تکون داد و با صدای رسا گفت:
«میرم بخوابم نینا! وقتم باارزشتر از اینه که وایسم و قیافهی اخمو و خونیِ این پسرهی مغرور رو تماشا کنم!»
جونکوک از همونجا، رفتنِ آلیس و تاب خوردنِ موهای بسیار بلندش رو تا بالای پلهها تماشا کرد. تهیونگ آمد کنارش، به دستِ خونیِ جونکوک نگاه کرد و گفت: «نمیخوای زخمت رو ببندی؟»
جونکوک چشمش هنوز به انتهای راهرویی بود که آلیس توی اون ناپدید شده بود. پوزخندِ محو و رو اعصابش پررنگتر شد و با صدای بم و خشدارش گفت:
«نه... »
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³⁹
بعد از اون شوخیها و خندههای زیرزمین، نینا و آلیس برگشتن طبقه بالا توی سالنِ اصلی عمارت. آلیس رو کاناپهی چرمیِ بزرگ لم داده بود و نینا هم کنارش داشت با گوشیش ور میرفت. با اینکه آلیس ظاهراً خودش رو بیتفاوت نشون میداد و یه لیوان آبمیوه دستش بود، اما تهِ دلش مثل سیر و سرکه میجوشید.
چشمهای خاکستریش مدام میرفت سمت ساعتِ دیواریِ بزرگِ سالن. عقربهها تقتقکنان جلو میرفتن و هر دقیقهاش برای آلیس مثل یک ساعت میگذشت.
«الو؟ آلیس؟ کجایی دختر؟» نینا دستش رو جلو صورتِ آلیس تکون داد و با پوزخندِ خبیثانهاش ادامه داد: «سه ساعته داری به اون ساعتِ بدبخت زل میزنی! نکنه دلت برای صدای بم و رو اعصابِ داداشم تنگ شده؟»
آلیس سریع لیوانش رو گذاشت روی میز، موهای مشکی و بسیار بلندش رو داد پشت شانهاش و با پوزخند لجبازانهاش گفت:
«عمراً! من فقط منتظرم اون پسرهی مغرور برگرده تا جوابِ اون حرفِ پررویانهاش رو بدم! نگرانِ هیچی نیستم!»
همون لحظه، صدای ترمزِ شدید و محکمِ چند تا ماشینِ لوکس و شاسیبلند از محوطهی بیرونیِ عمارت پیچید. نینا سریع از جاش بلند شد: «اومدن!»
آلیس قلبش یه دور معلق زد، اما به خودش مسلط شد. چونهاش رو داد بالا، تکیه داد به کاناپه و جوری رفتار کرد که انگار اصلاً برام مهم نیست کی آمده.
درِ بزرگِ سالن باز شد. تهیونگ اول از همه وارد شد، در حالی که داشت با بیسیم صحبت میکرد. پشت سرش، جونکوک با قدمهای سنگین، محکم و باوقارش آمد داخل.
پیراهن مشکیِ جونکوک یکم خاکی شده بود، آستینهاش هنوز تا آرنج بالا بود و روی بندِ انگشتهای دستِ راستش ردِ خونِ خشکشده و کوفتگی دیده میشد. خطِ فکش مثل همیشه جدی و بیرحم بود، اما چهرهاش نشون میداد که عملیات با موفقیت تموم شده.
جونکوک تا وارد سالن شد ایستاد، نگاهِ مشکی، تیره و عمیقش رو انداخت روی آلیس. چند ثانیه بیحرکت زل زد بهش—یه نگاهِ سنگین که انگار داشت تمام جزئیاتِ صورت و موهای مشکی و بسیار بلندِ آلیس رو توی ذهنش ثبت میکرد.
آلیس از این بیتفاوتی و نگاهِ از دورِ جونکوک بدجور به غرورش برخورد! حس کرد اگه همونجا روی کاناپه بشینه، انگار منتظرش بوده. سریع لیوانِ آبمیوهاش رو کوبید روی میز، از جاش بلند شد و با قدمهای شمرده، مستقیم راه افتاد سمتِ جونکوک.
آلیس اومد دقیقاً روبهروی جونکوک ایستاد. موهای بسیار بلندش رو با غرور داد پشت شانهاش، چونهاش رو برد بالا و زل زد توی چشمان مشکی و خطرناکِ جونکوک. نگاهش یه دور روی ردِ خونِ روی بندِ انگشتهاش چرخید، پوزخندِ پرجرات و حرصدرآرش رو زد و با لحنِ کاملاً خونسردش گفت:
«اووه... ببین کی برگشته! آقای کوه یخ بالاخره از جنگِ تنبهتن فارغ شد؟ اون همه ادعات همین بود؟ انگار دستت بدجور داغون شده... اصلاً ارزشِ اون همه خطونشان کشیدن رو داشت؟»
جونکوک هیچ بازخوردی نشون نداد؛ نه اخم کرد و نه جواب داد. فقط گوشهی لبش خیلی نامحسوس و با یه غرورِ خاص بالا رفت و با اون چشمانِ سیاهش خیره ماند به آلیس.
آلیس که دید جونکوک فقط داره نگاش میکنه و جوابش رو نمیده، برای اینکه نشون بده اصلاً این نگاهها و برگشتنش برام مهم نیست، یه چشمکِ پر از شیطنت زد، چرخید و مثل تیر مستقیم راه افتاد سمتِ پلهها تا بره توی اتاقش!
توی همین حین، موقع رد شدن از کنارِ نینا، نینا زیر لب با خنده و شیطنت گفت: «کجا با این عجله آلیس؟!»
آلیس حتی سرش رو هم برنگردوند، فقط دستش رو توی هوا تکون داد و با صدای رسا گفت:
«میرم بخوابم نینا! وقتم باارزشتر از اینه که وایسم و قیافهی اخمو و خونیِ این پسرهی مغرور رو تماشا کنم!»
جونکوک از همونجا، رفتنِ آلیس و تاب خوردنِ موهای بسیار بلندش رو تا بالای پلهها تماشا کرد. تهیونگ آمد کنارش، به دستِ خونیِ جونکوک نگاه کرد و گفت: «نمیخوای زخمت رو ببندی؟»
جونکوک چشمش هنوز به انتهای راهرویی بود که آلیس توی اون ناپدید شده بود. پوزخندِ محو و رو اعصابش پررنگتر شد و با صدای بم و خشدارش گفت:
«نه... »
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram
- ۳.۵k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط