نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹³ | اون مال منه
ات در سالن تنها مونده بود. صدای قدمهای سنگین جونکوک که همراه با تهیونگ و کیان به سمت باغ میرفت، در فضای ساکت عمارت میپیچید. اون به دستهایش نگاه کرد؛ هنوز کمی میلرزیدند. اون نمیدانست این لرزش از ترس بود یا از نوعی هیجانِ ناخوانده که حضور اون مردِ سرد و قدرتمند در زندگیش ایجاد کرده بود.
یونا که متوجه اش شده بود، به آرامی کنار ات نشست: «اونا خیلی جدی به نظر میرسیدن… ات، تو خوبی؟»
ات نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند بزنه: «خوبم، فقط… انگار این خونه یه دنیای دیگه است. همه چیز اینجا خیلی سنگینه، یونا. انگار حتی هوا هم بوی باروت و قدرت میده.»
یونا با نگرانی نگاهی به درِ خروجی انداخت: «اینجا امنیت بالایی داره، ولی… همونطور که گفتی، این ازدواج یعنی تو دیگه یه دختر معمولی نیستی. تو دیگه هدف هستی.»
همزمان در باغ، جونکوک با چهرهای که از همیشه سنگیتر شده بود، به گوشی خیره شده بود.
تهیونگ با لحنی جدی گفت: «جونکوک، گزارش رسیده که یه گروه ناشناس، نزدیکترین مسیرهای ورود به عمارت مین رو زیر نظر گرفتن. اینا دقیقاً همون روشهای کلاغ سیاه هستن.»
کیان اضافه کرد: «فقط شناسایی نیست، جونکوک. اونا دارن میسنجن که وقتی اتحاد دو خانواده اعلام شد، سرعت واکنش ما چقدره. یعنی این ازدواج، برای اونا یه پیام جنگه.»
جونکوک چشماش رو بست. اون میدونست که با پذیرفتن این پیشنهاد، تمام هدف کلاغ سیاه رچ به سمت “ات” سوق داده . اون با صدایی که مثل برخورد دو قطعه فولاد بود، گفت: «از همین الان، امنیت عمارت مین و جابجایی ات رو زیر نظر بگیرید. از این به بعد، اون نباید حتی یک قدم بدون محافظ برداره.»
تهیونگ زیر لب گفت: «یعنی از همین فردا؟»
جونکوک نگاهی به اون انداخت که لرزه به تن تهیونگ انداخت: «از همین لحظه.»
در همون لحظه، صدای جیغ کوتاهی از سمت سالن شنیده شد.
جونکوک، تهیونگ و کیان مثل برق از جا پریدن و به سمت سالن دویدند.
ادامه دارد.......
پارت¹³ | اون مال منه
ات در سالن تنها مونده بود. صدای قدمهای سنگین جونکوک که همراه با تهیونگ و کیان به سمت باغ میرفت، در فضای ساکت عمارت میپیچید. اون به دستهایش نگاه کرد؛ هنوز کمی میلرزیدند. اون نمیدانست این لرزش از ترس بود یا از نوعی هیجانِ ناخوانده که حضور اون مردِ سرد و قدرتمند در زندگیش ایجاد کرده بود.
یونا که متوجه اش شده بود، به آرامی کنار ات نشست: «اونا خیلی جدی به نظر میرسیدن… ات، تو خوبی؟»
ات نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند بزنه: «خوبم، فقط… انگار این خونه یه دنیای دیگه است. همه چیز اینجا خیلی سنگینه، یونا. انگار حتی هوا هم بوی باروت و قدرت میده.»
یونا با نگرانی نگاهی به درِ خروجی انداخت: «اینجا امنیت بالایی داره، ولی… همونطور که گفتی، این ازدواج یعنی تو دیگه یه دختر معمولی نیستی. تو دیگه هدف هستی.»
همزمان در باغ، جونکوک با چهرهای که از همیشه سنگیتر شده بود، به گوشی خیره شده بود.
تهیونگ با لحنی جدی گفت: «جونکوک، گزارش رسیده که یه گروه ناشناس، نزدیکترین مسیرهای ورود به عمارت مین رو زیر نظر گرفتن. اینا دقیقاً همون روشهای کلاغ سیاه هستن.»
کیان اضافه کرد: «فقط شناسایی نیست، جونکوک. اونا دارن میسنجن که وقتی اتحاد دو خانواده اعلام شد، سرعت واکنش ما چقدره. یعنی این ازدواج، برای اونا یه پیام جنگه.»
جونکوک چشماش رو بست. اون میدونست که با پذیرفتن این پیشنهاد، تمام هدف کلاغ سیاه رچ به سمت “ات” سوق داده . اون با صدایی که مثل برخورد دو قطعه فولاد بود، گفت: «از همین الان، امنیت عمارت مین و جابجایی ات رو زیر نظر بگیرید. از این به بعد، اون نباید حتی یک قدم بدون محافظ برداره.»
تهیونگ زیر لب گفت: «یعنی از همین فردا؟»
جونکوک نگاهی به اون انداخت که لرزه به تن تهیونگ انداخت: «از همین لحظه.»
در همون لحظه، صدای جیغ کوتاهی از سمت سالن شنیده شد.
جونکوک، تهیونگ و کیان مثل برق از جا پریدن و به سمت سالن دویدند.
ادامه دارد.......
- ۱۶۹
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط