چند شاتی درخواستی
چند شاتی درخواستی
پارت 5 (آخر)
ا/ت. میخای باور کن میخای نکن
تهیونگ. نمیکنم
ا/ت. خوب نکن....... من میرم بیرون.... پدرت دوباره رفت ماموریت
تهیونگ. هومم
( بلند شد که بره اما تهیونگ دستش رو گرفت و انداختش رو تخت کنار خودش)
ا/ت. هعیییی چیکار میکنی
تهیونگ. بغلت میکنم
ا/ت. لازم نکرده بغلم کنی وام کن
تهیونگ. نمیخام
ا/ت. عههه چه پرویی تو گفتم ولم کن
تهیونگ. نمیکنم ( لجباز
ا/ت. خیلی پرو و لجبازی
تهیونگ. میدونم (لبخند ملیح
ا/ت. خوبه........... حالا منو نمیشناسی ولم کن برم
تهیونگ. میشناسمت. تو کیم ا/ت تنها فرزند چویی گیهان هستی هم کلاسی و.... ( ا/ت پرید وسط حرفش
ا/ت. واستا ببینم فامیل من چویه چرا کیم؟
تهیونگ. خوب از بست عجله داری انگار دنبالت کردن خوب بزار حرفمو درست بهت بزنم
ا/ت. بگو... وای به حالت اگه چزت وپرت سر هم کرده باشی
تهیونگ. خیل خوب حالا...... تو کیم ا/ت همکلاسی و همسر اینده منی......
ا/ت. واتتتت... ؟...... چیزی زدی...؟ سرت به سنگی چیزی خورده؟
تهیونگ. نوچچچ.... کاملا سالمم سرمم به حایی نخورده خیلیم جدیم
ا/ت. نه.. تو به چیزیت هست... الان مبذم دکتر لی رو میارو ببینه چته... ( خواست بلند بشه که تهیونگ دستش رو گرفت و کشید سمت خودش و لب ا/ت رو بوسید...
ا/ت. ( اول شوکه شد ولی بعد سریع ازش جدا شد و هلش داد عقب.)..... معلومه داری چیکار میکنی؟
تهیونگ. دستش رو روی بازوش که تبر خورده بود گذاشت..( ایییی خدا بگم چیکارت کنه چرا دستمو فشار دادی؟
ا/ت. خوب کاری کردم... تو چرا منو بوسیدی؟
تهیونگ. دلم خواست خوب کاری کردم... ( ادای ا/ت رو در اورد
ا/ت. خدا شفات بده...
تهیونگ. جدا از شوخی من در این مورد جدی ام... باهام ازدواج میکنی ؟
ا/ت. تو چطور تو این مدت کوتاه عاشق من شدی؟ ونم من که انقد باهات لجم
تهیونگ. نمیدونم شاید عاشق همین لجبازی هات شدم یا شایدم زیباییت...
ا/ت. سس ماس.. زیبایی (خنده) البته حقم داری (خنده
تهیونگ. خوب اگه حق دارم باهام ازدواج کن...( به چشمای ا/ت خیره شد
ا/ت. من..... من.. واقعا نمیدونم چی بگم... اخه.. تو... نه... یعنی...چیزه....( حرف ا/ت توسط لب های تهیونگ متوقف شد..و کم کم ا/ت هم با تهیونگ همراهی کرد
چند مین بعد
تهیونگ. با همراهیت بهم جواب مثبت دادی (لبخند
ا/ت. ( برای اولین بار خجالت کشید و گونه هاش قرمز شد
تهیونگ. (خندید) چرا گونه هات گل انداخت؟ میخام راجبش با پدرت حرف بزنم..الان بیا بخوابیم حدس میزنم دیر وقت باشه
ا/ت. اهومم.... ( تهیونگ ا/ت رو برد تو بغلش و کم کم خوابیدن
ویو فردا
گیهان و سونچان ومدن تو اتاق تا ببینن حال تهیونگ چطوره و تهیونگ و ا/ت رو تو بغل هم دیدن..
گیهان . یعنی این دوتا از قبل قرار میزاشتن؟
سونچان. اینطور به نظر میاد.. اما اگه ازدواج کنن اتحاد بینمون قوی تر هم میشه و ما شکست ناپذیر میشیم
گیهان. ساکت بابا من تا دخترم نخواد نمیزا3به زور ازدواج کنه این چیزا هم واسم مهم نیست
سونچان. ولی به نظر میاد که واقعا دوسش داره پس جرا بغل هم خوابیدن؟
تهیونگ و ا/ت. با صدای جر و بحث پدراشون بیدار شدن ا/ت. تهیونگ. یهویی از هم جدا شدند و با تعجب به پدراشون نگاه کردند
گیهان. سونچان . شما همو دوست دارین؟ (همزمان باهم
تهیونگ.. ( تازه ویندوزش ومد بالا و از فرصت استفاده کرد)... بله دوست داریم.. من دیشب از دخترتون خاستگاری کردم و جواب مثبت ازش گرفتم ( ا/ت گیج نگاش میکرد ولی تو دلش میدونست حقیقته
گیهان. یعنی میخاین ازدواج کنین؟
تهیونگ. بله با اجازتون میخام دخترتون مال من باشه
سونچان. خندید ( دیدی گفتم میخان باهم ازدواج کنن.... ( با پوزخند به گیهان نگاه کرد
گیهان. خیل خوب حالا... اگه واقعا همو دوست دارین منم حرفی ندارم...
( 9 ماه بعد که دانشگاه هر دو تموم شد تهیونگ و ا/ت باهم ازدواج کردند و جشن عروسی باشکوه و بزرگی گرفتند ونها به هم قول دادن که هرگز به عشق هم شک نکنن و تا پايان عمر عاشق هم بمونن......
پایان
پارت 5 (آخر)
ا/ت. میخای باور کن میخای نکن
تهیونگ. نمیکنم
ا/ت. خوب نکن....... من میرم بیرون.... پدرت دوباره رفت ماموریت
تهیونگ. هومم
( بلند شد که بره اما تهیونگ دستش رو گرفت و انداختش رو تخت کنار خودش)
ا/ت. هعیییی چیکار میکنی
تهیونگ. بغلت میکنم
ا/ت. لازم نکرده بغلم کنی وام کن
تهیونگ. نمیخام
ا/ت. عههه چه پرویی تو گفتم ولم کن
تهیونگ. نمیکنم ( لجباز
ا/ت. خیلی پرو و لجبازی
تهیونگ. میدونم (لبخند ملیح
ا/ت. خوبه........... حالا منو نمیشناسی ولم کن برم
تهیونگ. میشناسمت. تو کیم ا/ت تنها فرزند چویی گیهان هستی هم کلاسی و.... ( ا/ت پرید وسط حرفش
ا/ت. واستا ببینم فامیل من چویه چرا کیم؟
تهیونگ. خوب از بست عجله داری انگار دنبالت کردن خوب بزار حرفمو درست بهت بزنم
ا/ت. بگو... وای به حالت اگه چزت وپرت سر هم کرده باشی
تهیونگ. خیل خوب حالا...... تو کیم ا/ت همکلاسی و همسر اینده منی......
ا/ت. واتتتت... ؟...... چیزی زدی...؟ سرت به سنگی چیزی خورده؟
تهیونگ. نوچچچ.... کاملا سالمم سرمم به حایی نخورده خیلیم جدیم
ا/ت. نه.. تو به چیزیت هست... الان مبذم دکتر لی رو میارو ببینه چته... ( خواست بلند بشه که تهیونگ دستش رو گرفت و کشید سمت خودش و لب ا/ت رو بوسید...
ا/ت. ( اول شوکه شد ولی بعد سریع ازش جدا شد و هلش داد عقب.)..... معلومه داری چیکار میکنی؟
تهیونگ. دستش رو روی بازوش که تبر خورده بود گذاشت..( ایییی خدا بگم چیکارت کنه چرا دستمو فشار دادی؟
ا/ت. خوب کاری کردم... تو چرا منو بوسیدی؟
تهیونگ. دلم خواست خوب کاری کردم... ( ادای ا/ت رو در اورد
ا/ت. خدا شفات بده...
تهیونگ. جدا از شوخی من در این مورد جدی ام... باهام ازدواج میکنی ؟
ا/ت. تو چطور تو این مدت کوتاه عاشق من شدی؟ ونم من که انقد باهات لجم
تهیونگ. نمیدونم شاید عاشق همین لجبازی هات شدم یا شایدم زیباییت...
ا/ت. سس ماس.. زیبایی (خنده) البته حقم داری (خنده
تهیونگ. خوب اگه حق دارم باهام ازدواج کن...( به چشمای ا/ت خیره شد
ا/ت. من..... من.. واقعا نمیدونم چی بگم... اخه.. تو... نه... یعنی...چیزه....( حرف ا/ت توسط لب های تهیونگ متوقف شد..و کم کم ا/ت هم با تهیونگ همراهی کرد
چند مین بعد
تهیونگ. با همراهیت بهم جواب مثبت دادی (لبخند
ا/ت. ( برای اولین بار خجالت کشید و گونه هاش قرمز شد
تهیونگ. (خندید) چرا گونه هات گل انداخت؟ میخام راجبش با پدرت حرف بزنم..الان بیا بخوابیم حدس میزنم دیر وقت باشه
ا/ت. اهومم.... ( تهیونگ ا/ت رو برد تو بغلش و کم کم خوابیدن
ویو فردا
گیهان و سونچان ومدن تو اتاق تا ببینن حال تهیونگ چطوره و تهیونگ و ا/ت رو تو بغل هم دیدن..
گیهان . یعنی این دوتا از قبل قرار میزاشتن؟
سونچان. اینطور به نظر میاد.. اما اگه ازدواج کنن اتحاد بینمون قوی تر هم میشه و ما شکست ناپذیر میشیم
گیهان. ساکت بابا من تا دخترم نخواد نمیزا3به زور ازدواج کنه این چیزا هم واسم مهم نیست
سونچان. ولی به نظر میاد که واقعا دوسش داره پس جرا بغل هم خوابیدن؟
تهیونگ و ا/ت. با صدای جر و بحث پدراشون بیدار شدن ا/ت. تهیونگ. یهویی از هم جدا شدند و با تعجب به پدراشون نگاه کردند
گیهان. سونچان . شما همو دوست دارین؟ (همزمان باهم
تهیونگ.. ( تازه ویندوزش ومد بالا و از فرصت استفاده کرد)... بله دوست داریم.. من دیشب از دخترتون خاستگاری کردم و جواب مثبت ازش گرفتم ( ا/ت گیج نگاش میکرد ولی تو دلش میدونست حقیقته
گیهان. یعنی میخاین ازدواج کنین؟
تهیونگ. بله با اجازتون میخام دخترتون مال من باشه
سونچان. خندید ( دیدی گفتم میخان باهم ازدواج کنن.... ( با پوزخند به گیهان نگاه کرد
گیهان. خیل خوب حالا... اگه واقعا همو دوست دارین منم حرفی ندارم...
( 9 ماه بعد که دانشگاه هر دو تموم شد تهیونگ و ا/ت باهم ازدواج کردند و جشن عروسی باشکوه و بزرگی گرفتند ونها به هم قول دادن که هرگز به عشق هم شک نکنن و تا پايان عمر عاشق هم بمونن......
پایان
- ۲۰.۶k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط