رمان شراب عشق

رمان شراب عشق

رفتم توی اتاق دیانا رفتم سر تخت مهگل خداروشکر چون خصوصی بود بیمارستان

توی یک اتاق دوتا اتاق دیگه بود که باعث میسد دیانا اصلا مهگل رو نبینه. پرستار
داشت به به مهگل سرم وصل میکرد. زنگ صورتش مثل گچ بود. بدنش سر سر

مثل مرده ای که هنوز نفس میکشید. چقدر سخت بود که خواهر دسته گلم رو

توی این وضع ببینم. دلم برای غرغر هاش؛ خنده هاش؛ توموخ بودناش؛ سر سرگذاشتناش؛
و کُل کاراش تنگ شده. بود. با مورور کردن این خواطرات اشکی از چشام روی

گونم غلطید. کاش میشد زندگی برمیگشت عقب. همون وقت که با دیانا ازواج

کرده بودم. و مهگل هم سالم بود. با فکر ازواج با دیانا ذهنم به سمت خواطره

ای که با دیانا داشتم رفت. انگتر برگشته بود دوسال پیش

فلش بک🎼

ارسلان: دیانااااااا بدو بیا اینجا

دیانا: بلهههعه........... هان؟

ارسلان: این لباس سفیده ی من چرا اینجوریه؟

دیانا: چطوریه؟

ارسلان: انگار باهاش آبرنگ بازی کردی.

دیانا: خب چیزه.

ارسلان: چیه؟

دیانا: چیزه دیگه.

ارسلان بگووووو.

دیانا: حواسم نبود با لباس رنگیا انداختم توی ماشین.

ارسلان: وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دیانا من صبح میخوام برم شرکت.

دیانا: خب بک پیراهن دیگه رو ببپوش.

ارسلان: دیانا این پیراهن با کت من میاد

دیانا: اصلا چیه این پیراهن سفید رو میپوشی کراش میشی بعد همه دخترا میوفتن دنبالت.

ارسلان: خیلی رو داری.

دیانا: همینی که هست.

ارسلان: دستم بهت نرسه. فقط بدووو.

من بدو اون بدوو دنبال هم توی حیاط تا دیدم دیانا رفته بالای درخت.

ارسلان: دیانا بیاااا پایین.

دیانا: نمیخوامممم(باخنده)

ارسلان: دِ نخند بچه. حالا که نمیای من میام.

دیانا: نههه

ارسلان خودت خواستییی.

دیانا: باشه باشه. فقط بیارم پایین

ارسلان: عاعا. همینطور که رفتی بالا حالاهم بیا پایین.

دیانا: ارسلاااننن(با اون لخن همیشگیش)

به سمت درب خونه رفتم که. گفت:

دیانا: خیلی بدجنسی.

قهقه ای زدم و رفنم توی خونه

پایین فلش بک
دیدگاه ها (۴)

رمان شراب عشق با یادآوری این خواطرات لبخندی روی لبم اومد که ...

رمان شراب عشق از در اتاق که میرفتی تو بوی سیگار و دود میزد ت...

رمان شراب عشق ارسلان: جانننننننن؟ رابطهه!!؟ دیانا: خان.. م د...

داشتم داخل یم پیج دابسمش های مهگل رو میدیدم که یه نفر از دوس...

رمان بغلی من پارت ۱۶۵و۱۶۶و۱۶۷و۱۶۸دیانا: لب گزیدم و سر پایین ...

رمان بغلی منپارت ۱۴۵و۱۴۶و۱۴۷و۱۴۸دیانا: این جمعیت و اصلا نمی‌...

رمان بغلی من پارت۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸و۱۳۹دیانا: ارسلان اون بچه فقط پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط