P
P⁴
ویو هیون
سلام هیونم و ۱۷ سالمه پدرم و از دست دادم و با مادرم و پدر خوندم زندگی میکنم.
یه مدت افسردگی داشتم اما بعد انتقالی گرفتنم و دیدن اون فرشته (هانا) زندگی عوض شد اون خیلی خوبه اصلا قابل توصیف نیست امروز هم لباس پوشیدم کیفمو برداشتم رفتم پایین..
مامان هیون: سلام پسرم بیا صبحونه
پدر هیون:سلام صبح بخیر
هیون: باید برم
از خونه زدم بیرون ووااااایییی اون عوضی(پدرخوندش)هرچی که مال پدرم و من بود رو بالا کشیده.....
به مدرسه رسیدم از لای در سالن مدرسه نگاه کردم اون بدن بی نقصش وای نگاش کن رفتم داخل با هم والیبال بازی کردیم....
..........................
حمایت!!
ویو هیون
سلام هیونم و ۱۷ سالمه پدرم و از دست دادم و با مادرم و پدر خوندم زندگی میکنم.
یه مدت افسردگی داشتم اما بعد انتقالی گرفتنم و دیدن اون فرشته (هانا) زندگی عوض شد اون خیلی خوبه اصلا قابل توصیف نیست امروز هم لباس پوشیدم کیفمو برداشتم رفتم پایین..
مامان هیون: سلام پسرم بیا صبحونه
پدر هیون:سلام صبح بخیر
هیون: باید برم
از خونه زدم بیرون ووااااایییی اون عوضی(پدرخوندش)هرچی که مال پدرم و من بود رو بالا کشیده.....
به مدرسه رسیدم از لای در سالن مدرسه نگاه کردم اون بدن بی نقصش وای نگاش کن رفتم داخل با هم والیبال بازی کردیم....
..........................
حمایت!!
- ۵.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط