𓆩 پارت ۶۲ 𓆪 🖤

𓆩 پارت ۶۲ 𓆪 🖤

ات با دیدن برگه، رنگش پرید.

— جیمین، بذار توضیح بدم!

جیمین با تلخی خندید.

— از اول می‌دونستی؟

— نه! من تازه فهمیدم!

برادر جیمین میان حرفشان پرید.

— چه فرقی می‌کنه؟ پدرش خانواده‌ی ما رو نابود کرد!

ات با چشمانی اشک‌آلود گفت:

— من مسئول کارهای پدرم نیستم!

جیمین به او نگاه کرد؛ قلبش می‌خواست باورش کند، اما ذهنش پر از سؤال بود.

ات حلقه‌ای را که جیمین به او داده بود، از انگشتش بیرون آورد و روی میز گذاشت.

— وقتی تصمیم گرفتی بهم اعتماد کنی، می‌دونی کجا پیدام کنی.

و قبل از اینکه جیمین بتواند چیزی بگوید، از عمارت خارج شد.

جیمین به حلقه خیره ماند.

برادرش لبخند زد.

— بالاخره از شرش خلاص شدی.

جیمین سرش را بالا آورد و با خشم گفت:

— خفه شو! تو هنوز نمی‌دونی با کی طرف شدی...

بعد اسلحه‌اش را روی میز گذاشت و ادامه داد:

— من حقیقت رو پیدا می‌کنم؛ حتی اگه مجبور بشم با خودت بجنگم! 🖤
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط