پارت ششم | خط قرمز

پارت ششم | خط قرمز

از آن روز به بعد، رفتار جونگ‌کوک تغییر کرده بود.

نه آن‌قدر که ات بتواند بگوید مهربان شده.

اما دیگر آن نگاه سرد و بی‌اعتماد همیشگی را نداشت.

صبح‌ها قبل از اینکه از خانه خارج شود، مطمئن می‌شد ات صبحانه خورده.

شب‌ها اگر دیر می‌آمد، بی‌صدا سراغش را می‌گرفت.

و مهم‌تر از همه...

دیگر هیچ‌وقت او را تنها نمی‌گذاشت.

ات یک شب بالاخره طاقت نیاورد.

«چرا این‌قدر مراقبمی؟»

جونگ‌کوک که مشغول نگاه کردن به پرونده‌ای بود، سرش را بالا آورد.

«چون لازمه.»

«نه.»

ات روبه‌رویش نشست.

«این جواب واقعی نیست.»

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.

«می‌خوای جواب واقعی رو بدونی؟»

ات آرام سر تکان داد.

جونگ‌کوک پرونده را بست.

«چون نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.»

قلب ات لرزید.

«فقط به خاطر اینکه همسرتم؟»

جونگ‌کوک مکث کرد.

«شاید.»

ات لبخند کوچکی زد.

«شاید؟»

«زیاد سؤال نپرس.»

«تو هم زیاد مرموز نباش.»

برای اولین بار، هر دو خندیدند.

کوتاه.

اما واقعی.

---

آن شب، ات برای اولین بار با جونگ‌کوک شام خورد.

نه به عنوان دو دشمن.

نه به عنوان دو نفر که مجبور شده بودند ازدواج کنند.

فقط دو آدم که آرام‌آرام داشتند همدیگر را می‌شناختند.

ات پرسید:

«اگه این ازدواج اجباری نبود... بازم با من ازدواج می‌کردی؟»

جونگ‌کوک قاشقش را روی میز گذاشت.

«سؤال خطرناکیه.»

«چرا؟»

«چون ممکنه جوابش رو دوست داشته باشی.»

ات لبخند زد.

«بگو.»

جونگ‌کوک چند ثانیه به او خیره ماند.

«شاید.»

ات خندید.

«بازم شاید؟»

«فعلاً همین قدر گیرت میاد.»

اما همان شب، درست وقتی همه‌چیز داشت آرام می‌شد، تلفن جونگ‌کوک زنگ خورد.

او جواب داد.

چهره‌اش در چند ثانیه سرد شد.

«کجاست؟»

مکث.

«مطمئنی؟»

ات نگاهش کرد.

جونگ‌کوک تماس را قطع کرد و بلند شد.

«چی شده؟»

جونگ‌کوک کت مشکی‌اش را برداشت.

«یکی از آدم‌های پدر تو زنده‌ست.»

ات خشکش زد.

«چی؟»

«و می‌دونه چه کسی مادرم رو کشته.»

ات هم بلند شد.

«منم میام.»

«نه.»

«جونگ‌کوک—»

«گفتم نه.»

ات جلو رفت.

«منم حق دارم بدونم حقیقت چیه!»

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

«اگه بیای، ممکنه بهت آسیب برسه.»

ات دستش را پس کشید.

«و اگه نرم چی؟ قراره اینجا بشینم و منتظر بمونم ببینم برمی‌گردی یا نه؟»

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

ات آرام‌تر ادامه داد:

«من دیگه اون دختر ترسوی روز اول نیستم.»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

چند ثانیه بعد، آهسته گفت:

«باشه.»

ات لبخند زد.

اما جونگ‌کوک به سمتش خم شد و آرام در گوشش گفت:

«فقط یه چیز.»

«چی؟»

«هر اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.»

ات لبخندش را پنهان کرد.

«باشه، شوهر عزیزم.»

جونگ‌کوک با شنیدن این کلمه لبخند محوی زد.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند این مأموریت قرار است همه‌چیز را تغییر دهد.

چون کسی که منتظرشان بود...

از گذشته‌ی هر دویشان بیشتر از آنچه تصور می‌کردند خبر داشت.
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

پارت نهم | حقیقتات پرونده را روی میز گذاشت.دست‌هایش می‌لرزید...

شاهکار🔥👑

دقیقاً

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط