خون ومخمل

خون ومخمل
Part=۹


🏚️ عمارت هوک – شب

مین-سو گردنبند رو قایم کرده بود. نمیدونست چطور به جیمین بگه.

یونا: (روی مبل دراز شده بود) هوک امروز خیلی عصبانی بود.

هوک: (از آشپزخونه) صداتو می‌شنوم.

یونا: (خنده) به عمد بود!

مین-سو: (به یونا) اگه یه روز... پیشنهادی بهت بدهن که نتونی رد کنی، چیکار می‌کنی؟

یونا: (جدی شد) اگه هوک باشه، می‌گم آره. اگه هوک نباشه، می‌گم نه.

هوک: (از در آشپزخونه اومد بیرون) کی هوک؟ من؟

یونا: (صورت قرمز) هیچکی! حرف ما رو گوش نده!

هوک: (نگاه به مین-سو کرد) چی شده؟

مین-سو: (بلند شد) هیچی. برم بالا بخوابم.

جیمین از پله اومد پایین.

جیمین: (به مین-سو) یه حرف دارم.

مین-سو: چی؟

جیمین: اون پسر... تهیونگ. یه جواهرفروشه. ولی فقط جواهر نمی‌فروشه.

مین-سو: (قلبش تند زد) چیز دیگه هم می‌فروشه؟

جیمین: اطلاعات. (نشست روی مبل) اون واسطه‌ست بین مافیاها. هرکی پول بده، بهش اطلاعات میده. حتی اگه اون اطلاعات باعث مرگ کسی بشه.

مین-سو: (نشست روبه‌رویش) تو از کجا می‌دونی؟

جیمین: چون ۵ سال پیش، یه عملیات منه به خاطر اطلاعاتی که اون فروخت. (مکث) هوک توی اون عملیات زخمی شد.

هوک: (سرد) تقریباً مردم.

یونا: (به هوک نگاه کرد – نگران) چرا هیچوقت بهم نگفتی؟

هوک: چون بچه بودی.

یونا: (با عصبانیت) ۱۶ سالمه!

هوک: (آهسته) ۱۶ سالگی یعنی هنوز نمرده بودی. یعنی هنوز می‌تونی زنده بمونی.

سکوت.

جیمین: (به مین-سو) اگه دیدیش، ازش دوری کن. اون مثل ماره. قشنگه، ولی نیشش کشنده‌ست.

مین-سو: (به گردنبند توی جیبش فکر کرد) باشه.

رفت بالا.

---

🛏️ اتاق مین-سو – نیمه‌شب

گردنبند رو درآورد. زیر نور مهتاب، سنگ آبی می‌درخشید. قشنگ بود. ولی یه چیز توش بود... یه حس عجیب.

کتاب مادرش رو باز کرد. صفحه آخر:

«دخترم، بعضی آدما مثل الماسن. قیمتی، ولی خطرناک. به کسی که زیادی زود وارد زندگیت شد، زیاد اعتماد نکن.»

مین-سو: (با خودش) مامان... تو هم به جیمین اعتماد کردی؟

صدایی از پایین: جیمین به کسی خیانت نکرد.

مین-سو پرید. نگاه کرد. کسی نبود. فقط سایه‌ها. و بوی عطر یاس. عطر مادرش.

مین-سو: (با لرز) مامان... تو اینجایی؟

هیچ صدا. فقط سکوت.

گردنبند رو گذاشت زیر بالش. چراغ رو خاموش کرد. چشماش رو بست.

توی خواب، کسی دستش رو گرفت. گرم. نه سرد. مردی با کت چرم مشکی. ولی چهره‌اش توی تاریکی گم بود.

مین-سو: (توی خواب) ... جیمین؟

صدا: نه عزیزم. من کسی‌ام که جیمین ازش متنفره.

مین-سو پرید بیرون. اتاق خالی بود. ساعت ۳ صبح. زیر بالش رو نگاه کرد. گردنبند بود. ولی سنگش ... قرمز شده بود.

قرمز. مثل الماس خون.

---

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

خون ومخملPart=۱۱مین-سو: (دروغ گفت) گفت "باشه".جیمین نگاهش کر...

خون و مخملPart =۱۲---صبح روز بعد – عمارت هوکنور خورشید از لا...

خون و مخملpart=۹چند روز بعد – خیابان‌های هونگده، ساعت ۴ عصرم...

نکاتی که برای فیک خون ومخمل باید بدونید ببخشید باید زود تر م...

خون مخملpart =۵.....مین-سو: (عقب رفت) نه... دروغ می‌گی.پارک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط