زیر بارانم و اشک بر گونه رقصان میرود

زیر بارانم و اشک بر گونه رقصان می‌رود
هق هق گریه چو باران سوی ناودان می‌رود

نوگلی بودم غزل خوان و فلک باغم ستاند
اینچنین است سرنوشت آنگه که باغبان می‌رود

عیب من عاقل بدید و طعنه بر عقلم زند
وا نهاده عقل و سر  بی عقل و نادان می‌رود

حالیا من هم زمانی عاقلی در خیل دانایان بُدم
دل گرفتار غم عشق است  و نالان می‌رود

دل من آسوده بود و مهر کس در دل نداشت
شعله ای در دل شد و نالان و سوزان می‌رود

عشق اعظم قلب من صد شرحه کرده با فراق
شرحه کرده قلب و لیک آرام و خندان می‌رود

آتشی دارم به جان کز عشق او شعله زند
ای خوش آن آتش که دودش سوی خوبان می‌رود

قصه من و فراقش قصه درد و دواست
اگر هم خدا بخواهد سوی درمان می‌رود
دیدگاه ها (۰)

🌸بنام آنکه جان را فکرت آموخت🌸چراغ دل بنور جان برافروخت🌸زفضلش...

هر خوشکلی بود تو راهت زن خود کردی

هر عمل به وعده تو راهت بود هوا کردی

هر باغی تو راهت بود تصاحب کردی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط