𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁸
ویو: ات
۱۰ دقیقه بعد...
دوشم رو گرفتم.
رفتم جلو در، ولی درو باز نکردم.
+ جونگکوککککک!
_ بله؟
+ میشه حوله و لباس بدی؟
_ نه، نمیشه.
+ یعنی چی که نمیشه؟!
_ یعنی بیا خودت بردار.
+ جونگکوک اذیت نکنننن!
_ نمیکنم. فقط دارم میگم خودت بردار.
+ حداقل تیشرت رو بده!
_ نچ.
+ جونگکوک!
_ به یه شرطی میدم.
+ ای خداااا... چه شرطی؟
_ هرچی بگم قبول میکنی.
+ برو بابا!
_ باشه، خودت خواستی.
چند لحظه بعد...
+ جونگکوککک!
_ ...
+ باشه.
_ خوبه.
در حموم رو یکم باز کردم تا بتونم دستم رو رد کنم.
جونگکوک یه حوله و یه تیشرت بهم داد.
ظاهراً تیشرت خودش بود.
تیشرت رو پوشیدم.
تقریباً روی زانوم بود.
از حموم بیرون اومدم.
جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود و با گوشی کار میکرد.
منو دید و یه پوزخند زد و دوباره به صفحهی گوشی نگاه کرد.
رفتم روی تخت نشستم.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ چرا با بابام دشمنی؟
_ چرا میخوای بدونی؟
+ حالا تو بگو.
_ باشه.
جونگکوک شروع کرد ماجرای قدیمی بین خودش و بابام رو تعریف کردن.
ساکت گوش دادم.
وقتی حرفش تموم شد، نگاهم رو پایین انداختم.
+ متأسفم...
صدام پر از بغض بود.
_ بابت چی؟
+ به خاطر بابای من...
_ هیش.
_ تقصیر تو نیست. لازم نیست متأسف باشی.
+ اما...
_ اما و اگر نداره. خوابم میاد، بخواب.
+ ...
جونگکوک سرم رو آروم روی سینهش گذاشت.
اولش خواستم مقاومت کنم، ولی خیلی خوابم میومد و دیگه توان بحث کردن نداشتم.
چشمهام رو بستم و ....
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁸
ویو: ات
۱۰ دقیقه بعد...
دوشم رو گرفتم.
رفتم جلو در، ولی درو باز نکردم.
+ جونگکوککککک!
_ بله؟
+ میشه حوله و لباس بدی؟
_ نه، نمیشه.
+ یعنی چی که نمیشه؟!
_ یعنی بیا خودت بردار.
+ جونگکوک اذیت نکنننن!
_ نمیکنم. فقط دارم میگم خودت بردار.
+ حداقل تیشرت رو بده!
_ نچ.
+ جونگکوک!
_ به یه شرطی میدم.
+ ای خداااا... چه شرطی؟
_ هرچی بگم قبول میکنی.
+ برو بابا!
_ باشه، خودت خواستی.
چند لحظه بعد...
+ جونگکوککک!
_ ...
+ باشه.
_ خوبه.
در حموم رو یکم باز کردم تا بتونم دستم رو رد کنم.
جونگکوک یه حوله و یه تیشرت بهم داد.
ظاهراً تیشرت خودش بود.
تیشرت رو پوشیدم.
تقریباً روی زانوم بود.
از حموم بیرون اومدم.
جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود و با گوشی کار میکرد.
منو دید و یه پوزخند زد و دوباره به صفحهی گوشی نگاه کرد.
رفتم روی تخت نشستم.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ چرا با بابام دشمنی؟
_ چرا میخوای بدونی؟
+ حالا تو بگو.
_ باشه.
جونگکوک شروع کرد ماجرای قدیمی بین خودش و بابام رو تعریف کردن.
ساکت گوش دادم.
وقتی حرفش تموم شد، نگاهم رو پایین انداختم.
+ متأسفم...
صدام پر از بغض بود.
_ بابت چی؟
+ به خاطر بابای من...
_ هیش.
_ تقصیر تو نیست. لازم نیست متأسف باشی.
+ اما...
_ اما و اگر نداره. خوابم میاد، بخواب.
+ ...
جونگکوک سرم رو آروم روی سینهش گذاشت.
اولش خواستم مقاومت کنم، ولی خیلی خوابم میومد و دیگه توان بحث کردن نداشتم.
چشمهام رو بستم و ....
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۳۵۴
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط