True Love②⑤

True Love②⑤

تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم اما امروز اومد اگر دوباره درخواست بدم دوباره دو روز طول بکشه
ا/ت: شما باید یه پرستار مرد داشته باشید
تهیونگ: کار من سخت نیست جا به جایی خودم میتونم اما فقط ناهار و شام میخوام
ا/ت: خدمتکار که نگرفتم پرستار گرفتی
تهیونگ: بله ببخشید اگر کار شما این نیست
ا/ت: خودم وظایفم رو میدونم لازم نیست شما به من یاد آوری کنید تا زمانی که من اینجام لطفا به گذشته هیچ اشاره ای نکنید و هزینه ی زمانی که اینجام هم سریع پرداخت کنید
تهیونگ: چشم میشه الان کمکم کنید بلند شم
رفتم نزدیکش و دستش رو گرفتم
و نشست روی تخت
ا/ت: شما استراحت کنید من شام درست میکنم
تهیونگ: باشه
از اون اتاق رفتم بیرون نمیدونم کار درستی میکنم یا نه اما نمیشه رابطه گذشته رو با حرفه و کار یکی کرد این کار منه و به غیر از این نباید به چیز دیگه ای فکر کنم فقط بهبود بیمارم...
و رفتم شروع کردم به غذا درست کردن

یک ساعت بعد
غذا آماده شد غذارو بردم اتاقش
ا/ت: بفرمایید
تهیونگ: ممنون
نمیتونست با یه دست غذا بخوره
ا/ت: بذار کمکت کنم
تهیونگ: نه لازم نیست
ا/ت: نمیتونی غذا بخوری
قاشق رو از دستش گرفتم و بهش غذا دادم
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: پارک ا/ت
تهیونگ: دوست پسر داری؟
ا/ت: سوال شخصی ممنوع
تهیونگ: پس نداری..
ا/ت: دارم
تهیونگ: من ندارم
ا/ت: خب چیکار کنم
تهیونگ: بعد از تو کسی به چشمم نمیاد نمیتونم با کسی قرار بذارم
ا/ت: گفتم که درمورد گذشته چیزی نمیخوام بدونم
تهیونگ: من که میدونم ذهنت پر از سواله
ا/ت: تو خیانت کردی و من ازت متنفرم چرا باید درمورد تو سوال داشته باشم
تهیونگ: دوست پسرت اجازه میده خونه ی یه پسر کار کنی؟
ا/ت: آره این شغل منه
تهیونگ: پس دوست نداره
ا/ت: زیادی اعتماد داره
تهیونگ: هیچ پسری نیست که اجازه بده دوست دخترش خونه ی یه پسر باشه و اکسش باشه
ا/ت: من تورو اکسم حساب نمیکنم اصلا تورو ادم حساب نمیکنم
تهیونگ چیزی نگفت اما حالم داشت بد می شد سریع رفتم سمت سرویس..
چند ثانیه بعد تهیونگ اومد
تهیونگ:خوبی؟
ا/ت: آره
تهیونگ: چیشده؟
ا/ت: یکم حالت تهوع دارم..
تهیونگ: ا/تتتت
ا/ت: چیه؟
تهیونگ: حامله ای؟؟
ا/ت: چی؟ من فقط یکم حالت تهوع دارم
اگر کسی حالت تهوع داشته باشه حاملست
تهیونگ: نمیدونم خب چیشده؟
ا/ت: فکر کنم بخاطر کم خوابی باشه سرم خیلی درد میکنه
تهیونگ دستم رو گرفت و بعد دستش رو گذاشت روی پیشونیم
تهیونگ: تب داری
ا/ت: نه خوبم...

چند ساعت بعد
چشمام رو باز کردم دیدم اتاق تهیونگم
نگاه به ساعت کردم چند ساعتی گذشته بود
سریع از اتاق رفتم بیرون
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: بیدار شدی
ا/ت: نباید میخوابیدم ببخشید
تهیونگ: چشمات سیاهی رفت افتادی
ا/ت: ببخشید حالم خوب نبود..

#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۱)

True Love②⑥تهیونگ: بهتری ا/ت: آره ممنون که اجازه دادی بخوابم...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

True Love②③فردا(شب) تهیونگصدای زنگ در رو شنیدمو رفتم در رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط