love Between the Tides
love Between the Tides⁶⁷
یونا دستشو زد به کمرم و خواست منو از پلهها هل بده پایین، ولی میلههای کنار پله رو گرفتم و خودمو نگه داشتم. بعد خودش رو از پله ها انداخت
ا/ت: یونااا 😱😱
سریع همه اومدن
م.ی: یوناا مامان
تهیونگ از بیرون اومد
تهیونگ: چه افتاقی افتادهه؟؟
ا/ت: یوناا
م.ی: یکی زنگ بزنه اورژانس
دوهی: من زنگ زدم
تهیونگ: ا/ت تو یونا رو انداختی
ا/ت: نه من چرا باید اینکارو کنم؟
تهیونگ: دست به یونا نزن اورژانس طول میکشه تا بیاد من میبرمش بیمارستان
یونا: اییی باید برم پیش دکتر خودمم ایییی😭
ا/ت: یوناا
سریع همه رفتیم بیمارستان
تهیونگ
تهیونگ: سلام خانم دکتر
👩🏻⚕️: سلام
تهیونگ: یونا از پله ها افتاده پایین گفت که باید پیش دکتر خودم باشم
👩🏻⚕️: بله من معاینش کردم
تهیونگ: خبب
👩🏻⚕️: ما مجبور شدیم بچه رو از شکمش خارج کنیم هم بچه از بین رفته بود هم ممکن بود جان یونا به خطر بیفته
تهیونگ: چی؟ بچه از بین رفته؟
👩🏻⚕️آره متاسفانه
تهیونگ: یونا الان خوبه؟
👩🏻⚕️: متاسفانه نه داره گریه میکنه تنها کسی که میتونه خوشحالش کنه تویی
ا/ت: خانم دکتر شما مطمئن هستید بچه از بین رفته؟
👩🏻⚕️: بله
م.ی: چرا؟؟ 😭
تهیونگ: من باید برم پیش یونا..
👩🏻⚕️: بله بفرمایید
سریع رفتم تو اتاق و یونا رو دیدم
تهیونگ: یونا
یونا: تهیونگ😭
تهیونگ: بمیرم گریه نکن
یونا: چطور گریه نکنم بچمم مرددد همه ی زندگیم رفت 😭😭امشب جشن تعیین جنیستش بود
تهیونگ: میتونیم دوباره بچه دار شیم
یونا: نه بچه رفته توهم برو برو با ا/ت ازدواج کن چون دوسش داری
تهیونگ: من دیوونم؟ تورو تنها بذارم برم با
ا/ت
یونا: نمیری؟
تهیونگ: نه چون تو زنم هستی اون کیه؟ فقط دوست خانوادگی؟ آره؟
یونا: تهیونگ من اصن حالم خوب نیست
تهیونگ: میدونم میدونم منم خوب نیستم بچمون رو از دست دادیم اما فدای تار موی مادرش
یونا: 😊...
فردا
.....
ا/ت
رفته بودیم خونه تهیونگ برای دیدن یونا
ا/ت: یونا بهتره؟
تهیونگ: یکم بهتره اما باید استراحت کنه ممنون که اومدید
ا/ت: خواهش میکنم
نشسته بودیم همه
م.ت: دیشب از ناراحتی برای عروسم خوابم نبرد مگه میشه؟ بچه به این راحتی بمیره؟؟ بمیرم عروسم چی کشیده
یونا: مامان جان من خوبم
م.ی:مامان اومدی؟
یونا: بهترم نگران نشید ممنون که اومدید
ا/ت: خوشحالم که این رو میشنوم خیلی نگرانت بودم یعنی البته همه ی ما
یونا: توهم بودی؟ پس چرا من رو انداختی؟ چه بدی کرده بودم؟ تو قاتل بچمی....
ا/ت: چی من؟ یونا چی میگی؟
یونا: فکر کردی مغزم خورده به سنگ فراموش کردم؟ آره تو همه گوش بدین ا/ت دیشب من رو انداخت از پله ها پایین
ا/ت: من تورو انداختم؟😳
تهیونگ: ا/ت ا/ت تو واقعا دیشب یونا رو انداختی؟
یونا: آره کار خودش بود الان میگم چرا؟ این و شوهر عزیز من خیلی وقته باهم قرار میذاشتن اما به دلیل بچه دار شدن من جدا شدند و ا/ت از من حسودی میکنه به همین دلیل من رو انداخت پایین
م.ت: چی؟ تهیونگ تو با ا/ت قرار میذاشتی؟
تهیونگ به نگاهی به من کرد منم یه نگاهی بهش کردم
ا/ت: آره درسته من و تهیونگ باهم قرار میذاشتیم اما همه چیز تموم شد پس من دلیلی از حسودی به تو ندارم چرا باید حسودی کنم
یونا:چرا دروغ میگی؟ تو دیشب من رو انداختی
تهیونگ: به احترام پدر و مادرته که چیزی بهت نمیگم پس خودت برو بیرون گمشو بیروننن
ا/ت: من راست میگم کاری نکردم و اینکه فکر کن پدر و مادرم اینجا نبودن چیکار میخواستی کنی؟
تهیونگ اومد نزدیکم و یکی زد تو گوشیم و دوباره یکی دیگه زد
تهیونگ: اولیش بخاطر همسرم بعدش هم بخاطر بچم که از دستش دادم فقط بخاطر تو الان هم برو که دیگه هیچوقت نبینمت
ا/ت: تتهیونگ
سویون: تهیونگ دیوونه شدی؟
دوهی: ا/ت دماغت داره خون میاد
دوهی دستم رو گرفت رفتی داخل دستشویی
دوهی: بیا صورتت رو بشور
دوهی رو بغل مردم
ا/ت: دوهی دارم راستمیگم کار کن نبود
دوهی: میدونم من بهت باور دارم اصلا کار توهم بوده خیلی خوب کردی
ا/ت: 😭😭
یکی محکم تند تند آیفون میزد و در میزد
ا/ت: این کیه؟
دوهی: نمیدونم بیا از اینجا بریم
رفتیم بیرون
تهیونگ: نشنیدی چی گفتم؟ برووو بیرون اگر نری خودم میکشمتت...
پ.ت: تهیونگ خفه شو درو باز کن..
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
یونا دستشو زد به کمرم و خواست منو از پلهها هل بده پایین، ولی میلههای کنار پله رو گرفتم و خودمو نگه داشتم. بعد خودش رو از پله ها انداخت
ا/ت: یونااا 😱😱
سریع همه اومدن
م.ی: یوناا مامان
تهیونگ از بیرون اومد
تهیونگ: چه افتاقی افتادهه؟؟
ا/ت: یوناا
م.ی: یکی زنگ بزنه اورژانس
دوهی: من زنگ زدم
تهیونگ: ا/ت تو یونا رو انداختی
ا/ت: نه من چرا باید اینکارو کنم؟
تهیونگ: دست به یونا نزن اورژانس طول میکشه تا بیاد من میبرمش بیمارستان
یونا: اییی باید برم پیش دکتر خودمم ایییی😭
ا/ت: یوناا
سریع همه رفتیم بیمارستان
تهیونگ
تهیونگ: سلام خانم دکتر
👩🏻⚕️: سلام
تهیونگ: یونا از پله ها افتاده پایین گفت که باید پیش دکتر خودم باشم
👩🏻⚕️: بله من معاینش کردم
تهیونگ: خبب
👩🏻⚕️: ما مجبور شدیم بچه رو از شکمش خارج کنیم هم بچه از بین رفته بود هم ممکن بود جان یونا به خطر بیفته
تهیونگ: چی؟ بچه از بین رفته؟
👩🏻⚕️آره متاسفانه
تهیونگ: یونا الان خوبه؟
👩🏻⚕️: متاسفانه نه داره گریه میکنه تنها کسی که میتونه خوشحالش کنه تویی
ا/ت: خانم دکتر شما مطمئن هستید بچه از بین رفته؟
👩🏻⚕️: بله
م.ی: چرا؟؟ 😭
تهیونگ: من باید برم پیش یونا..
👩🏻⚕️: بله بفرمایید
سریع رفتم تو اتاق و یونا رو دیدم
تهیونگ: یونا
یونا: تهیونگ😭
تهیونگ: بمیرم گریه نکن
یونا: چطور گریه نکنم بچمم مرددد همه ی زندگیم رفت 😭😭امشب جشن تعیین جنیستش بود
تهیونگ: میتونیم دوباره بچه دار شیم
یونا: نه بچه رفته توهم برو برو با ا/ت ازدواج کن چون دوسش داری
تهیونگ: من دیوونم؟ تورو تنها بذارم برم با
ا/ت
یونا: نمیری؟
تهیونگ: نه چون تو زنم هستی اون کیه؟ فقط دوست خانوادگی؟ آره؟
یونا: تهیونگ من اصن حالم خوب نیست
تهیونگ: میدونم میدونم منم خوب نیستم بچمون رو از دست دادیم اما فدای تار موی مادرش
یونا: 😊...
فردا
.....
ا/ت
رفته بودیم خونه تهیونگ برای دیدن یونا
ا/ت: یونا بهتره؟
تهیونگ: یکم بهتره اما باید استراحت کنه ممنون که اومدید
ا/ت: خواهش میکنم
نشسته بودیم همه
م.ت: دیشب از ناراحتی برای عروسم خوابم نبرد مگه میشه؟ بچه به این راحتی بمیره؟؟ بمیرم عروسم چی کشیده
یونا: مامان جان من خوبم
م.ی:مامان اومدی؟
یونا: بهترم نگران نشید ممنون که اومدید
ا/ت: خوشحالم که این رو میشنوم خیلی نگرانت بودم یعنی البته همه ی ما
یونا: توهم بودی؟ پس چرا من رو انداختی؟ چه بدی کرده بودم؟ تو قاتل بچمی....
ا/ت: چی من؟ یونا چی میگی؟
یونا: فکر کردی مغزم خورده به سنگ فراموش کردم؟ آره تو همه گوش بدین ا/ت دیشب من رو انداخت از پله ها پایین
ا/ت: من تورو انداختم؟😳
تهیونگ: ا/ت ا/ت تو واقعا دیشب یونا رو انداختی؟
یونا: آره کار خودش بود الان میگم چرا؟ این و شوهر عزیز من خیلی وقته باهم قرار میذاشتن اما به دلیل بچه دار شدن من جدا شدند و ا/ت از من حسودی میکنه به همین دلیل من رو انداخت پایین
م.ت: چی؟ تهیونگ تو با ا/ت قرار میذاشتی؟
تهیونگ به نگاهی به من کرد منم یه نگاهی بهش کردم
ا/ت: آره درسته من و تهیونگ باهم قرار میذاشتیم اما همه چیز تموم شد پس من دلیلی از حسودی به تو ندارم چرا باید حسودی کنم
یونا:چرا دروغ میگی؟ تو دیشب من رو انداختی
تهیونگ: به احترام پدر و مادرته که چیزی بهت نمیگم پس خودت برو بیرون گمشو بیروننن
ا/ت: من راست میگم کاری نکردم و اینکه فکر کن پدر و مادرم اینجا نبودن چیکار میخواستی کنی؟
تهیونگ اومد نزدیکم و یکی زد تو گوشیم و دوباره یکی دیگه زد
تهیونگ: اولیش بخاطر همسرم بعدش هم بخاطر بچم که از دستش دادم فقط بخاطر تو الان هم برو که دیگه هیچوقت نبینمت
ا/ت: تتهیونگ
سویون: تهیونگ دیوونه شدی؟
دوهی: ا/ت دماغت داره خون میاد
دوهی دستم رو گرفت رفتی داخل دستشویی
دوهی: بیا صورتت رو بشور
دوهی رو بغل مردم
ا/ت: دوهی دارم راستمیگم کار کن نبود
دوهی: میدونم من بهت باور دارم اصلا کار توهم بوده خیلی خوب کردی
ا/ت: 😭😭
یکی محکم تند تند آیفون میزد و در میزد
ا/ت: این کیه؟
دوهی: نمیدونم بیا از اینجا بریم
رفتیم بیرون
تهیونگ: نشنیدی چی گفتم؟ برووو بیرون اگر نری خودم میکشمتت...
پ.ت: تهیونگ خفه شو درو باز کن..
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۵۸.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط