بالاخره بعد از دوروز متوالی بی خوابی و تلاش هات برای سران

بالاخره بعد از دوروز متوالی بی خوابی و تلاش هات برای سرانجام رسوندن پروژه درس روانشاسی که مورد علاقه ات بود،فایل پروژه رو به صورت پی دی اف برای استادت میفرستی.
بدون اینکه فایلی که سند کرده بودی رو چك کنی،روی تخت دراز میکشی و از خستگی کش و قوسی به بدنت میدی.
اما زمانی که پیامکی برات دریافت شد،گوشیت رو میگیری و متعجب صفحه چتت با استادت رو باز میکنی.
"فکر نمیکردم دخترِ درس خونِ کلاسِ من که از قضا،همیشه به موقع سر كلاسهام حاضر میشه
و تمام نمره هاش کامله،عکسِ نودش رو با عنوانِ پروژه روانشناسیش،برای استادش که سیزده سال از خودش بزرگتره بفرسته!به عنوان استادت میگم کیوتی،بیشتر رو پروژه ات کار کن،شاید اون موقع یه فکرهایی راجبت کردم دختر خوب!"
ناباور از پیامی که دریافت کرده بودی،گوشیو قفل و روی تخت انداختیش.خب مثل اینکه این اشتباه قرار بود برات گرون تموم بشه.

*
كلِ تايمى كه تو كلاس بودى،سعى كردى كوچكترين توجهى رو جلب نكنى.
بعد از اتمامِ كلاس،چنگى به كيفت زدى و بينِ دانشجو هاى ديگه،سعى كردى بى سر و صدا از كلاس خارج بشى كه بدنت با چيزى كه شنيدى،يخ زد:
"خانوم پارک؟لطفا شما بمونيد..فكر ميكنم نياز هست كه راجبه پروژه اى كه تحويل داديد صحبت كنيم!"
لعنتى تو دلت نثارِ خودت و استادِ احمقت كردى و از حركت ايستادى.
دیدگاه ها (۱)

پلكهات رو،روىِ هم فشردى و از استرس با نوكِ كفشِ وَنسى كه پات...

سوکجین انگشتِ شصتش رو زيرِ چونه ات قرار داد و آروم با فشردِ ...

نفسِ عميقى از عطرِ سرد و تلخِ مرد كشيدى.دستهات رو دورِ گردنش...

یونگی نيشخندى زد و نگاهه خريدارانه اى به يقه بازِ لباست اندا...

پارت ۱۲جیمین : ات چرا خندیدی چیزی رو صورتمه ؟ات : نه جیمین :...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط