🎴سناریو ایزانا و مایکی🎴
🎴سناریو ایزانا و مایکی🎴
#دو_پارتی
#پارت_دوم
#فن_فیک
ا/ت آب دهنش رو با لرزش و ترس قورت داد و بعد ادامه داد: خب...چطور بگم_
صدای زنگ در توی خونه پیچید و لرزش کل بدن ا/ت رو فرا گرفت...
مایکی آروم درو باز میکنه و با دیدن فرد جلوی در عصبانیتش صد برابر میشه...
پسری که چند دقیقه پیش از خونه خارج شده بود دوباره ظاهر شد و باعث شد فضا سنگینتر بشه...
پسره: آم...ببخشید شما؟
مایکی: احیانا من نباید اینو بپرسم؟
ا/ت میخواست از زیر فشار ایزانا فرار کنه و خودشو به در برسونه اما ایزانا با گرفتن یقهی لباس ا/ت اجازه اینکارو نمیداد...
ایزانا: کجا میخوای بری ملکهی گناهکار؟
ا/ت: چی؟ گناهکار؟ چیداری میگ_
پسره: هی ا/ت! من دفتر تحقیقمو جا گذاشتم و اومدم که ببرمش، میشه بهم بدیش؟
ایزانا لباس ا/ت رو ول کرد و از پسره پرسید: دقیقا برای چی باید دفتر تحقیق تو توی خونهی دوسدختر من_
مایکی حرف ایزانا رو اصلاح کرد: دوسدختر ما باشه؟
پسره: بخاطر اینکه منو دوسدخترتون توی تحقیق دانشگاه همگروهی هستیم و تا فردا باید ارائه بدیم! اگه میشه دفترم رو پس بدین؟
مایکی تعجب کرد و ایزانا یقهی ا/ت رو ول کرد...
ا/ت دفتر پسره رو از تو اتاق خونه آورد و داد دستش و پسره رفت...
خونه در سکوتی پر از سخن غرق شد...
هیچکس جرئت نگاه کردن به دیگری رو نداشت...
اما مایکی این سکوت رو شکست؛
او گفت: ا/ت، ما_
ا/ت: لطفا هیچی نگو مایکی!
تهمت هاتون بس نبود؟
ایزانا: این اسمش تهمت نبود_
ا/ت: پس چی بود؟ دقیقا چی بو_
مایکی/ایزانا: غیرت، و کمی عشق...
ا/ت سکوت کرد، دیگه نمیتونست مقاومت کنه و بغضش شکست...
مایکی و ایزانا، پرنسسشون رو در آغوششون غرق کردند و حالا...
سکوتِ خونه غرق در عشق و امیدِ جدیدی شده بود :)...
خبببببب اینم تموم شددددد
برای سناریوی بعدی،
۲۰ لایک و ۲۰ کامنت و ۵ تا بازنشر🎀✨️
#دو_پارتی
#پارت_دوم
#فن_فیک
ا/ت آب دهنش رو با لرزش و ترس قورت داد و بعد ادامه داد: خب...چطور بگم_
صدای زنگ در توی خونه پیچید و لرزش کل بدن ا/ت رو فرا گرفت...
مایکی آروم درو باز میکنه و با دیدن فرد جلوی در عصبانیتش صد برابر میشه...
پسری که چند دقیقه پیش از خونه خارج شده بود دوباره ظاهر شد و باعث شد فضا سنگینتر بشه...
پسره: آم...ببخشید شما؟
مایکی: احیانا من نباید اینو بپرسم؟
ا/ت میخواست از زیر فشار ایزانا فرار کنه و خودشو به در برسونه اما ایزانا با گرفتن یقهی لباس ا/ت اجازه اینکارو نمیداد...
ایزانا: کجا میخوای بری ملکهی گناهکار؟
ا/ت: چی؟ گناهکار؟ چیداری میگ_
پسره: هی ا/ت! من دفتر تحقیقمو جا گذاشتم و اومدم که ببرمش، میشه بهم بدیش؟
ایزانا لباس ا/ت رو ول کرد و از پسره پرسید: دقیقا برای چی باید دفتر تحقیق تو توی خونهی دوسدختر من_
مایکی حرف ایزانا رو اصلاح کرد: دوسدختر ما باشه؟
پسره: بخاطر اینکه منو دوسدخترتون توی تحقیق دانشگاه همگروهی هستیم و تا فردا باید ارائه بدیم! اگه میشه دفترم رو پس بدین؟
مایکی تعجب کرد و ایزانا یقهی ا/ت رو ول کرد...
ا/ت دفتر پسره رو از تو اتاق خونه آورد و داد دستش و پسره رفت...
خونه در سکوتی پر از سخن غرق شد...
هیچکس جرئت نگاه کردن به دیگری رو نداشت...
اما مایکی این سکوت رو شکست؛
او گفت: ا/ت، ما_
ا/ت: لطفا هیچی نگو مایکی!
تهمت هاتون بس نبود؟
ایزانا: این اسمش تهمت نبود_
ا/ت: پس چی بود؟ دقیقا چی بو_
مایکی/ایزانا: غیرت، و کمی عشق...
ا/ت سکوت کرد، دیگه نمیتونست مقاومت کنه و بغضش شکست...
مایکی و ایزانا، پرنسسشون رو در آغوششون غرق کردند و حالا...
سکوتِ خونه غرق در عشق و امیدِ جدیدی شده بود :)...
خبببببب اینم تموم شددددد
برای سناریوی بعدی،
۲۰ لایک و ۲۰ کامنت و ۵ تا بازنشر🎀✨️
- ۱.۸k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط