.
.
در كنارت كودك مي شوم !
آنقدر كودك
كه مي توانم تا آخر دنيا
آرزوي دوچرخه ي قرمز رنگ را
با فرمانِ نقره اي اش
و روبان هاي هفت رنگي
كه از دسته هايش
همچو آبشار آويزان است
به دنبال خود بكشانم !
تو مهرباني !
شبيه همان فرشته هاي بالدارِ برنامه كودك ،
شبيه فرشته ي نجات سيندرلا !
گاهي پاهايم سست مي شود
آواي " بغل، بغل " راه مي اندازم !
خم مي شوي
مي كشي ام به آغوشت
و من خوابم مي برد تا سپيدي سحر ... گاهي لجبازي ام گل مي كند !
حرصم مي گيرد از ناتواني ها
با تو هم قهر مي كنم حتي ،
اما ...
تو صدايم كن !
تو نازم را بكش !
پا پيچم شو !
سر به سرم بگذار !
دلم همين ها را مي خواهد ...
تلخ مي شوم كه مهربانيِ بي حد و اندازه ات
شيرينم كند !
كودك است ديگر
گاهي دلش
قهرهايي ميخواهد
كه از سرِ دلتنگي اند !
دلتنگي براي فرشته ي مهربانش ...
در كنارت كودك مي شوم !
آنقدر كودك
كه مي توانم تا آخر دنيا
آرزوي دوچرخه ي قرمز رنگ را
با فرمانِ نقره اي اش
و روبان هاي هفت رنگي
كه از دسته هايش
همچو آبشار آويزان است
به دنبال خود بكشانم !
تو مهرباني !
شبيه همان فرشته هاي بالدارِ برنامه كودك ،
شبيه فرشته ي نجات سيندرلا !
گاهي پاهايم سست مي شود
آواي " بغل، بغل " راه مي اندازم !
خم مي شوي
مي كشي ام به آغوشت
و من خوابم مي برد تا سپيدي سحر ... گاهي لجبازي ام گل مي كند !
حرصم مي گيرد از ناتواني ها
با تو هم قهر مي كنم حتي ،
اما ...
تو صدايم كن !
تو نازم را بكش !
پا پيچم شو !
سر به سرم بگذار !
دلم همين ها را مي خواهد ...
تلخ مي شوم كه مهربانيِ بي حد و اندازه ات
شيرينم كند !
كودك است ديگر
گاهي دلش
قهرهايي ميخواهد
كه از سرِ دلتنگي اند !
دلتنگي براي فرشته ي مهربانش ...
- ۶۹۲
- ۲۹ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط