ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 35
جیمین:«توووو؟!»
تهیونگ:«معلم ورزش؟!»
جیمین:«همون جونگکوکی که روزی سه نفر رو کتک میزد؟!»
تهیونگ:«همون جونگکوکی که اخماش از دیوار صاف تر بود؟!»
جیمین:«همون جونگکوکی که از بچه ها متنفر بود؟!»
جونگکوک:«خفه شین دیگه.»
جیمین:«بچه ها صف ببندین امروز دوی صد متر داریم.»
تهیونگ:«نه نه بهتره بگه...»
با صدای کلفت ادای منو در آورد...
تهیونگ:«هرکی تقلب کنه ده دور زمین میدوعه.»
کل میز منفجر شد از خنده...
جونگکوک:«قسم میخورم الان هر دوتاتونو میزنم.»
جین اشکشو پاک کرد..
جین:«ولی بهت افتخار میکنم.»
همه ساکت شدن..جین لبخند زد..
جین:«واقعا خوشحالم که زندگیتو ساختی.»
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.. بعد آروم لبخند زدم..
جونگکوک:«ممنون هیونگ.»
جیمین:«خب حالا که برگشتی کره برنامه چیه؟»
جونگکوک:«از فردا تو یه دبیرستان جدید شروع به کار میکنم.»
تهیونگ:«معلم ورزش؟»
جونگکوک:«آره.»
جیمین دوباره خندید..
جونگکوک:«پارک جیمین.»
جیمین:«باشه باشه ساکت شدم.»
اما هنوز شونه هاش از خنده میلرزید نمیدونستم...فردا...
همون روزی که قرار بود وارد مدرسه جدید بشم...
از زبان جونگکوک:
صبح زود از خواب بیدار شدم...
امروز اولین روز کاری من توی مدرسه جدید بود.
سه سال طول کشیده بود تا زندگیم رو از نو بسازم...سه سال طول کشیده بود تا همه چیز رو فراموش کنم...
یا حداقل خودم اینطور فکر میکردم.
پیراهن سفیدم رو پوشیدم...
کت اسپرت مشکیم رو برداشتم...
موهامو مرتب کردم و کلید ماشین رو از روی میز برداشتم...
قبل از بیرون رفتن یه لحظه جلوی آینه وایسادم..
جونگکوک:«سه سال گذشت...»
لبخند تلخی زدم..
جونگکوک:«امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت ویون ات...»
بعد از چند دقیقه...
ماشین وارد محوطه مدرسه شد..مدرسه بزرگی بود.
جدید...مدرن...و خیلی شلوغ ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم...
دانش آموزا داشتن این طرف و اون طرف میرفتن.
چند نفرم داشتن فوتبال بازی میکردن..
نفس عمیقی کشیدم..
جونگکوک:«خب جئون جونگکوک... روز اول شروع شد.»
سمت ساختمان اصلی راه افتادم...
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که...
یه دختر با عجله از پیچ راهرو رد شد..
مستقیم خورد بهم...
چند تا برگه روی زمین پخش شد..
دختر:«اوه خدای من ببخشید...»
خواستم خم بشم برگه هارو جمع کنم که...
صدام تو گلوم خشک شد..
ᴘᴀʀᴛ: 35
جیمین:«توووو؟!»
تهیونگ:«معلم ورزش؟!»
جیمین:«همون جونگکوکی که روزی سه نفر رو کتک میزد؟!»
تهیونگ:«همون جونگکوکی که اخماش از دیوار صاف تر بود؟!»
جیمین:«همون جونگکوکی که از بچه ها متنفر بود؟!»
جونگکوک:«خفه شین دیگه.»
جیمین:«بچه ها صف ببندین امروز دوی صد متر داریم.»
تهیونگ:«نه نه بهتره بگه...»
با صدای کلفت ادای منو در آورد...
تهیونگ:«هرکی تقلب کنه ده دور زمین میدوعه.»
کل میز منفجر شد از خنده...
جونگکوک:«قسم میخورم الان هر دوتاتونو میزنم.»
جین اشکشو پاک کرد..
جین:«ولی بهت افتخار میکنم.»
همه ساکت شدن..جین لبخند زد..
جین:«واقعا خوشحالم که زندگیتو ساختی.»
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.. بعد آروم لبخند زدم..
جونگکوک:«ممنون هیونگ.»
جیمین:«خب حالا که برگشتی کره برنامه چیه؟»
جونگکوک:«از فردا تو یه دبیرستان جدید شروع به کار میکنم.»
تهیونگ:«معلم ورزش؟»
جونگکوک:«آره.»
جیمین دوباره خندید..
جونگکوک:«پارک جیمین.»
جیمین:«باشه باشه ساکت شدم.»
اما هنوز شونه هاش از خنده میلرزید نمیدونستم...فردا...
همون روزی که قرار بود وارد مدرسه جدید بشم...
از زبان جونگکوک:
صبح زود از خواب بیدار شدم...
امروز اولین روز کاری من توی مدرسه جدید بود.
سه سال طول کشیده بود تا زندگیم رو از نو بسازم...سه سال طول کشیده بود تا همه چیز رو فراموش کنم...
یا حداقل خودم اینطور فکر میکردم.
پیراهن سفیدم رو پوشیدم...
کت اسپرت مشکیم رو برداشتم...
موهامو مرتب کردم و کلید ماشین رو از روی میز برداشتم...
قبل از بیرون رفتن یه لحظه جلوی آینه وایسادم..
جونگکوک:«سه سال گذشت...»
لبخند تلخی زدم..
جونگکوک:«امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت ویون ات...»
بعد از چند دقیقه...
ماشین وارد محوطه مدرسه شد..مدرسه بزرگی بود.
جدید...مدرن...و خیلی شلوغ ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم...
دانش آموزا داشتن این طرف و اون طرف میرفتن.
چند نفرم داشتن فوتبال بازی میکردن..
نفس عمیقی کشیدم..
جونگکوک:«خب جئون جونگکوک... روز اول شروع شد.»
سمت ساختمان اصلی راه افتادم...
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که...
یه دختر با عجله از پیچ راهرو رد شد..
مستقیم خورد بهم...
چند تا برگه روی زمین پخش شد..
دختر:«اوه خدای من ببخشید...»
خواستم خم بشم برگه هارو جمع کنم که...
صدام تو گلوم خشک شد..
- ۵۶۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط