+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.26
(از زبون نویسنده)
چند روز از تلاش فرار آخر گذشته بود. زنجیر دور مچ پای ا.ت حالا بخشی از وجودش شده بود. هر قدمی که برمیداشت، صدای کشیده شدن زنجیر روی زمین یادآوری میکرد که دیگه حتی یه برده معمولی هم نیست؛ یه حیوان خانگی زنجیری است.
ا.ت صبحها با درد زیاد از خواب بیدار میشد. زخمهای سیگار و شلاق هنوز خوب نشده بودند. آجوما با بیرحمی بیشتر از قبل دستور میداد و ا.ت بدون اعتراض کار میکرد. فقط گاهی وقتی تنها بود، تو آشپزخونه یا اتاق تمیزکاری، اشک آروم از صورتش میریخت.
جونگ کوک این روزها کمتر با اون حرف میزد. فقط نگاه میکرد. مثل اینکه داره آزمایش میکنه چقدر طول میکشه تا کامل بشکند.
اون شب، ا.ت داشت کف راهرو رو با دستمال مرطوب تمیز میکرد. زنجیرش مانع میشد راحت حرکت کنه. جونگ کوک از طبقه بالا اومد پایین و تکیه داد به دیوار، دست به سینه ایستاد و تماشا کرد.
(کوک با صدای آروم)
- خسته شدی؟
(ا.ت بدون اینکه سرشو بلند کنه)
+ ...نه.
دروغ واضحی بود. بدنش میلرزید از خستگی و درد.
جونگ کوک نزدیکتر اومد و جلوش نشست روی زمین. دستشو دراز کرد و زنجیر رو گرفت و کمی کشید. ا.ت از درد چهرهش درهم رفت.
(کوک آروم، تقریباً زمزمهوار)
- میدونی... هر بار که سعی کردی فرار کنی، بیشتر بهت علاقه پیدا کردم. چون نشون میده هنوز یه ذره از اون دختر قوی تو وجودت مونده. ولی این ذره رو هم کمکم میگیرم.
(ا.ت بالاخره سرشو بلند کرد، چشماش قرمز و خسته)
+ چرا اینقدر ازم متنفری؟ من واقعاً هیچ کاری بهت نکرده بودم... فقط دختر همون خانواده بودم.
جونگ کوک یه لحظه ساکت شد. بعد خندید، خندهای کوتاه و سرد.
- تنفر نیست. عدالتِه. تو باید تا آخر عمر حس کنی که خانوادهت چی به خانواده من زد.
ا.ت دیگه چیزی نگفت. فقط سرشو پایین انداخت و ادامه داد به تمیز کردن. ولی تو ذهنش چیزی داشت تغییر میکرد. دیگه امیدی به فرار نداشت. حالا فقط یه چیز میخواست: اینکه زنده بمونه و شاید یه روز، فقط یه روز، جونگ کوک یه لحظه غفلت کنه.
جونگ کوک بلند شد و قبل از رفتن گفت:
- امشب اتاق من بیا. نه برای رابطه، فقط میخوام بغلت کنم. مثل یه عروسک.(سرد)
ا.ت بدنش لرزید. ولی جرأت مقاومت نداشت. ساعت یازده شب، با زنجیر به پاش، آروم رفت اتاق جونگ کوک.
جونگ کوک روی تخت دراز کشیده بود. وقتی ا.ت اومد، بدون حرف کشیدش بغلش و محکم بغل کرد. دستش روی کمر ا.ت بود و زنجیر بینشون گیر کرده بود.
ا.ت با چشمایی باز به تاریکی خیره شده بود. تو دلش تکرار میکرد:
من هنوز زندهام... هنوز زندهام...
ولی هر روز این تکرار ضعیفتر میشد.........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.26
(از زبون نویسنده)
چند روز از تلاش فرار آخر گذشته بود. زنجیر دور مچ پای ا.ت حالا بخشی از وجودش شده بود. هر قدمی که برمیداشت، صدای کشیده شدن زنجیر روی زمین یادآوری میکرد که دیگه حتی یه برده معمولی هم نیست؛ یه حیوان خانگی زنجیری است.
ا.ت صبحها با درد زیاد از خواب بیدار میشد. زخمهای سیگار و شلاق هنوز خوب نشده بودند. آجوما با بیرحمی بیشتر از قبل دستور میداد و ا.ت بدون اعتراض کار میکرد. فقط گاهی وقتی تنها بود، تو آشپزخونه یا اتاق تمیزکاری، اشک آروم از صورتش میریخت.
جونگ کوک این روزها کمتر با اون حرف میزد. فقط نگاه میکرد. مثل اینکه داره آزمایش میکنه چقدر طول میکشه تا کامل بشکند.
اون شب، ا.ت داشت کف راهرو رو با دستمال مرطوب تمیز میکرد. زنجیرش مانع میشد راحت حرکت کنه. جونگ کوک از طبقه بالا اومد پایین و تکیه داد به دیوار، دست به سینه ایستاد و تماشا کرد.
(کوک با صدای آروم)
- خسته شدی؟
(ا.ت بدون اینکه سرشو بلند کنه)
+ ...نه.
دروغ واضحی بود. بدنش میلرزید از خستگی و درد.
جونگ کوک نزدیکتر اومد و جلوش نشست روی زمین. دستشو دراز کرد و زنجیر رو گرفت و کمی کشید. ا.ت از درد چهرهش درهم رفت.
(کوک آروم، تقریباً زمزمهوار)
- میدونی... هر بار که سعی کردی فرار کنی، بیشتر بهت علاقه پیدا کردم. چون نشون میده هنوز یه ذره از اون دختر قوی تو وجودت مونده. ولی این ذره رو هم کمکم میگیرم.
(ا.ت بالاخره سرشو بلند کرد، چشماش قرمز و خسته)
+ چرا اینقدر ازم متنفری؟ من واقعاً هیچ کاری بهت نکرده بودم... فقط دختر همون خانواده بودم.
جونگ کوک یه لحظه ساکت شد. بعد خندید، خندهای کوتاه و سرد.
- تنفر نیست. عدالتِه. تو باید تا آخر عمر حس کنی که خانوادهت چی به خانواده من زد.
ا.ت دیگه چیزی نگفت. فقط سرشو پایین انداخت و ادامه داد به تمیز کردن. ولی تو ذهنش چیزی داشت تغییر میکرد. دیگه امیدی به فرار نداشت. حالا فقط یه چیز میخواست: اینکه زنده بمونه و شاید یه روز، فقط یه روز، جونگ کوک یه لحظه غفلت کنه.
جونگ کوک بلند شد و قبل از رفتن گفت:
- امشب اتاق من بیا. نه برای رابطه، فقط میخوام بغلت کنم. مثل یه عروسک.(سرد)
ا.ت بدنش لرزید. ولی جرأت مقاومت نداشت. ساعت یازده شب، با زنجیر به پاش، آروم رفت اتاق جونگ کوک.
جونگ کوک روی تخت دراز کشیده بود. وقتی ا.ت اومد، بدون حرف کشیدش بغلش و محکم بغل کرد. دستش روی کمر ا.ت بود و زنجیر بینشون گیر کرده بود.
ا.ت با چشمایی باز به تاریکی خیره شده بود. تو دلش تکرار میکرد:
من هنوز زندهام... هنوز زندهام...
ولی هر روز این تکرار ضعیفتر میشد.........
ادامه دارد..........
- ۷۴۲
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط