چند پارتی جونگ کوک
چند پارتی جونگ کوک
My Charming Mafia
Part 1
ویو ات
کاش باهاش ازدواج نمیکردم روزگار مو بدبخت کرد این چه زندگی ای هست که من دارم اصلا بهم أهمیت نمیده باهام بد رفتاری میکنه اصلا بهم گوش نمیده اوفف باشه منم باهاش بد رفتاری میکنم این خوبه بلند شدم رفتم آشپزخانه شروع کردم به درست کردن قهوه تصمیم گرفتم با قهوه یکم کتاب بخونم قهوه رو برداشتم یکی از کتاب هامو برداشتم رفتم روی مبل نشستم شروع کردم به خوندن کتاب یهو در باز شد جونگ کوک اومد
ات: سلام خسته نباشی
جونگ کوک: سلام ( سرد و جدی)
ات : مثل آدم سلام هم نمیده عنتر ( تو دلش)
جونگ کوک گشنه ای
جونگ کوک: نه بیرون خوردم
ات: باشه شب بخیر
حتی جوابمو نداد پسره ی گوریل وایسا من روزگار شو سیاه میکنم منم بلند شدم رفتم اتاق از روی تخت پتو و بالش رو برداشتم
جونگ کوک: چیکار میکنی
ات: میرم روی زمین بخوابم
جونگ کوک : و دقیقاً چرا
ات: نمیخوام باهات بخوابم
جونگ کوک: منطقی حالا بیا کنارم
ات: نمیخوام
جونگ کوک : اصلا هر طور راحتی برو بخواب
ات : اینجا هم نخوابم برم پایین بخوابم
پتو و بالش رو برداشتم رفتم پایین روی مبل دراز کشیدم به سقف نگاه کردم
ات: نکنه این بهم خیانت کنه نه بابا این کار رو نمیکنه حتما یکم خسته ست ولی یه هفته هست که بهم اهمیت نمیده هعی خدا
چشامو بستم خوابیدم
-
پرش زمانی به هفت ساعت بعد
ویو جونگ کوک
چشامو باز کردم چشام برخورد با نور بسته شد روی تخت نشستم به اطرافم نگاه کردم دیدم ات نیست بازم لجبازی میکنه بلند شدم لباسامو عوض کردم رفتم پایین دیدم خواب هست بدون توجه بهش از خونه خارج شدم رفتم...
ادامه دارد...
تقدیم بهت
@bts_army_345
My Charming Mafia
Part 1
ویو ات
کاش باهاش ازدواج نمیکردم روزگار مو بدبخت کرد این چه زندگی ای هست که من دارم اصلا بهم أهمیت نمیده باهام بد رفتاری میکنه اصلا بهم گوش نمیده اوفف باشه منم باهاش بد رفتاری میکنم این خوبه بلند شدم رفتم آشپزخانه شروع کردم به درست کردن قهوه تصمیم گرفتم با قهوه یکم کتاب بخونم قهوه رو برداشتم یکی از کتاب هامو برداشتم رفتم روی مبل نشستم شروع کردم به خوندن کتاب یهو در باز شد جونگ کوک اومد
ات: سلام خسته نباشی
جونگ کوک: سلام ( سرد و جدی)
ات : مثل آدم سلام هم نمیده عنتر ( تو دلش)
جونگ کوک گشنه ای
جونگ کوک: نه بیرون خوردم
ات: باشه شب بخیر
حتی جوابمو نداد پسره ی گوریل وایسا من روزگار شو سیاه میکنم منم بلند شدم رفتم اتاق از روی تخت پتو و بالش رو برداشتم
جونگ کوک: چیکار میکنی
ات: میرم روی زمین بخوابم
جونگ کوک : و دقیقاً چرا
ات: نمیخوام باهات بخوابم
جونگ کوک: منطقی حالا بیا کنارم
ات: نمیخوام
جونگ کوک : اصلا هر طور راحتی برو بخواب
ات : اینجا هم نخوابم برم پایین بخوابم
پتو و بالش رو برداشتم رفتم پایین روی مبل دراز کشیدم به سقف نگاه کردم
ات: نکنه این بهم خیانت کنه نه بابا این کار رو نمیکنه حتما یکم خسته ست ولی یه هفته هست که بهم اهمیت نمیده هعی خدا
چشامو بستم خوابیدم
-
پرش زمانی به هفت ساعت بعد
ویو جونگ کوک
چشامو باز کردم چشام برخورد با نور بسته شد روی تخت نشستم به اطرافم نگاه کردم دیدم ات نیست بازم لجبازی میکنه بلند شدم لباسامو عوض کردم رفتم پایین دیدم خواب هست بدون توجه بهش از خونه خارج شدم رفتم...
ادامه دارد...
تقدیم بهت
@bts_army_345
- ۲۰.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط