#چندپارتی
#چندپارتی
#جونگکوک
پارت ۳
یک بوسه کوتاه اما عمیق و مالکانه که پیامش کاملاً روشن بود: «او مال من است.»
سئوجون که برای لحظهای خشکش زده بود، با دیدن این صحنه لبخندی زد و با دستش اشاره کرد که «باشه، تو بردی!» اما کوک حتی یک ثانیه هم به سئوجون فرصت نداد تا واکنشی نشان دهد. او در حالی که هنوز دستش را محکم دور کمر ات حلقه کرده بود، او را به سمت خروجی کشاند و با صدایی بم و لرزان که از شدت عصبانیت و اشتیاق بود، زیر لب گفت: «دیگه کافیه... بیا بریم!»
ات که هنوز گیج بود و ضربان قلبش به شدت تند شده بود، فقط توانست در حالی که به سئوجون نگاه میکرد، لبخندی بزند و در دلش فکر کند: «به نظر میرسه بالاخره کوک رو به جنون رسوندم!»
کوک، ات را به سرعت به سمت یکی از راهروهای خلوت پشت صحنه برد و او را به دیوار تکیه داد. نفسهای کوک تند بود و چشمهایش از شدت خشم و غیرت، تیر میانداخت. او دستهایش را دو طرف سر ات روی دیوار گذاشت و با صدایی که از شدت فشار بم شده بود، گفت: «واقعاً فکر کردی من متوجه نمیشم؟ اون لبخندها، اون نگاهها... فکر کردی میتونی با سئوجون بازی کنی و من فقط تماشا کنم؟»
ات که هنوز اثر آن بوسه ناگهانی روی لبهایش بود، سعی کرد خودش را جمع و جور کند. با شیطنتی که در چشمهایش موج میزد، کمی سرش را کج کرد و با لحنی بازیگوش گفت: «خب... کی گفته من داشتم بازی میکردم؟ شاید سئوجون واقعاً جذابتر از توئه، نه؟» (⚔🔪)
( خیلی معذرت میخوام ولی فیکه دیگه... )
این جمله مثل یک جرقه بود. کوک برای یک لحظه خشکش زد و سپس با ناباوری تکان خورد. اما درست در همان لحظه که میخواست دوباره با غرور جواب بدهد، نگاهش در نگاه ات گره خورد. لبخند ریز ات و آرامشی که در چشمهایش بود، تمام دیوارهای دفاعی کوک را فرو ریخت.
ناگهان، تمام آن حالت مقتدرانه و عصبانیت از چهرهاش رفت. شانههایش کمی افتاد و پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد. صدای او حالا دیگر بم و ترسناک نبود، بلکه لرزان و صادقانه بود: «لعنتی... تو نمیدونی چه بلایی سرم میاری. من... من تحمل نمیکنم حتی یک ثانیه فکر کنم که ممکنه تو به کسی غیر از من لبخند بزنی. دیدن تو کنار اون، انگار تمام دنیا رو از دست دادم...» ( 🥺❤️ )
ات که از این تغییر ناگهانی شوکه شده بود، دستهایش را روی سینهی کوک گذاشت و ضربان قلب تند او را حس کرد. حالا دیگر معلوم بود که این همه عصبانیت، فقط ماسکی برای یک ترس عمیق بود: "ترس از دست دادن او."
ات، در حالی که هنوز دستهایش روی سینهی کوک بود، کمی عقب کشید و با یک لبخند شیطنتآمیز، چشمهایش را ریز کرد. با لحنی لوس و کشدار گفت: «اووو... پس کوکِ مغرور و سرد ما، واقعاً حسادت میکنه؟ کی فکرش رو میکرد تو هم بتونی اینقدر بامزه و غیرتی بشی!» ( پسر مائه دیگه 😉✨ )
کوک که تا چند لحظه پیش داشت با جدیت تمام از ترسهایش میگفت، ناگهان خشکش زد. گونههایش کمی گل انداخت و سعی کرد دوباره آن چهرهی جدیاش را برگرداند. با صدایی که سعی میکرد بم و مقتدر باشد اما لرزش خفیفی داشت، گفت: «بامزه؟ من بامزه نیستم! داشتم دربارهی یک موضوع جدی حرف میزدم، ات!» ( 😤❤️ )
ات که دید کوک کاملاً دستپاچه شده، خندهی کوتاهی کرد و دوباره خودش را به آغوش او انداخت و سرش را روی قلب تندِ کوک گذاشت. با صدای آرامی زمزمه کرد: «خیلی بامزه شدی... ولی نترس، من هیچجا نمیرم. تو تنها کسی هستی که میتونه منو اینطور عصبی و در عین حال خوشحال کنه.» ( 🥺❤️ )
کوک که حالا دیگر تمام گاردش شکسته بود، آهی از ته دل کشید و بازوهایش را محکم دور ات حلقه کرد. انگار تمام دنیا در همان لحظه خلاصه شده بود در ضربان قلبهایشان... " ✨❤️ "
دقیقاً در همان لحظهای که سکوتِ عاشقانه بین کوک و ات حاکم شده بود و ضربان قلبهایشان با هم هماهنگ شده بود، صدای باز شدنِ سریعِ در با یک صدای بلند شنیده شد و جیمین با یک لبخند شیطانی و چشمهای ریز شده وارد اتاق شد!
جیمین در حالی که تکیه داده بود به چارچوب در و با تعجب ( و کمی خباثت! ) به آنها نگاه میکرد، بلند گفت: «اووه! ببخشید که مزاحمِ این لحظهی تاریخی شدیم! فکر نمیکردم کوکِ یخی بالاخره ذوب بشه و اینطوری بغل کنه!»
کوک که انگار برق از سرش پریده بود، در یک صدم ثانیه خودش را عقب کشید و با صورتی که حالا قرمزتر از گوجهفرنگی شده بود، تلاطم شد و تپق زد: «ج.جیمین؟! تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اجازه داد بیای تو؟!»
ات هم که از خجالت صورتش داغ شده بود، سعی کرد با خنده موقعیت را مدیریت کند و در حالی که موهایش را مرتب میکرد، گفت: «جیمین! واقعاً یاد گرفتی در بزنی یا فقط برای اذیت کردن میای تو؟» ( جیمینشی دیگه 😆❤️ )
#جونگکوک
پارت ۳
یک بوسه کوتاه اما عمیق و مالکانه که پیامش کاملاً روشن بود: «او مال من است.»
سئوجون که برای لحظهای خشکش زده بود، با دیدن این صحنه لبخندی زد و با دستش اشاره کرد که «باشه، تو بردی!» اما کوک حتی یک ثانیه هم به سئوجون فرصت نداد تا واکنشی نشان دهد. او در حالی که هنوز دستش را محکم دور کمر ات حلقه کرده بود، او را به سمت خروجی کشاند و با صدایی بم و لرزان که از شدت عصبانیت و اشتیاق بود، زیر لب گفت: «دیگه کافیه... بیا بریم!»
ات که هنوز گیج بود و ضربان قلبش به شدت تند شده بود، فقط توانست در حالی که به سئوجون نگاه میکرد، لبخندی بزند و در دلش فکر کند: «به نظر میرسه بالاخره کوک رو به جنون رسوندم!»
کوک، ات را به سرعت به سمت یکی از راهروهای خلوت پشت صحنه برد و او را به دیوار تکیه داد. نفسهای کوک تند بود و چشمهایش از شدت خشم و غیرت، تیر میانداخت. او دستهایش را دو طرف سر ات روی دیوار گذاشت و با صدایی که از شدت فشار بم شده بود، گفت: «واقعاً فکر کردی من متوجه نمیشم؟ اون لبخندها، اون نگاهها... فکر کردی میتونی با سئوجون بازی کنی و من فقط تماشا کنم؟»
ات که هنوز اثر آن بوسه ناگهانی روی لبهایش بود، سعی کرد خودش را جمع و جور کند. با شیطنتی که در چشمهایش موج میزد، کمی سرش را کج کرد و با لحنی بازیگوش گفت: «خب... کی گفته من داشتم بازی میکردم؟ شاید سئوجون واقعاً جذابتر از توئه، نه؟» (⚔🔪)
( خیلی معذرت میخوام ولی فیکه دیگه... )
این جمله مثل یک جرقه بود. کوک برای یک لحظه خشکش زد و سپس با ناباوری تکان خورد. اما درست در همان لحظه که میخواست دوباره با غرور جواب بدهد، نگاهش در نگاه ات گره خورد. لبخند ریز ات و آرامشی که در چشمهایش بود، تمام دیوارهای دفاعی کوک را فرو ریخت.
ناگهان، تمام آن حالت مقتدرانه و عصبانیت از چهرهاش رفت. شانههایش کمی افتاد و پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد. صدای او حالا دیگر بم و ترسناک نبود، بلکه لرزان و صادقانه بود: «لعنتی... تو نمیدونی چه بلایی سرم میاری. من... من تحمل نمیکنم حتی یک ثانیه فکر کنم که ممکنه تو به کسی غیر از من لبخند بزنی. دیدن تو کنار اون، انگار تمام دنیا رو از دست دادم...» ( 🥺❤️ )
ات که از این تغییر ناگهانی شوکه شده بود، دستهایش را روی سینهی کوک گذاشت و ضربان قلب تند او را حس کرد. حالا دیگر معلوم بود که این همه عصبانیت، فقط ماسکی برای یک ترس عمیق بود: "ترس از دست دادن او."
ات، در حالی که هنوز دستهایش روی سینهی کوک بود، کمی عقب کشید و با یک لبخند شیطنتآمیز، چشمهایش را ریز کرد. با لحنی لوس و کشدار گفت: «اووو... پس کوکِ مغرور و سرد ما، واقعاً حسادت میکنه؟ کی فکرش رو میکرد تو هم بتونی اینقدر بامزه و غیرتی بشی!» ( پسر مائه دیگه 😉✨ )
کوک که تا چند لحظه پیش داشت با جدیت تمام از ترسهایش میگفت، ناگهان خشکش زد. گونههایش کمی گل انداخت و سعی کرد دوباره آن چهرهی جدیاش را برگرداند. با صدایی که سعی میکرد بم و مقتدر باشد اما لرزش خفیفی داشت، گفت: «بامزه؟ من بامزه نیستم! داشتم دربارهی یک موضوع جدی حرف میزدم، ات!» ( 😤❤️ )
ات که دید کوک کاملاً دستپاچه شده، خندهی کوتاهی کرد و دوباره خودش را به آغوش او انداخت و سرش را روی قلب تندِ کوک گذاشت. با صدای آرامی زمزمه کرد: «خیلی بامزه شدی... ولی نترس، من هیچجا نمیرم. تو تنها کسی هستی که میتونه منو اینطور عصبی و در عین حال خوشحال کنه.» ( 🥺❤️ )
کوک که حالا دیگر تمام گاردش شکسته بود، آهی از ته دل کشید و بازوهایش را محکم دور ات حلقه کرد. انگار تمام دنیا در همان لحظه خلاصه شده بود در ضربان قلبهایشان... " ✨❤️ "
دقیقاً در همان لحظهای که سکوتِ عاشقانه بین کوک و ات حاکم شده بود و ضربان قلبهایشان با هم هماهنگ شده بود، صدای باز شدنِ سریعِ در با یک صدای بلند شنیده شد و جیمین با یک لبخند شیطانی و چشمهای ریز شده وارد اتاق شد!
جیمین در حالی که تکیه داده بود به چارچوب در و با تعجب ( و کمی خباثت! ) به آنها نگاه میکرد، بلند گفت: «اووه! ببخشید که مزاحمِ این لحظهی تاریخی شدیم! فکر نمیکردم کوکِ یخی بالاخره ذوب بشه و اینطوری بغل کنه!»
کوک که انگار برق از سرش پریده بود، در یک صدم ثانیه خودش را عقب کشید و با صورتی که حالا قرمزتر از گوجهفرنگی شده بود، تلاطم شد و تپق زد: «ج.جیمین؟! تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اجازه داد بیای تو؟!»
ات هم که از خجالت صورتش داغ شده بود، سعی کرد با خنده موقعیت را مدیریت کند و در حالی که موهایش را مرتب میکرد، گفت: «جیمین! واقعاً یاد گرفتی در بزنی یا فقط برای اذیت کردن میای تو؟» ( جیمینشی دیگه 😆❤️ )
- ۱۲
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط