شوخی شوخی شوخی

شوخی...... شوخی........ شوخی


*** حکایت ***


آن شنیدستم , که در ( ونزوئلا) .

شد ( هوگو چاوز ) به دردی مبتلا .


چون اَجَل میرِ غضب , او را ربود .

بهرِ یارو هم , درِ رحمت گشود .


با وفا هم , نا گهان رهوار شد .

رفت و با ( اُمُّ الهوگو ) غمخوار شد .


هاله یِ نوری دگر , آمد پدید .

کز شعاعش , برق از چشمم پرید .


اشک ها : جاری چو اَبرِ نو بهار .

آن یکی غمگین و این یک غمگسار .


غمخوارک , او را دمادم میفشرد .

اشکِ غم ازگونه هایش , می سترد .


چون حروفِ والی اندر گفتمان .

مَحرَم و نا مَحرَمی ها , شد نهان .


نا گهان , رفتند در آغوشِ هم .

پچ پچ و نجواکنان , در گوشِ هم .


در خم و چَم هایِ هم , هر دو وِلو .

فیض می بردند , از مرگِ ( هوگو ).


هر دوتا بودند , در سوز و گداز .

ظاهراََ , مانندِ محمود و اَیاز .


ای عظیم : از باقیِ این بویِ گَند .

جانِ من , زیپِ دهانت را ببند .
========================
شاعر= عبدالعظیم عربی از خوزستان.
دیدگاه ها (۲۹)

* تصویر از پروفایل فرزندم دنیا خانم ...

( سالروز تولّد این خواهرگرانقدر من و شما عزیزان ویسگونی مبا...

*** گنجِ حق ***نه هر ویرانه , گنجی خفته دارد .نه دریا , ...

*** پناه بی پناهان ***ای پناهِ بی پناهان , ای خدا .ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط