لعنت به پنج شنبه و دستان بسته اش

لعنت به پنج شنبه و دستان بسته اش
نفرین بر آن سکوت به عالم نشسته اش

انگار با تو عقربه ها خواب مانده اند
چسبیده ام به شعر و به وزن گسسته اش

در دیدگان ثانیه ها غرق می شوم
وقتی که می رسم به شب دل شکسته اش

برخیز و باز با نخ صحبت، بِکش مرا
بیرون، از این کلافگی عصر خسته اش

فردا که تا فرا برسد باز می کشد
ما را غروب جمعه و آن دار و دسته اش…!
دیدگاه ها (۰)

+ چرا از دماغت خون میاد!؟– یه نفر رو توى مغزم کُشتم…

-روزت مبارک+چه روزی!؟-روز پزشک دیگه+ولی من که پزشک نیستم!-مه...

سلامم میدهی اما در آغوشم نمیگیریبرای مستحبی، واجبی را ترک می...

Rofile of the wolf...۹

سفیر کبیر Grand Ambassador

با خارها راهش را میبندم: شباهت حلاجیه و بهائیت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط