دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد...

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد...

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی... هیچ وقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا...!

یک هفته در تب سوخت...
دیدگاه ها (۱)

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو خانه ات ک...

سعی نکن متفاوت باشی! فقط "خوب باش" خوب بودن به اندازه ی کا...

خدایا هیچ میدانی که همیشه به موقع به دادِ دلم... تو میرسی؟!!...

کاش ؛ کسی یاد معلم‌هایمان می‌داد ... اول مهری شغل پدر‌ه...

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

معاملهp1باران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌ها روی شیشه‌های ب...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

بیوگرافی

عشق مافیا :)) پارت سه:ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و ر...

فیک تهکوک ((وارث زار))

خب ی داستانی رو که قبلاً نوشتم رو می‌زارم البته داخل پست ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط