۸-

همینطور که یوری داشت کانال ها رو پشت سر هم رد میکرد یه فکری به مغز نداشته اش رسید
-چطوره برم بیرون؟
-نه اگه یکی از بچه های مدرسه منو ببینه چی؟
به مایکی نگاه میکند
-نمیخوای نظری بدی پدرسگ؟
مایکی یه نگاهی که*اخه من سگم کصخل چطوری نظر بدم* به یوری جان انداخت و بعد از روی جن‌ازه ی یوری عزیز بلند شد و به سمت ظرف غذاشت رفت
نگاهی به ظرف انداخت و وقتی دید ظرف خالی است یه پارس بزرگ زد و به جن‌از- اهم ببخشید یعنی به صاحب عزیزش نگاه کرد
-باشه باشه! گشنه ی بدبخت
جناز- ببخشیدx2 یوری بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و در کابینت که غذا های مایکی در ان بود رو باز کرد
-به به خودم ماسک و نون میخورد این بی پدر غذا های چند میلیونی و مرغ، گوشت میخوره. یعنی بینظیره!
یکی از بسته های غذا خوشک رو برداشت و به سمت ظرف غذای مایکی رفت
بله اقا اهم مثل شاهزاده ها بالا سر غذاش نشسته بود و قشنگ معلوم بود که داره میگه*زود باش*
-التماس کن
(ببخشید اگه کمه پارت بعدی رو قول میدم دوبرابر بقیه بنویسم*داره گوه میخوره* دوستون دارم بای بای)
-------------------------------
#باکوگو #کاتسوکی #باکوگو_کاتسوکی #سناریو #سناریو_باکوگو
دیدگاه ها (۹)

سانمی🤧

۷-

خب میخوام اینها رو بکشم و بزارم تو پیج البته اگه حمایت بشه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط