بازیدرخون
بازی_در_خون🍷🔪
پارت دویست چهل🍷🔪
چشمام گرد شد
دیوونه شده بود رسما...
لب زدم
+خب چه کاریه؟! بزار به موقع اش ..
با چشمای ریز شده نگاهش و داد به چشمام
گفت
_میخچام کل دنیا رو بریزم به هم ، میدونی چه حسی دارم؟! یه حس فوق العاده یه حسی که...
نفسش و فرستاد بیرون
باز خیره شد به چشمام
لب زد
_بهترین حس دنیاست؛من دارم پدر میشم از زنی که دوست دارم
لبم بالا رفت از این اعتراف نامحسوسش...
لب گزیدم
دوباره گفت
_میخوام دنیا رو زیر دلشون بریزم ..هرچی دارم و ندارم
این ذوق زندگیش و درک میکردم اما
من حالم خوب نبود
یعنی بودا ولی با این کلمه ها از بین رفت
یاد بچگی خودم افتادم
اگه بشه اسمش و گذاشت بچگی هه!
من بچگی نکردم
من بردگی کردم
یادم اومد از همون ده سال برده شدم
چون پدر نداشتم
مادر نداشتم
همشون جلوی چشمم کشته شدن و منه بی عرضه نتونستم انتقام بگیرم
انتقام از کسی که جونشون و گرفت
پارت دویست چهل🍷🔪
چشمام گرد شد
دیوونه شده بود رسما...
لب زدم
+خب چه کاریه؟! بزار به موقع اش ..
با چشمای ریز شده نگاهش و داد به چشمام
گفت
_میخچام کل دنیا رو بریزم به هم ، میدونی چه حسی دارم؟! یه حس فوق العاده یه حسی که...
نفسش و فرستاد بیرون
باز خیره شد به چشمام
لب زد
_بهترین حس دنیاست؛من دارم پدر میشم از زنی که دوست دارم
لبم بالا رفت از این اعتراف نامحسوسش...
لب گزیدم
دوباره گفت
_میخوام دنیا رو زیر دلشون بریزم ..هرچی دارم و ندارم
این ذوق زندگیش و درک میکردم اما
من حالم خوب نبود
یعنی بودا ولی با این کلمه ها از بین رفت
یاد بچگی خودم افتادم
اگه بشه اسمش و گذاشت بچگی هه!
من بچگی نکردم
من بردگی کردم
یادم اومد از همون ده سال برده شدم
چون پدر نداشتم
مادر نداشتم
همشون جلوی چشمم کشته شدن و منه بی عرضه نتونستم انتقام بگیرم
انتقام از کسی که جونشون و گرفت
- ۲.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط