من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم من اشتباه کردم و جلو نشستم و

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب. فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت؛ تا اینکه جایمان را عوض کردیم. حالا آرام شدم و هروقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ برمیگردد و با لبخند می گوید :تو فقط رکاب بزن.!
دیدگاه ها (۳)

سلام یه برنامه ی جدید هست مشابه ویسگوون لینکشو پاایین براتون...

این منم لایک میخوام.

کلیبس دختر همسایمون██████@██████@██████@██████@██████@██████...

ای کاش فلک این همه اسرار نداشت/ای کاش مدینه در و دیوار نداشت...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش اول_ گر عشق تو مارا به جهنم بکشدمشتاق عذاب...

پارت ۱۹ (هنوز توی فلش بگ‌ تهکوکه)«نمیخوای بشینی پسرکم؟؟»«حتم...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۱: نقشه‌ای که لو رفتماشین سیاه قصر آرام د...

🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»شب شده بود.بعد از اتفاق صبح، عمارت...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش سوم_بلند می‌شود"من که سیر...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

........//برده ی زیبا//.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط