part 50
part 50
≈ الو.....نامجون
نامجون« عا....سلام بابا»
≈سلام
نامجون« چیزی شده؟ آخه معمولا این وقت روز زنگ نمیزدین»
≈امروز خالت رفت یه سری به آلینا بزنه ولی دید اونجا نیست نگران شد شما بردینش؟
نامجون« آره.....مگه ما به مامان نگفتیم که قرار بریم؟»
≈مامانت جدیت نگرفت واسه همین الان چطوره خوبه؟
نامجون« الان آره ولی وقتی رفتیم حالش زیادم خوب نبود»
≈ چیشد مگه؟ اتفاق بدی افتاد؟
نامجون از این شدت خونسرد بودن پدرش اعصابش خورد شد و یکم تن صداش رو برد بالا.
نامجون« دیگه چی میخواست بشه بابا یه بچه هفت ساله رو چطوری میتونید تنها بزارید چند روز برید سفر؟ وقتی رسیدیم بیهوش بود خیلی ترسیده بود وقتی آوردیمش خونه مثل بید میلرزید زخمی شده بود؛ بعد شما تازه میگین چی شده مگه؟»
جین دستشو فشار داد روی شونه نامجون که یکم آروم باشه ولی نامجون دیگه کنترلش رو از دست داده بود.
≈ ببین نامجون متوجهم که لطف بزرگی کردین و مرسی که رفتین پیشش ولی دیگه داری از حدت میگذری ولی یاد بگیر تن صدات رو کنترل کنی
نامجون« من از حدم نمیگذرم فقط دارم سعی میکنم شمارو درک کنم»
≈ اولا اون بچه ای که میگی دیگه هفت سالشه خودش از پس کار هاش بر میاد دوما کار واجب برامون پیش اومده بود مجبور شدیم بریم
نامجون« بابا چطوری میتونید اینو بگید اون هنوزم برای اینکه تنها بمونه اونم توی اون شرایط بچست»
≈ من نیاز ندارم تو بهم یاد بدی چطوری بچه بزرگ کنم و اینکه دیگه کافیه خیلی لوسش کردین تا هوا تاریک نشده رانندم رو میفرستم بیاد برش داره ببره خونه نیازی نیست پیشتون بمونه.
یونگی با شنیدن این دستاش از شدت عصبانیت مشت شد و جینم صورتش داشت سرخ میشد.
نامجون« شرمنده اما نمیتونم یه دختر بچه رو با این وضعیت تنها بفرستم اون خونه ای که هنوزم کامل درست نشده»
≈نامجون منو دیوونه نکن مگه نشنیدی چی گفتم؟
پدر پسرا از پشت تلفن داد میزد و جینم که دیگه نتونست ساکت بمونه گوشی رو از نامجون گرفت تا جوابش رو بده.
جین« شنید بابا شنید هممون شنیدم پس بزار منم بگم و شما بشنوین آلینا تا موقعی حالش کامل خوب بشه و شما برگردین اینجا میمونه بعد از اونم تصمیم میگیریم»
≈تو چی داری میگی چه تصمیمی؟ تو میخوای خواهرت رو از پدر و مادرت بگیری؟
جین« بابا معلوم نیست چیکار کردین که اینقدر آروم و از هر اشتباهی میترسه فکر کردی تا این لحظه نفهمیدیم باهاش رفتار درستی ندارین؟»
≈ اون دختره به شما چی گفته؟
جین« چیزی نگفته یعنی جرئت نداره ولی میفهمیم اون موقع مشخص میشه آلینا کجا میمونه اما تا اون موقع من اجازه نمیدم از اینجا جایی بره»
≈ تو از چه رفتار بدی حرف میزنی؟ اون بچست ماهم پدر و مادرش و حق داریم اگه اشتباهی کرد تنبیهش کنیم
جین« تنبیه با اذیت کردن فرق داره بابا»
≈ جین بهت پیشنهاد میدم این حرف هارو همینجا تموم کنیم و امروزم آلینا رو با راننده بفرستی خونه
جین« اگه نکنم؟»
≈ من اصلا شمارو نمیفهمم تا چند روز پیش اصلا نمیدونستید یه خواهری دارین چیشد که یه شبه اینقدر براتون عزیز شد
جین« قبلا فرق داشت بابا »
≈ چه فرقی؟
جین« بابا واقعا دلم نمیخواد بینمون بحثی پیش بیاد و بهتون بی احترامی کنم پس من دیگه قطع میکنم»
≈ هی...صبر کن جین....
قطع کرد....
جیمین« وایی باورم نمیشه جدا »
تهیونگ« منم...ولی بنظرتون شما دو نفر بکن زیادی روی نکردین؟»
یونگی« اتفاقا نه اصلا هم زیادی روی نکرد دقیقا کاری که لازم بود رو کردن»
جیمین« چطوری میتونه راجب یه بچه به این کوچیکی اینطوری حرف بزنه»
نامجون« وای خدا واقعا اعصابم خورد شد»
جین« چرا طوری رفتار میکنید انگار که تعجب کردین؟ مگه بابا قبلا هم اینطوری نبود؟ همیشه اینجوری بود مگه اصلا مارو دوست داشت که آلینا رو هم دوست داشته باشه؟ کلا این آدم چیزی به اسم دوست داشتن بلد نیست»
تهیونگ« حق داری اما فکر میکردم با آلینا حتما رفتارش فرق داره»
یونگی« چرا باید فرق کنه؟ مگه یادتون نیست چقدر مارو سر دبیو کردن تحقیر کرد؟ این بچه رو هم اینطوری اذیت میکنه»
جین« باشه دیگه کافیه این موضوع رو ببندید دلم نمیخواد دیگه راحبش حرف بزنیم»
باغ//
عروسک ناز برای ادامه برو پست بعدی←🪼
≈ الو.....نامجون
نامجون« عا....سلام بابا»
≈سلام
نامجون« چیزی شده؟ آخه معمولا این وقت روز زنگ نمیزدین»
≈امروز خالت رفت یه سری به آلینا بزنه ولی دید اونجا نیست نگران شد شما بردینش؟
نامجون« آره.....مگه ما به مامان نگفتیم که قرار بریم؟»
≈مامانت جدیت نگرفت واسه همین الان چطوره خوبه؟
نامجون« الان آره ولی وقتی رفتیم حالش زیادم خوب نبود»
≈ چیشد مگه؟ اتفاق بدی افتاد؟
نامجون از این شدت خونسرد بودن پدرش اعصابش خورد شد و یکم تن صداش رو برد بالا.
نامجون« دیگه چی میخواست بشه بابا یه بچه هفت ساله رو چطوری میتونید تنها بزارید چند روز برید سفر؟ وقتی رسیدیم بیهوش بود خیلی ترسیده بود وقتی آوردیمش خونه مثل بید میلرزید زخمی شده بود؛ بعد شما تازه میگین چی شده مگه؟»
جین دستشو فشار داد روی شونه نامجون که یکم آروم باشه ولی نامجون دیگه کنترلش رو از دست داده بود.
≈ ببین نامجون متوجهم که لطف بزرگی کردین و مرسی که رفتین پیشش ولی دیگه داری از حدت میگذری ولی یاد بگیر تن صدات رو کنترل کنی
نامجون« من از حدم نمیگذرم فقط دارم سعی میکنم شمارو درک کنم»
≈ اولا اون بچه ای که میگی دیگه هفت سالشه خودش از پس کار هاش بر میاد دوما کار واجب برامون پیش اومده بود مجبور شدیم بریم
نامجون« بابا چطوری میتونید اینو بگید اون هنوزم برای اینکه تنها بمونه اونم توی اون شرایط بچست»
≈ من نیاز ندارم تو بهم یاد بدی چطوری بچه بزرگ کنم و اینکه دیگه کافیه خیلی لوسش کردین تا هوا تاریک نشده رانندم رو میفرستم بیاد برش داره ببره خونه نیازی نیست پیشتون بمونه.
یونگی با شنیدن این دستاش از شدت عصبانیت مشت شد و جینم صورتش داشت سرخ میشد.
نامجون« شرمنده اما نمیتونم یه دختر بچه رو با این وضعیت تنها بفرستم اون خونه ای که هنوزم کامل درست نشده»
≈نامجون منو دیوونه نکن مگه نشنیدی چی گفتم؟
پدر پسرا از پشت تلفن داد میزد و جینم که دیگه نتونست ساکت بمونه گوشی رو از نامجون گرفت تا جوابش رو بده.
جین« شنید بابا شنید هممون شنیدم پس بزار منم بگم و شما بشنوین آلینا تا موقعی حالش کامل خوب بشه و شما برگردین اینجا میمونه بعد از اونم تصمیم میگیریم»
≈تو چی داری میگی چه تصمیمی؟ تو میخوای خواهرت رو از پدر و مادرت بگیری؟
جین« بابا معلوم نیست چیکار کردین که اینقدر آروم و از هر اشتباهی میترسه فکر کردی تا این لحظه نفهمیدیم باهاش رفتار درستی ندارین؟»
≈ اون دختره به شما چی گفته؟
جین« چیزی نگفته یعنی جرئت نداره ولی میفهمیم اون موقع مشخص میشه آلینا کجا میمونه اما تا اون موقع من اجازه نمیدم از اینجا جایی بره»
≈ تو از چه رفتار بدی حرف میزنی؟ اون بچست ماهم پدر و مادرش و حق داریم اگه اشتباهی کرد تنبیهش کنیم
جین« تنبیه با اذیت کردن فرق داره بابا»
≈ جین بهت پیشنهاد میدم این حرف هارو همینجا تموم کنیم و امروزم آلینا رو با راننده بفرستی خونه
جین« اگه نکنم؟»
≈ من اصلا شمارو نمیفهمم تا چند روز پیش اصلا نمیدونستید یه خواهری دارین چیشد که یه شبه اینقدر براتون عزیز شد
جین« قبلا فرق داشت بابا »
≈ چه فرقی؟
جین« بابا واقعا دلم نمیخواد بینمون بحثی پیش بیاد و بهتون بی احترامی کنم پس من دیگه قطع میکنم»
≈ هی...صبر کن جین....
قطع کرد....
جیمین« وایی باورم نمیشه جدا »
تهیونگ« منم...ولی بنظرتون شما دو نفر بکن زیادی روی نکردین؟»
یونگی« اتفاقا نه اصلا هم زیادی روی نکرد دقیقا کاری که لازم بود رو کردن»
جیمین« چطوری میتونه راجب یه بچه به این کوچیکی اینطوری حرف بزنه»
نامجون« وای خدا واقعا اعصابم خورد شد»
جین« چرا طوری رفتار میکنید انگار که تعجب کردین؟ مگه بابا قبلا هم اینطوری نبود؟ همیشه اینجوری بود مگه اصلا مارو دوست داشت که آلینا رو هم دوست داشته باشه؟ کلا این آدم چیزی به اسم دوست داشتن بلد نیست»
تهیونگ« حق داری اما فکر میکردم با آلینا حتما رفتارش فرق داره»
یونگی« چرا باید فرق کنه؟ مگه یادتون نیست چقدر مارو سر دبیو کردن تحقیر کرد؟ این بچه رو هم اینطوری اذیت میکنه»
جین« باشه دیگه کافیه این موضوع رو ببندید دلم نمیخواد دیگه راحبش حرف بزنیم»
باغ//
عروسک ناز برای ادامه برو پست بعدی←🪼
- ۳۱۰
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط