جمعه95/1/20ساعت9:32

جمعه95/1/20ساعت9:32

کوله بار گناهانم بر دوشم سنگینی میکرد...
ندا آمد بر در خانه ام بیا، آنقدر بر در بکوب تا در به رویت وا کنم...
وقتی بر در خانه اش رسیدم
هر چه گشتم در بسته ای ندیدم!!
هر چه بود باز بود...
گفتم: خدایا بر کدامین در بکوبم؟؟؟؟
ندا آمد: این را گفتم که بیایی...
وگرنه من هیچوقت درهای رحمتم را به روی تو نبسته بودم!
کوله بارم بر زمین افتاد و پیشانیم بر خاک...
"مهربان خدایم دوستت دارم"...
دیدگاه ها (۳۵)

تفرجگاه شیرآباد،،استان گلستانامروزجاتون خالی

آبشارشیرآباد،واقع دراستان گلستان،،منطقه اختصاصی سپاهشامل آلا...

پنجشنبه95/1/19ساعت12:17داستانی کوتاه ولی آموزنده !چند نفر از...

چهارشنبه95/1/18ساعت12:40مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط